چند تا ضربه کوتاه روی صورتش زد تا حال افتضاحش معلوم نشه و همینکه از در اداره وارد شد با دیدن جمعیتی که جلوش وایساده بودن ابروهاش بالا پرید.
همهی مامورا و کارکنا با لحن خوشحال و صدای بلندی داد زدن: قبول شدنت مبارک بتی!
بزور جلوی اشک توی چشماشو گرفت و خندید.
_ ممنونم بچه ها...
همه منتظر بهش خیره شدن و با صدای لرزونش ادامهداد : ولی...راستش...بدجوری خراب کردم...
خندید و سرشو پایین انداخت : متاسفم.
_ در واقع...
آلبرت از طبقه بالا درحالی که لیوان قهوه دستش بود با خونسری گفت و سر همه سمتش چرخید.
_ توی فرم مصاحبه شماره اینجارو نوشته بودی.
بتی سری به نشونهی تایید تکون داد...بیشتر وقتشو توی اداره بود و شماره تماس همینجارو نوشته بود تا اگه خبری بود زودتر میفهمید.
_ مورنته خودش خبر قبولیتو داد.
آلبرت با همون لحن خونسرد و خوشحالش گفت و بتی مات و مبهوت رفتنش رو دنبال کرد.
بلافاصله دستشو روی دهنش گذاشت تا جیغ نکشه ولی خب زیاد موفق نبود.
از خوشحالی داشت بال درمیاورد و تنها آدمی که دنبالش میگشت آیرین بود.
_ آیرین تو ماموریته...الاناس که برگرده.
فرد با دیدن چشمای منتظرش گفت و همین که حرفش تموم شد افسر جوون با عجله وارد اداره شد.
_ بتی برگشته؟
آیرین پرسید و با اشاره فرد سرشو سمتش برگردوند.
دختر روبهروش با سرعت توی بغلش پرید: قبول شدم! باورت میشه؟؟
_ غیر از این بود تعجب میکردم...
با خنده جوابشو داد و بتی با صدای گرفته زمزمه کرد : همش بخاطر توئه...
خودشو ازش جدا کرد و به چشماش خیره شد : همشو به تو مدیونم.
ناخودآگاه سرشو جلو برد...خودشم نفهمید چرا...درست برای یک لحظهی کوتاه اما جلوی خودشو گرفت.
آیرین با دیدن واکنش جالبش سرشو کج کرد و دوباره خندید : میخواستی ببوسیم مگه نه؟
چشماش گرد شد و با تعجب مشت آرومی به شونش زد : فقط...یه چیزی روی موهات بود!
سریع یه بهونه جور کرد و آیرین به صورت قرمزش خیره شد : دیگه لو رفتی بتی...
خواست چیزی بگه و خودشو از اون موقعیت عجیب و غریب خلاص کنه که آیرین سرشو جلو آورد و با انگشتش ضربه آرومی به نوک بینیش زد.
_ نگهش میدارم واسه بعدا...نمیخوام اذیتت کنم.
آیرین با چشمکی که بهش زد ازش دور شد و بتی درحالی که نمیتونست تمرکز کنه آب دهنشو قورت داد.
YOU ARE READING
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
