Part 46

131 15 55
                                        

*کامنت فرامون نشه*

یک روز قبل

داستان از زبان آیری

♪♫♪

♪♪♪♫

♫♪♫♪♦

♫♪♫♪♦

♪♪♫♫

♪♫♪♦

♪♪♪♪

♫♫♪♫♪♦

♫♪♪♦

با ریتم اهنگ بدنم را به حرکت در می اوردم 

 و اخرین حرت که باید کل بدنم را روی یه دست مینداختم 

 و اخرین حرت که باید کل بدنم را روی یه دست مینداختم 

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

یک 

دو

سه

حالا

اره اره شد ولی با بهم خوردت تعادل بدنم و سقوطم روی دستم و خوردن سرم به زمین 

عصبی به خاطر درد و اینکه نتونستم حرکتا بزنم خودما جمع کردم هوووف

به اینه ی سرتاسری اتاق رقص قدیمی نگاه کردم 

یه زخم دیگه هم روی صورت به خاطر این حرکت لعنتی اضافه شد و درد زخم دستم به خاطر فرار از دست بادیگارد ها بدتر شده بود

اروم به سمت ساک رفتم و دستم را شروع به بستن با باندهای مخصوص کردم که با ریختن بادیگارد ها به داخل اتاق با تعجب بهشون نگاه کردم 

لعنت بهشون با اینکه از دستشون در رفته بودم ولی بازم پیدام کرده بودن 

دو روز بود در رفته بودم بعد از شندن دوباره ی اون ماجرا نامزدی کوفتی و بچگانه چند ماه زندانی بودم و مثل اسیر ها بودم تا وقتی توی مدرسه بودم فرصت فرار کردم و امروز که روز موعود و دقیقه نودی بود منا پیدا کردن

My omegaWhere stories live. Discover now