PART 54

141 16 21
                                        

برای بار چندم توی پاکت قهوه‌ای عوق زد و خسته و کلافه چشماشو روی هم فشار داد.

همه چی خیلی زود اتفاق افتاده بود و بتی نیاز داشت توی یه جای ساکت و آروم بشینه و ساعت ها با خودش فکر کنه...نه اینکه وسط آسمون معلق باشه!

دوباره با فکر ارتفاع زیادی که از روی زمین داشت شکمش توی هم پیچید و معده‌ی خالیشو توی پاکت بالا آورد.

مهماندار با نگرانی چیزی پرسید و پدرخوندش با لبخند جوابشو داد.

سعی کرد به بیرون از پنجره‌ی هواپیما نگاه نکنه و چشماشو روی هم فشار داد...کی فکرشو میکرد اینطوری به آرزوی همیشگیش میرسید؟

پوزخندی زد و انقدر تو خیالاتش غرق شد که نفهمید چند دقیقه به اون منظره‌ی زیبا و ترسناک خیره شده.

دست پدرخوندش روی پیشونیش نشست : تب داری.

با تعجب دستشو روی صورتش گذاشت...نباید مریض میشد!

بیتوجه بهش سرشو به صندلیش تکیه داد تا استراحت کنه...باید استراحت میکرد...نباید مریض میشد...نباید اتفاق بدی میوفتاد.

تنفسش تند شده بود و ترس توی کل تنش میپیچید‌.

سمت مهماندار چرخید و با صدای لرزون به حرف اومد : میشه یکم...بهم...

چی میگفت؟ چیکار باید میکرد؟

_ میتونم کمکتون کنم؟

قبل از اینکه حرف بزنه پدرخوندش پیش دستی کرد.

_ دخترم تب کرده...یکم قرص شاید حالشو بهتر کنه.

_ من دختر تو نیستم!

با بدن لرزون و صورت قرمز از تب زیادش زیر لب غرید و سرما تمام وجودشو گرفت.

_ همونطور که گفتم تبش بالا رفته.

مرد کنارش با همون لبخند اروم گفت و بتی دستاشو به هم قفل کرد.

سردش بود.

بدنش میلرزید.

حالت تهوع و شکم دردش تمومی نداشتن...

و از همه‌ بدتر ، دلتنگ خونه بود...دلتنگ میز دونفره‌ای که با آیرین پشتش مینشستن و دلتنگ کافه‌ای که آیرین همیشه وقتای بیکارش اونجا کنارش بود‌.

حتی نمیدونست از بیمارستان مرخص شده یا نه!

قطره های اشک از چشماش پایین ریختن و قفسه‌ی سینش تیر‌کشید.

حال بدی که داشت اجازه نمیداد گذر زمانو حس کنه.نفهمید کی پروازشون تموم شد و از فرودگاه‌ خارج شدن...همینکه سوار ماشین تاکسی شدن چشماشو روی هم فشار داد و به بدن داغش استراحت داد.

حس میکرد از سرش بخار بیرون میزد و کل پوستش قرمز شده بود.

_ رسیدیم.

Lunatic BlondeDonde viven las historias. Descúbrelo ahora