PART 4

334 57 7
                                        

_ نمیخوای چیزی بگی؟

به آرومی زمزمه کرد و دختر روبه‌روش بدون هیچ حرفی مشغول بازی کردن با دکمه هاش شد.

آیرین آهی کشید و از اتاق بیرون رفت...ساعت نزدیک یازده شب شده بود و بتی بعد از جا اومدن حالش حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.

سمت کافه راه افتاد تا یه قهوه برای خودش بگیره و با دیدن کاپ کیکای توی ویترین لبخندی روی لباش نشست...

تولدش بود مگه نه؟

یه کبریت بلند و کاپ کیک صورتی...

با نیش باز وارد اتاق شد.

_ آم...خب...تولدت مبارک!

آیرین هول شده در حالی که دست و پاشو گم کرده بود گفت و با دیدن قطره های اشک بتی که از چشماش پایین میریخت به غلط کردن افتاد.

بتی بیصدا و آروم گریه میکرد و آیرین قبض روح شده فقط به این فکر میکرد که باعث ناراحتی دختر روی تخت شده بود.

_ ممنونم...

با شنیدن صداش نفس راحتی کشید.

بتی کیکو روی دستش گرفت و شمع روی کیکو فوت کرد.

_ هی...

سرشو بالا آورد و بلافاصله صدای چلیک توی اتاق پیچید.

آیرین لبخندی زد و عکسی که گرفته بود نشونش داد.

_ اینو قراره پیش خودت نگه داری و هروقت دیدیش یادت بیوفته که باید تلاش کنی تا بهترین تولدارو داشته باشی.

دختر روبه روش با گریه سرشو تکون داد و گاز بزرگی به کیک توی دستش زد.

_ خوشمزس...

آیرین دهنشو جلو برد و سمت دیگه‌ی کیکو توی دهنش کرد.

_ هممم...

بتی خنده ی کوتاهی کرد و با صدای بیسیم توی کمر آیرین ابروهاش بالا رفت.

_ آدلر...میشه بگی دقیقا کدوم گوری هستی؟

چشمای آیرین گرد شد و لبای خامه ای شده‌ش رو پاک کرد.

_ رئیس؟

رو به بیسیمش گفت و صدای البرت دوباره توی اتاق پیچید.

_ سریع خودتو برسون.

بیسیمشو به کمرش برگردوند و سمت بتی برگشت.

_ خب...

_ معذرت میخوام...

بتی با همون چشمای خسته گفت و سرشو پایین انداخت.

_ کلی دردسر برات ساختم...

آیرین لبخندی زد و دستشو روی شونه هاش کشید.

_ از اونجایی که نگرانتم...

کاغذی از جیبش درآورد و مشغول نوشتن شد.

_ این شماره شعبه‌ی ماست...فقط کافیه بگی میخوای با ادلر صحبت کنی.

Lunatic BlondeDonde viven las historias. Descúbrelo ahora