PART 17

185 29 1
                                        

خریدای آخرین مشتری رو حساب کرد و خسته و بیحوصله مشغول ور رفتن با صندوق شد.

زندگی کسل کننده شده بود...کاش میتونست درسشو ادامه بده...اونطوری حداقل یه هدف واسه زندگیش پیدا میکرد.

نفس عمیقی کشید و با دیدن مردی که وارد فروشگاه شد لبخندی زد.

_ شب بخیر!

مرد سری تکون داد و سمت آخرین قفسه راه افتاد.

دوباره سر جاش برگشت و بلافاصله یکی دیگه اومد تو!

ابروهاش از تعجب بالا رفت...چطوری عین هم لباس پوشیده بودن؟

شونه ای بالا انداخت و خواست بیخیالش بشه ولی با دیدن مرد دومی که روی میز پیشخوان سمتش خم شده بود سیخ سرجاش وایساد.

_ میتونم کمکتون کنم؟

آروم و جاخورده گفت و مشتری لبخندی زد.

_ اوه البته...میشه لطف کنی و پولای توی صندوقو تحویل بدی؟

بلاخره چیزی که همیشه ازش میترسید اتفاق افتاد!

سریع دستشو زیر میز برد و دکمه‌ی اضطراری رو فشار داد ولی تا کمک برسه کارش تموم شده بود!

_ ببین کوچولو...میدونم الان اون کلید زیر میزو فشار دادی...ولی چون من آدم خوبیم نادیده‌ش میگیرم...پس تا مختو پخش دیوار نکردم پولارو رد کن بیاد.

نفس ترسیده‌شو حبس کرد و با کلیدی که فقط دست خودش بود سراغ صندوق رفت...

پولای نقد توی دستشو توهم پیچید و تا خواست چیزی بگه محکم از دستش کشیده شد.

_ زیاد راضی کننده نیست.

مرد با دیدن حجم پولا زیرلب زمزمه کرد و سمت رفیقش برگشت : چطوره اینم با خودمون ببریم؟

چشمای بتی گرد شد و خواست فرار کنه ولی موهاش توی دستاش کشیده شد و صدای اخش بالا رفت.

_ ولم کن عوضی...پولتو بردار و گمشو...

زیرلب با عصبانیت غرید و نتیجش کشیده شدن بیشتر موهاش بود.

_ گفتم که...زیاد راضی کننده نیست...منم که نمیتونم دست خالی برگردم!

نباید گریه کنی...نباید گریه کنی...

به خودش هشدار داد و با فشاری که بهش وارد کرد مجبور شد سمت ماشینی که بیرون فروشگاه بود حرکت کنه.

هرچقدر تقلا میکرد و دست و پا میزد تا خودشو خلاص کنه هیچ نتیجه ای نداشت...مثل همیشه.

یک قدمی ماشین سیاه رنگ رسیده بودن که نور قرمز و آبی به چشمش خورد و باعث شد با خوشحالی سرشو برگردونه.

ولی خب هیچ ایده ای نداشت که اوضاع قرار بود از این هم پیچیده تر بشه!

_ دستاتو ببینم آقا دزده!

Lunatic BlondeWo Geschichten leben. Entdecke jetzt