PART 58

170 15 18
                                        

بطری‌ آبو توی دستش تکون داد و سمت دختری که پشت ماشین آمبولانس نشسته بود حرکت کرد.

_ خوبی؟

تئو با صورت رنگ پریده پتویی که دورش انداخته بودن توی خودش پیچید.

_ یکی باید حال خودتو بپرسه.

لوئیس لبخندی زد و کنارش نشست.

_ متاسفم...نباید اینطوری میشد.

_ حالا فهمیدم چرا اینهمه سال خودتو معرفی نکردی...همون بهتر ناشناس بمونی.

تئو با خنده گفت و مشغول نوشیدن آب شد ولی دست لرزونش از چشمای لوئیس دور نموند.

سرشو برگردوند و با دیدن برانکاردی که روش کیسه‌ی سیاه رنگی رو کشیده بودن بهش خیره شد.

_ دیدن مرگش آرومت کرد؟

تئو زیر لب پرسید و لوئیس بدون اینکه تغییری توی قیافش ایجاد بشه جواب داد : آرومم کرد...چون دیگه هیچ خطری برام نداره.

تئو سری به نشونه‌ی تایید تکون داد.

_ خیلی کنجکاوم بدونم چه اتفاقی بینتون افتاده...ولی این دیگه‌ بی‌ادبیه مگه نه؟

با لبخند دستپاچه‌ای گفت و لوئیس بهش نگاهی انداخت.

_ شاید حرف زدن حالتو بهتر کنه...کمترین کاریه که واسه جبران این اتفاق میتونم انجام بدم.

با لحن آرومی گفت و دختر کنارش با خوشحالی توی جاش تکون خورد.

_ شایدم اومدن من کار سرنوشت بوده! به هرحال...

بدون اینکه به لوئیس فرصت بده دستشو سمت جیب کتش برد و موبایلشو بیرون کشید.

_ وقت واسه جبران زیاده...پس مطمئن شو به بهترین شکل انجامش بدی!

لوئیس نتونست جلوی خندشو بگیره.

_ تو واقعا از من خوشت اومده؟!

_ من...خب...بیا اینطوری بگیم که حس صمیمیت زیادی باهات میکنم.

_ چون با من توی یه سالن دویست متری گیر افتادی؟

_ چون تو زندگیمو عوض کردی.

تئو اینبار با لحن جدی جواب داد و لوئیس جاخورده بهش خیره شد.

دختر کنارش لبخندی زد و ادامه‌ داد : واقعا نمیخوام پشت یه آمبولانس راجع به این چیزا حرف بزنم...پس یه لطفی بهم کن و بیا بازم همدیگه رو ببینیم.

لوئیس چند لحظه فکر کرد و سرشو به نشونه‌ی تایید تکون داد.

ویلیام درحالی که به برادرش خیره شده‌ بود نفس عمیقی کشید و رو به آلبرتی که کنارش وایساده بود به حرف اومد : لوئیسو بفرست یه شهر دیگه.

_ هنوزم احساس خطر میکنی؟

_ حس نمیکنم...مطمئنم.

_ بیخیال...همه چی تموم شده.

Lunatic BlondeTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang