PART 44

162 17 25
                                        

چند تا ضربه‌ کوتاه روی صورتش زد تا حال افتضاحش معلوم نشه و همینکه از در اداره وارد شد با دیدن جمعیتی که جلوش وایساده بودن ابروهاش بالا پرید.

همه‌ی مامورا و کارکنا با لحن خوشحال و صدای بلندی داد زدن: قبول شدنت مبارک بتی!

بزور جلوی اشک توی چشماشو گرفت و خندید.

_ ممنونم‌ بچه ها...

همه منتظر بهش خیره شدن و با صدای لرزونش ادامه‌داد : ولی...راستش...بدجوری خراب کردم...

خندید و سرشو پایین انداخت : متاسفم.

_ در واقع...

آلبرت از طبقه بالا‌ درحالی که لیوان قهوه دستش بود با خونسری گفت و سر همه سمتش چرخید.

_ توی فرم مصاحبه شماره اینجارو نوشته بودی.

بتی سری به نشونه‌ی تایید تکون داد...بیشتر وقتشو توی اداره بود و شماره تماس همینجارو نوشته بود تا اگه خبری بود زودتر میفهمید‌.

_ مورنته خودش خبر قبولیتو داد.

آلبرت با همون لحن خونسرد و خوشحالش گفت و بتی مات و مبهوت رفتنش رو دنبال کرد.

بلافاصله دستشو روی دهنش گذاشت تا جیغ نکشه ولی خب زیاد موفق نبود.

از خوشحالی داشت بال درمیاورد و تنها آدمی که دنبالش میگشت آیرین بود.

_ آیرین تو ماموریته...الاناس که برگرده.

فرد با دیدن چشمای منتظرش گفت و همین که حرفش تموم شد افسر جوون با عجله وارد اداره شد.

_ بتی برگشته؟

آیرین پرسید و با اشاره فرد سرشو سمتش برگردوند.

دختر روبه‌روش با سرعت توی بغلش پرید: قبول شدم! باورت میشه؟؟

_ غیر از این بود تعجب میکردم...

با خنده جوابشو داد و بتی با صدای گرفته زمزمه کرد : همش بخاطر توئه‌...

خودشو ازش جدا کرد و به چشماش خیره شد : همشو به تو مدیونم.

ناخودآگاه سرشو جلو برد...خودشم نفهمید چرا...درست برای یک لحظه‌ی کوتاه اما جلوی خودشو گرفت.

آیرین با دیدن واکنش جالبش سرشو کج کرد و دوباره خندید : میخواستی ببوسیم مگه نه؟

چشماش گرد شد و با تعجب مشت آرومی به شونش زد : فقط...یه چیزی روی موهات بود!

سریع یه بهونه جور کرد و آیرین به صورت قرمزش خیره شد : دیگه لو رفتی بتی...

خواست چیزی بگه و خودشو از اون موقعیت عجیب و غریب خلاص کنه که آیرین سرشو جلو آورد و با انگشتش ضربه آرومی به نوک بینیش زد.

_ نگهش میدارم واسه بعدا...نمیخوام اذیتت کنم.

آیرین با چشمکی که بهش زد ازش دور شد و بتی درحالی که نمیتونست تمرکز کنه آب دهنشو قورت داد.

Lunatic BlondeTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang