همونطور که انگشتاشو بالا گرفته بود دو تا کله از سمت چپ و راستش مشغول وارسی دقیق دستش شدن.
_ هومممم...ظرافتش خوبه.
تئو با قیافهی جدی گفت و لوئیس سری به نشونهی تایید تکون داد : رنگشم قشنگه.
_ ببینم!
هردر با صدای بلندی گفت و از سمت دیگهی میز خم شد و دستاشو کشید...درنتیجه چنان به میز کوبیده شد که همهی لیوانای روی میز لرز رفتن.
پسر روبهروش مشغول لمس ناخناش شد و لبخندی زد : دقیق و با جزئیات.
_ هفت درصد احتمال قارچ و باکتری،سه درصد آلرژی،ده درصد هم اونیکولیز...با این حال خیلی خوب شده.
ویلیام با لحن متمرکزی اعلام کرد و شرلوک دستی به شونش کشید : یک دهم درصد هم استافیلوکوک اورئوس.
بتی آب دهنشو قورت داد : اون دیگه چیه؟
_ عفونت پوستی.
دخترک سرشو سمت آیرین چرخوند و افسر جوون شونهای بالا انداخت : من کاملا بهداشتی انجامش میدم.
سر همه سمتش چرخید و آلبرت تکخندی زد : کار توئه؟
آیرین ژست متکبرانهای گرفت و با شنیدن صدای شخصی که هیچکدوم نمیشناختن سرشونو سمتش چرخوندن.
_ همگی...خوش اومدین.
پیرمرد در حالی که سمت میز میومد گفت و پشت میز نشست.
سکوت عمیقی فضا رو گرفت و انقدر ادامه پیدا کرد که پیرمرد خودش ادامه داد : مطمئنم براتون سوال بوده دلیل جمع شدنتون چیه...
_ نه راستش...همینکه مایکی دعوتمون کرده بود معلوم بود با چی طرفیم.
شرلوک درحالی که دستشو زیر چونش گذاشته بود گفت و موران در جواب به هردر اشاره کرد: همینکه اینم جزو دعوتیاس نشون از یه ماموریت دیگهس.
_ قطعا توی باکینگهام نمیشه شام خانوادگی یا یه دورهمی ساده داشت.
تئو هم نظرشو اعلام کرد و هردر لیوان خالیشو تکون داد : دو ساعت هم گذشته هنوز غذا نیاوردن...میخوان بکشنمون.
آلبرت نیم نگاهی به مایکی انداخت و نیشخندی زد : نمیخواین خودتونو معرفی کنین رئیس بزرگ؟
پیرمرد که از واکنشای جدید سرگرم شده بود لبخندی زد : عنوان وسوسه انگیزیه ولی لطفا اینجوری صدام نکن.
نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد : من جرالد هستم...جرالد زاکس کوبریک...
ویلیام درحالی که داشت بخاطر گرم بودن هوای سالن آب میخورد با شنیدن اون جمله به سرفه افتاد.
و بعضی دیگه مثل شرلوک و لوئیس که خشکشون زده بود.
بتی سمت لوئیس خم شد : مگه کیه؟
YOU ARE READING
Lunatic Blonde
Fanfictionبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
