Part 3

339 47 3
                                        

واقعا احساس میکردم الان یه فرشته با لباس مشکی میبینم این نگاه کردن یه ثانیه هم طول نکشید وسریع به سمت پسر برگشتم که میخواست بلند بشه 

بادیگردا اومدن و اروم کنارم ایستادن تا بهشون دستور بدم 

  مینسو: ببرینش توی باغ پشتی تا بعد مهمونی تکلیفشا مشخص کنم و راستی دست چپش خیلی هرز میپره 

و سرد بهش نگاه انداختم

 و ولش کردم که نگهبانا بردنش

به سمت اون دختر برگشتم که متوجه شدم حالش با چند ثانیه پیش خیلی فرق داره سرخ شده و روی زمین نشسته و نفس نفس میزنه و فقط فرمون ازاد میکنه و بوش و این احساس 

اون جفت منه باورم نمیشد 

سریع به سمتش رفتم و جلوش نشستم

 رفته بود تو هییت و این واقعا بد بود باید سریع از اینجا میبردمش که سریع یه مرد میانسال کنارم نشست و اون اقای پارک بود یکی دیگه ازچهار نفر برتر 

اومد به اون دختر دست بزاره که ناخداگاه اون دختر را توی بغلم جا دادم ونگذاشتم بهش دست بزنه 

وسریع بلندش کردم و به سمت اتاق خوابم بردمش مثل یه پر سبک بود سریع به خدمتکار گفتم بره داروی کاهنده بیاره 

تا اینجارا به اتیش نکشیده باید ارومش میکردم 

سرشا توی گردنم فروکرده بود و دستش دور گردنم حلقه شده بود

پدر با اقای پارک و مامان همراهم به سمت بالا اومدند تا به اون اتاق کوفتی برسم کلی طول کشید چون اینجا دقیقا اندازه ی یه قصر بود 

توی اتاق رفتم و اونا روی تخت گذاشتم و اقای پارک روی تخت نشست و دست دخترشا گرفت و از خوشحالی گریه میکرد واقعا این کارا را متوجه نمیشدم و اصلا برام مهم نبود باید هرچه زودتر اون هرمون های کوفتیش و اون بوی خوش را متوقف کنم چون  درسته که یه الفای مغلوب بودم ولی جلوی جفتم دووم نمیاوردم و منم دیگه نفسام داشت نامنظم میشد

 همه متووجه شده بودند پدر و مادر 

این اولین باری نبود که یکی جلوم هییت میشد یا بوی فرمون به مشامم میرسید ولی این این عکسلعمل من عجیب بود و متوجه شده بودن اون دختر برای منه

خدمتکار سریع با یه سینی پر از قرص و سوزن اومد توی اتاق

و من با برداشتن یه سوزن و بازکردن اون به سمتش رفتم که اون دختر با نفسای نامنطم خودشا را بالا پایین میکرد و دیگه به حد گریه افتاده بود

امگا ها خیلی زود مغلوب میشدند و این کنترل هم واقعا تحسین بر انگیز بود تا الان اومدم اروم سوزن را به دستش بزنم که دستم توسط اقای پارک گرفته شد

 و گفت :صبر کن این اولیین هیتشه واگر همینطوری به دخترم دارو تزریق کنی شاید عوارض داشته باشه بزار زنگ بزنم به دکتر خانوادگیمون 

منکه دیگه تحمل نداشتم و به نفس نفس افتادم 

مینسو:واقعا بهش نگاه کن اگه واقعا بهش کاهنده ندی کل این خونرو بوی هورموناش برمیداره این به جهنم اخه به حالش یه نگاه بنداز واقعا میخوای صبر کنی تا دکتر بیاد

مامان اومد بالا سرم و گفت 

مامان:داره حالت بد میشه برو بیرون از این اتاق داری فرمون ازاد میکنی و این دختر را هم اذیت میکنی کاری که پدرش میگه را انجام بده 

منکه جدا حالم خوب نبود سریع سوزن را توی دستم فرو کردم و قبل رفتن به مامان گفتم مواظبش باشه

خسته از اتاق اومدم بیرون این برای من خیلی سنگین بود نه اینکه الان حالم بده اینکه الان حال اون بده
سوم شخص
اقای پارک با خوشحالی با دکتر تماس گرفت هرکسی که این حالش را میدید فکر میکرد دییونه شده اخه کی از درد کشیدن دخترش خوشحال میشد ولی خانوم و اقای لی فهمیده تر از این حرف ها بودن و به راحتی متوجه شدند چرا اون خوشحله چون اولین هیتش بود و شخصی که امگا یا الفا باشه ولی تا ۱۸ سالگی هیت نشه یعنی اون مشکل داره و باید زیر عمل های دولت میرفت که البته چیز های خوشایندی نبود
ناگهان در اتاق باز شد و خانوم پارک به داخل اومد و دخترش را دید در حالی که توی اون اتاق حتی نمیتونست به خاطر حظور اون چند نفدر خودش دست بزاره یا هنوز اروم نشده به سمت خانوم لی رفت و گفت :چرا زودتر ارومش نکردید
و خانوم لی با نگاه متاسفی به اقای پارک اشاره کرد که سریع خانوم پارک یکی از کاهنده ها را برداشت و به سمت دخترش رفت و اومد بزنه که اقای پارک گفت: نکن مگه نمیدونی حالا که توی این سن هیت شده براش خطرناکه بدون تجویز دکتر کاهندع بهش تزریق بشه منم دوست ندارم دخترم زجر بکشه
که خانوم پارک بعد حرف شوهر دستش شل شد و کاهنده از دستش افتاد و با صدایی بغض دار 

گفت :اخه دخترم داره زجر میکشه توقع داری چیکار کنم به اون دختر بگم بیاد ارومش کنه؟
حالا که همه تازه یاد اون افتادن اون جفت حقیقیشه .شاید بشه اما همه با دیدن دختر بیهوش روی دخت که از هیت و تحمل اون بیهوش شده بود شکه شدن و ناگهان در باز شد دکتر به داخل اومد و سریع کار های لازم را کردم و کاهنده هایی را تزریغ کرد بعد که جو متشنج خوابید اقای لی به بیرون اومد و دید که بعد از اون اتفاق زمان زیادی گذشته و مهمون ها رفتند ولی دخترش را اون جاها نمیدید که از خدمه پرسید و فهمید به باغ پشتی رفته

My omegaWhere stories live. Discover now