PART 72

219 16 81
                                        

سکوتی که توی اون جاده‌ی تاریک پیچیده بود بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.

_ آلبرت...

عاجزانه نالید و منتظر جوابش شد ولی اون دیگه حرف نمیزد.

_ اینکارو باهام نکن...

دوباره سکوت.

بیتوجه به چشمای خیسش که دیدشو تار کرده‌بود با سرعت بیشتری شروع به حرکت کرد.

امکان نداشت بیخیال بشه...

انقدر توی اون جاده‌ی تاریک جلو رفت که دیگه پاهاشو حس نمیکرد.

میترسید دوباره صداش بزنه و جوابی نگیره...میترسید سرشو برگردونه و چشمای بستشو ببینه.

نور بلندی از فاصله‌ی دور به چشمش خورد و همین کافی بود تا روزنه‌ی امید توی قلبش پیدا بشه.

قدرت به پاهاش برگشت و با سرعت بیشتری سمت نور حرکت کرد.

پونصد متر؟شایدم بیشتر...بلاخره سفیدی رنگ ماشین آمبولانس معلوم شد و مایکی وسط جاده وایساد.

راننده سریع ترمز کرد و به همکارای پشت ماشینش علامت داد تا پیاده شن.

_ چه اتفاقی افتاده؟

نفسی گرفت و دو تا مرد جوون با عجله سمتش اومدن.

نفس خستشو بیرون داد : شات...آلرژی...

نمیتونست درست حرف بزنه.

صداش میلرزید و کلماتو گم کرده‌بود.

_ نبضش خیلی ضعیفه.

_ باید شات آلرژی تزریق کنه.

با عجله گوشزد کرد و مرد سفید پوش با گیجی بهش خیره شد.

_ آلرژی؟چی مصرف کرده؟

درحالی که با چراغ قوه‌ی کوچیکش چشمای آلبرتو چک میکرد گفت و همکارش از داخل ماشین داد زد : آمادس.بیارینش همینجا.

_ فقط یه شات آلرژی بهش بزن...مسموم شده!

_ نمیتونم همچین کاری بکنم...اگه‌ مسمومیته پس باید زودتر برسونیمش بیمارسـ...

_ تا اون موقع طاقت نمیاره!

داد زد و مشتی به تنه‌ی ماشین کوبید.

_ پادزهرش فقط شات آلرژیه!...لطفا...

دکتر چند لحظه نگاهش کرد و سرشو به نشونه‌ی تایید تکون داد : بیا بالا...حلش میکنیم.

سوار ماشین شد و با حالت مسخ شده به صحنه‌ی روبه‌روش خیره شد.

آلبرت خوب به نظر نمیرسید...دیدن وضعیتش عذابش میداد ولی لایق این عذاب بود...خودش بهتر میدونست.

_ گلوش پر خونه...باید ساکشن بزاریم.

سرشو بین دستاش گرفت.

فقط صدای آژیر آمبولانس که با سرعت حرکت میکرد باعث میشد یکم افکارشو مرتب کنه...الان وقت این چیزا نبود.

Lunatic BlondeTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon