توی خودش جمع شد و سعی کرد با نفسای عمیق خودشو آروم کنه ولی نمیشد...موندن توی خونهای که هر روزش براش مثل کابوس میگذشت غیرقابل تحمل بود ولی چارهای هم نداشت.
برای همین بازم رفته بود سراغ جای امنی که همیشه بهش پناه میبرد ...اتاق کوچیک کنار آشپزخونه که حتی یه تیکه کف برای نشستن هم نداشت!
این اتاق پنج متری بلااستفاده بود برای همین همیشه از دست ناپدریش اینجا قایم میشد و اینبار هم برای اروم شدن ذهنش با اینکه توی اون خونه هیچکس نبود خودشو تو اتاق حبس کرده بود.
صدای ضربان قلبش توی گوشش میپیچید و هرلحظه داشت با خودش فکر میکرد الانه که قلبش وایسه و توی یه اتاق بی اثاث و بیخبری کامل بمیره.
واقعا حقش این بود؟؟بعد از اینهمه عذاب با یه مرگ پوچ کارش تموم میشد؟
حس خفگی دست از سرش برنمیداشت و با هربار نبضش دندوناش به هم میخوردن...
" آروم باش...بهش فکر نکن...نیم ساعت دیگه تموم میشه...دفعه های قبل هیچی نشد اینبارم چیزی نمیشه..."
شروع کرد با خودش فکر کردن...ولی این چیزی نبود که با دلداری دادن به خودش بتونه ردش کنه.
نیاز داشت یه نفر کنارش بشینه و باهاش حرف بزنه...
یکی کنارش باشه و بهش اطمینان بده تنها نیست...که قرار نیست اتفاق بدی براش بیوفته.
با کلافگی از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه راه افتاد...نمیخواست یه جا بشینه...باید یه کاری میکرد...باید از خونه بیرون میرفت و تا وقتی قلبش آروم میگرفت میدویید ولی از یه طرف میخواست روی تختش دراز بکشه و تا ابد بخوابه.
لیوان آبو توی دستش گرفت و دهنشو پر آب کرد ولی هرکاری کرد نتونست قورتش بده...انگار یه چیزی راه گلوشو بسته بود و اجازه نمیداد.
آب توی دهنشو توی سینک ریخت و با صدای آروم شروع کرد گریه کردن.
از این وضعیت متنفر بود...حالا که همه چی درست شده بود باید خوشحال تر میبود ولی حتی همه چی براش سخت تر میگذشت.
سردرنمیاورد...از چی میترسید؟
مرگ؟؟
سالها بود که آرزوی مرگ داشت...چندین بار اقدام به خودکشی کردهبود...
شایدم مردی که یه روزی قرار بود از زندان آزاد بشه و دوباره بیاد سراغش؟
فقط میخواست بره اون سر دنیا و با خیال راحت از ناپدید شدن زندگیشو بکنه.
صورت خیسش رو پاک کرد و همینکه خواست به تختش برگرده و تایم تعطیلش رو استراحت کنه صدای موبایلش دراومد.
حدس میزد بازم همون واریزی مشکوک باشه.
سردر نمیاورد...کی داشت پول میریخت حسابش؟هیچ ایدهای به ذهنش نمیرسید...حتی از صاحبکارش هم پرسیده بود و پیرمرد کاملا بیخبر بود.
ESTÁS LEYENDO
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
