𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 85

978 201 355
                                    

چند دقیقه ای میشد که دست به سینه و با اخم بزرگی بالا سرشون ایستاده بود

و نقشه هایی که برای قتل اون دختر به ذهنش میرسید رو برسی میکرد

ساعت ۱۱ صبح بود و هری هنوز خواب بود
و‌این یعنی اون یا تا صبح نخوابیده و یا خیلی مست بوده

چشماشو برای دخترِ غرق خواب چرخوند
و خواست از اتاق بیرون بره تا بیشتر بهش‌ی یاداوری نشه که اون دختر دقیقا کنار هری روی تختشون خوابیده ولی با برخورد پاش به در و بلند شدن صدای ناله ی دردمندش باعث شد چشمای هری سریع باز شن 

پسر گیج روی تخت نشست ولی با دیدن لویی دم در که مثل یه مجرم که در حال ارتکاب جرم مچش گرفته شده بود به نظر میرسید با ذوق کوچیکی خندید:لویی! تو برگشتی!

لویی سریع خودشو جمع کرد و اخم کرد:نه خیرم هیچم برنگشتم!

هری از روی تخت بلند شد و سریع به لویی رفت و اونو توی آغوشش کشید

و لویی تمام تلاششو کرد تا دستاشو بالا نیاره و اونم متقابلا هری رو به خودش فشار نده و عطر مورد علاقه شو از روی پیرهن هری که کل دکمه هاش باز بودن نفس نکشه

_من واقعا برای دیشب متاسفم لو...همه چیزو برات توضیح میدم باشه؟؟لطفا دیگه نرو

هری خیلی اروم زیر گوش لویی زمزمه کرد و لباش موقع حرف زدن تکون میخوردن و با پوست حساس زیر گوشش برخورد میکردن و لویی داشت بین دستای هری و به خاطر لمساش شل میشد

ولی نه ، اون دختر هنوز توی اون خونه بود و هرچه سریع تر باید تکلیفش مشخص میشد

پس لویی نباید دوباره خام لمسای اون فرفریه جذاب میشد.

از توی بغلش بیرون اومد و به سمت الا که روی تخت خوابیده بود رفت و شروع به تکون دادنش کرد

+هوی..پاشو ببینم..تو خونه شوهر من چیکار میکردی هان؟؟؟

دختر با گیجی چشماشو‌ باز کرد و بعد با دیدن پسری ک بالا سرش جیغ جیغ میکرد اخم کرد:وات د فاک برو؟

هری که جلوی خودشو گرفته بود به سلیطه بازی های بیبیش نخنده لباشو گاز‌ گرفت و به سمتشون رفت

دستاشو از پشت دور لویی حلقه کرد و اروم کشیدش عقب

_بیب..قرار شد ما باهم حلش کنیم هوم؟
هری با ته مونده ی خنده ش گفت

و لویی اخم کرد و جیغ کشید:نمیخوام. بهش بگو بره

هری این دفعه نتونست جلوی خودشو بگیره و خندید
_باشه لاو تو بیا فعلا

لویی همونطور که با چشماش برای الا خط و نشون میکشید و تهدیدش میکرد با هری به سمت در رفت و ازش خارج شد

روی صندلی های پایه بلند پشت کانتر نشست و با دلخوری دست به سینه شد و لباشو اویزون کرد

ᴛʜᴇ ʟᴀsᴛ ʜᴜᴍᴀɴ {ʟ.s}Donde viven las historias. Descúbrelo ahora