_ نمیخوای چیزی بگی؟
به آرومی زمزمه کرد و دختر روبهروش بدون هیچ حرفی مشغول بازی کردن با دکمه هاش شد.
آیرین آهی کشید و از اتاق بیرون رفت...ساعت نزدیک یازده شب شده بود و بتی بعد از جا اومدن حالش حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.
سمت کافه راه افتاد تا یه قهوه برای خودش بگیره و با دیدن کاپ کیکای توی ویترین لبخندی روی لباش نشست...
تولدش بود مگه نه؟
یه کبریت بلند و کاپ کیک صورتی...
با نیش باز وارد اتاق شد.
_ آم...خب...تولدت مبارک!
آیرین هول شده در حالی که دست و پاشو گم کرده بود گفت و با دیدن قطره های اشک بتی که از چشماش پایین میریخت به غلط کردن افتاد.
بتی بیصدا و آروم گریه میکرد و آیرین قبض روح شده فقط به این فکر میکرد که باعث ناراحتی دختر روی تخت شده بود.
_ ممنونم...
با شنیدن صداش نفس راحتی کشید.
بتی کیکو روی دستش گرفت و شمع روی کیکو فوت کرد.
_ هی...
سرشو بالا آورد و بلافاصله صدای چلیک توی اتاق پیچید.
آیرین لبخندی زد و عکسی که گرفته بود نشونش داد.
_ اینو قراره پیش خودت نگه داری و هروقت دیدیش یادت بیوفته که باید تلاش کنی تا بهترین تولدارو داشته باشی.
دختر روبه روش با گریه سرشو تکون داد و گاز بزرگی به کیک توی دستش زد.
_ خوشمزس...
آیرین دهنشو جلو برد و سمت دیگهی کیکو توی دهنش کرد.
_ هممم...
بتی خنده ی کوتاهی کرد و با صدای بیسیم توی کمر آیرین ابروهاش بالا رفت.
_ آدلر...میشه بگی دقیقا کدوم گوری هستی؟
چشمای آیرین گرد شد و لبای خامه ای شدهش رو پاک کرد.
_ رئیس؟
رو به بیسیمش گفت و صدای البرت دوباره توی اتاق پیچید.
_ سریع خودتو برسون.
بیسیمشو به کمرش برگردوند و سمت بتی برگشت.
_ خب...
_ معذرت میخوام...
بتی با همون چشمای خسته گفت و سرشو پایین انداخت.
_ کلی دردسر برات ساختم...
آیرین لبخندی زد و دستشو روی شونه هاش کشید.
_ از اونجایی که نگرانتم...
کاغذی از جیبش درآورد و مشغول نوشتن شد.
_ این شماره شعبهی ماست...فقط کافیه بگی میخوای با ادلر صحبت کنی.
KAMU SEDANG MEMBACA
Lunatic Blonde
Fiksi Penggemarبه دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم با هوشی مثل...
