PART 51

155 17 17
                                        

همیشه یه موقعیت هایی توی زندگی هست که یه اتفاق وحشتناک مغز آدمو دو تیکه میکنه.

یه تیکه همش داد میزنه همه اینا یه خواب و توهمه‌.

و قسمتی که تکرار میکنه نه، تو هوشیاری...تو بیداری احمق!

بتی توی همچین وضعیتی گیر کرده بود. با این تفاوت که جفت تیکه های مغزش فقط یه کلمه رو تکرار میکردن ؛ آیرین!

میخواست دستاشو تکون بده ولی نمیتونست. کل بدنش قفل کرده‌ بود.

چونش شروع کرد لرزیدن و دهنشو باز کرد تا چیزی بگه،صداش بزنه،کمک بخواد...ولی حتی هوا هم از حنجرش بیرون نمیومد.

دست راستشو جلو برد و محکم به شونش چنگ زد تا لرزشش رو کنترل‌‌ کنه.

بلاخره تیکه سنگ روی گلوش کنار رفت و نالید : آیرین!

آیرین با دستی که روی گلوش فشار میداد و خونی که از گردنش پایین میریخت بیصدا لب زد : فرار کن...

حجم اون مایع غلیظ توی گلوش اجازه‌ی حرف زدن بهش نمیداد پس با دست آزادش ضربه‌ی بی جونی به بتی زد تا ازش فاصله بگیره.

بتی فریاد بلندی کشید : یکی کمک کنه!...خواهش میکنم!

ولی مردمی که از شنیدن صدای شلیک به هر سمتی فرار میکردن بعید بود اهمیتی بدن.

_ آیرین!

لوئیس با فریاد اسمشو صدا زد و بتی با کشیده شدن موهاش فریاد کشید : کمک!

چشمای بسته شده از دردش نمیدید لوئیس چطوری قدمای لرزونشو سمتش برمیداشت و هر بار که زمین میخورد بدون مکث دوباره بزور بلند میشد.

فشاری که مرد پشت سرش به موها و بازوهاش وارد میکرد تا سمت خودش بکشونتش باعث میشد هر لحظه بیشتر از آیرین فاصله بگیره و بتی کاری جز تکون داد پاهاش و چنگ زدن به مچ دستی که پشت سرش بود ازش برنمیومد.

دوباره شروع کرد جیغ‌ کشیدن و خیره به آیرینی که حالا چشماشو بسته بود اسمشو صدا زد...انقدر محکم که حس درد توی گلوش پیچید‌.

_ ولم کن...آیرین! آیرین!

_ تکون بخور...

مرد بالای سرش فریاد کشید و لوئیس با قدمای سستش خودشو سمتش پرت کرد : ولش کن!

کسی که پاهاش فقط چند دقیقه راضی به حرکت شده بود حتی حریف هم به حساب نمیومد پس با یه فشار کوچیک روی زمین افتاد.

بتی با دیدن آیرینی که دیگه تکون نمیخورد و چشماش بسته شده بود از حال رفت و بدنش تسلیم شد.

لوئیس دوباره به لباس مرد هیکلی چنگ زد و خوشو بالا کشید : نه...ولش کن...

و دوباره با یه حرکت ساده روی زمین افتاد.

Lunatic BlondeTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang