خریدای آخرین مشتری رو حساب کرد و خسته و بیحوصله مشغول ور رفتن با صندوق شد.
زندگی کسل کننده شده بود...کاش میتونست درسشو ادامه بده...اونطوری حداقل یه هدف واسه زندگیش پیدا میکرد.
نفس عمیقی کشید و با دیدن مردی که وارد فروشگاه شد لبخندی زد.
_ شب بخیر!
مرد سری تکون داد و سمت آخرین قفسه راه افتاد.
دوباره سر جاش برگشت و بلافاصله یکی دیگه اومد تو!
ابروهاش از تعجب بالا رفت...چطوری عین هم لباس پوشیده بودن؟
شونه ای بالا انداخت و خواست بیخیالش بشه ولی با دیدن مرد دومی که روی میز پیشخوان سمتش خم شده بود سیخ سرجاش وایساد.
_ میتونم کمکتون کنم؟
آروم و جاخورده گفت و مشتری لبخندی زد.
_ اوه البته...میشه لطف کنی و پولای توی صندوقو تحویل بدی؟
بلاخره چیزی که همیشه ازش میترسید اتفاق افتاد!
سریع دستشو زیر میز برد و دکمهی اضطراری رو فشار داد ولی تا کمک برسه کارش تموم شده بود!
_ ببین کوچولو...میدونم الان اون کلید زیر میزو فشار دادی...ولی چون من آدم خوبیم نادیدهش میگیرم...پس تا مختو پخش دیوار نکردم پولارو رد کن بیاد.
نفس ترسیدهشو حبس کرد و با کلیدی که فقط دست خودش بود سراغ صندوق رفت...
پولای نقد توی دستشو توهم پیچید و تا خواست چیزی بگه محکم از دستش کشیده شد.
_ زیاد راضی کننده نیست.
مرد با دیدن حجم پولا زیرلب زمزمه کرد و سمت رفیقش برگشت : چطوره اینم با خودمون ببریم؟
چشمای بتی گرد شد و خواست فرار کنه ولی موهاش توی دستاش کشیده شد و صدای اخش بالا رفت.
_ ولم کن عوضی...پولتو بردار و گمشو...
زیرلب با عصبانیت غرید و نتیجش کشیده شدن بیشتر موهاش بود.
_ گفتم که...زیاد راضی کننده نیست...منم که نمیتونم دست خالی برگردم!
نباید گریه کنی...نباید گریه کنی...
به خودش هشدار داد و با فشاری که بهش وارد کرد مجبور شد سمت ماشینی که بیرون فروشگاه بود حرکت کنه.
هرچقدر تقلا میکرد و دست و پا میزد تا خودشو خلاص کنه هیچ نتیجه ای نداشت...مثل همیشه.
یک قدمی ماشین سیاه رنگ رسیده بودن که نور قرمز و آبی به چشمش خورد و باعث شد با خوشحالی سرشو برگردونه.
ولی خب هیچ ایده ای نداشت که اوضاع قرار بود از این هم پیچیده تر بشه!
_ دستاتو ببینم آقا دزده!
KAMU SEDANG MEMBACA
Lunatic Blonde
Fiksi Penggemarبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
