آبنبات نارنجی رنگشو توی دهنش کرد و به آلبرتی که داشت روند اتمام پرونده رو به خبرنگارا توضیح میداد خیره شد.
_ هیچوقت هیچ اسمی از من نمیاد...ولی بدون من اینجا فرقی با یه خرابه نداره.
فرد با لبخند غرور امیزی گفت و شرلوک حتی به شصت پاش هم حسابش نکرد.
_ درتعجبم چرا نمیبرنت پای میز وزارت.
کارآگاه با بیحوصلگی گفت و دستاشو توی جیبش گذاشت...هیچوقت نفهمید چرا بعضیا انقدر خودشونو به آب و آتیش میزدن تا اسمشون سر زبونا بیوفته...از نظر اون هیچ منفعتی توی معروف شدن نبود.
آلبرت درحالی که داشت با خبرنگار حرف میزد نیم نگاهی به شرلوک انداخت و بهش اشاره کرد : خودش اونجا وایساده.
و همین کافی بود تا زن خبرنگار با دوتا مردی که دوربین گنده رو با خودشون میکشیدن سمتش حمله ور شن.
_ کارآگاه هلمز؟
شرلوک نگاه گیجی به آلبرت انداخت.مگه قرار نبود هیچ اسمی ازش نبره؟
سمت زن خبرنگار چرخید و جواب داد : خودمم.
_ درمورد چیس مورتون...مقام سلطنتی که تروریستش به دست شما پیدا شد...میشه باهاتون یه مصاحبه داشته باشیم؟
سرشو خاروند و مردد نگاهش کرد : آه...اون...خب...واقعا چیز خاصی نبود.
خبرنگار درحالی که از چشماش آدرنالین میچکید با ذوق مشغول حرف زدن شد : اینطور فکر میکنین؟پس حتما توی کارتون خیلی حرفه ای هستین.
خب انگار راه فراری وجود نداشت و مجبور بود تن به ذلت بده.
_ بهتره مصاحبتون ناشناس باشه.
با لحن تهدید آمیزی گفت و همشون با تعجب مجبور به قبول کردن شدن.
_ خب کارآگاه ناشناس...یه بیوگرافی کوتاه از خودتون بگین...
_ ترجیح میدم خودت بپرسی.
زن جوون نفسی گرفت و شروع کرد : توی کدوم شهر متولد شدین؟
_ آه بیخیال...این مصاحبهی شخصیه یا راجع به یه پروندهی قتل؟
سکوت غم انگیز خبرنگار دلشو سوزوند پس در ادامه جوابشو داد : همینجا. لندن.
_ اوه...بله...از همون اولش به این کار علاقه داشتین و وارد دانشگاه افسری شدین؟
_ راستش من دبیرستانو سه بار مردود شدم...و هیچ علاقه ای به درس خوندن نداشتم.
_ پس...استعدادتون توسط کی کشف شد؟
_ آم...برادر ناتنیم...و بعدش به رئیس پلیس، آقای جیمز معرفی شدم.
_ گفتین برادرتون...توی چه جور خانواده ای متولد شدین؟راستش انتظار میره باقی اعضای خانوادتون هم مثل خودتون باشن...شغلای خاص؟
CZYTASZ
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
