همه دور میز شام جمع شده بودن و همونطور که از غذاهای لذید لذت میبردن خبرای دسته اولشون رو به هم میرسوندن.
_ خب جناب هردر...روز اول دانشگاه چطور بود؟
آلبرت از پسر روبهروش پرسید و هردر شونهای بالا انداخت : بهتر از اونی که فکر میکردم.
_ از چه نظر؟
خیلی اتفاقی، هرکسی که درحال حرف زدن بود ساکت شد و صدای واضح و رسای فون توی سالن پیچید : یکی برام ساک زد!
شراب قرمز رنگ توی گلوی رئیس پلیس پرید و جزو معدود زمان هایی شد که مایکرافت با صدای بلند خندید : احتمالا از چشم بندت خوشش اومده بوده.
_ شایدم از شدت باهوش بودنم بنظرش جذاب اومدم؟
_ مگه چیکار کردی که فکر کرده باهوشی؟
آیرین پرسید و هردر لبخند پر افتخاری زد : ظاهرا یکی از استادا ایمیل رئیس دانشگاه که شرایط منو توضیح داده بوده نخونده و سر کلاس فکر کرد دارم مسخره بازی درمیارم...منم هر چی تا اون لحظه درس داده بود مو به مو تکرار کردم و پشماش کز خورد.
_ اوه...پس اون دستگاه تایپ بریلی که برات خریدم به دردت نمیخوره.
شرلوک جواب داد و هردر انگشت اشارهش رو سمتش گرفت : تلافیشو سرت درمیارم!
ویلیام آهی کشید و آروم زمزمه کرد : چه خوب که بحثو عوض کردی.
_ از ذوقش کم مونده بود همه جزئیاتشو تعریف کنه.
شارون ادامه داد و جک که ظاهرا از بحث قبلی بیشتر خوشش اومده بود دوباره یادآوری کرد : حالا دختره کجا برات...بهت حال داد؟
_ دستشویی.
_ شناختیش؟
_ نه...یک کلمه هم باهام حرف نزد...
جک با صدای بلند خندید : مطمئنی دختر بوده؟
_ موهاش بلند بود.
_ شرلوک مثال خوبیه که بفهمی دلیلت قانع کننده نیست.
هردر از تعجب دستی به صورتش کشید : صبر کن ببینم...شرلوک موهاش بلنده؟
آیرین که از این مسخره بازی خوشش اومده بود ادامه داد : تازه موران هم موهاشو قرمز کرده.
_ پای منو وسط نکش آیرین!
رنگ پسرک پریده بود و گیج و منگ به حرفاشون گوش میداد.
شارون که کنارش نشسته بود دستشو آروم به کمرش کوبید : کپ نکن پسر جون...دارن سر به سرت میزارن...ولی شرلوک واقعا گیس بلنده.
_ من با این عقب مونده ها چیکار دارم شارون...دارم به این فکر میکنم اگه اونی که برام ساک زده پسر باشه چی؟
موران نیشخندی زد : نیمهی پر لیوانو ببین که در پشتی رو باز نکرده.
_ در پشتی رو هم باز کنی بهتر از اینه از پنجره مردم بالا بری.
ESTÁS LEYENDO
Lunatic Blonde
Fanfiction[کامل شده] به دنبال انتقامی که تنها دلیل زنده موندنش بود و بهش امید میداد. و مزاحمی که مجبور به تحملش بود. شاید یه روزی از شرش خلاص میشد...ولی نه به این راحتی! قسمتی از متن : " اینکه یه قاتل انقدر بهم نزدیک شده باشه؟...آره...هیجان انگیزه...یه مجرم...
