#پارت_24
عنوان پارت: " خرس"
پشت سر جونگکوک توی یه اسباب بازی فروشی دیگه ایستاده بود و داشت به عروسک بتمنی که کوک انتخاب کرده بود نگاه میکرد.
تهیونگ احمق نبود!
جونگکوک اتفاقی و صرفا بخاطر شادیش بابت آبنبات چوبی های بزرگش باعث شده بود گوشی از دستش بره اما شک نداشت که جیمین عامدانه جلوی برداشتن گوشی اول رو گرفته بود.
جیمین ناگهانی جلوش ظاهر شده بود و به این بهونه که کوک خسته شده و داره بهانه گیری میکنه اونو مجبور کرده بود همون لحظه عقب بکشه و از فروشگاه خارج بشه اما تهیونگ وقتی بیرون زده بود هیچ اثری از کلافگی و بهانه گیری توی کوک ندیده بود!
یک نفر توی اون عمارت بود که مولت بود، که میدونست تهیونگ کاپیتان تیم آلفاست و میدونست که اعضا تیم آلفا چه شکلی هستن؛ یه نفر که میدونست ته تمامی لوازمش رو از دست داده و بی شک حالا تلاش میکنه اونها رو با کمک تیمش به دست بیاره.
آیا پارک جیمین...مولت بود؟!
یوهان چند مغازه عقب تر به دیواری تکیه زده بود و آهسته سیگارش رو دود میکرد اما مشخص بود که حواسش به تمام تحرکات اونها هست بنابراین تهیونگ به آرومی یک ماشین اسباب بازی رو دست گرفت و بعد از نگاه کوتاه و معناداری به یوهان انگشت اشاره اش رو خیلی کوتاه و سریع به زیر اسباب بازی کشید.
توی نگاه اول بنظر میرسید که فقط داره اسباب بازی رو بررسی میکنه اما خب....این تیم آلفا بود!
یوهان با مکث ته سیگارش رو به داخل سطل فلزی که کنارش ایستاده بود انداخت و بعد با قدم های بلند از فروشگاه خارج شد.
دقایق خیلی طولانی توی فروشگاه گذشت و درنهایت درحالیکه دست های راننده پر از پاکت های خرید بود به سمت ماشین برگشتن.
تمام مسیر تا عمارت توی سکوت طی شد.
موقعی که مقابل عمارت متوقف شدن تهیونگ و راننده تقریباً همزمان پیاده شدن تا در رو برای جیمین و جونگکوک باز کنن.
جیمین جلوتر راه افتاد و کوک قبل از اینکه دنبالش کنه با لبخند خطاب به تهیونگ گفت:_بیا بریم
پسر بزرگتر درحالی که پاکت سیگار و فندکش رو از جیب کتش بیرون میکشید سر کج کرد:
_چند دقیقه دیگه میام جونگکوکی
پسر کوچکتر برای چند لحظه بهش خیره موند و بعد فقط سر تکون داد و با قدم هایی پرش مانند وارد عمارت شد.
راننده درحالی که پاکت های خرید رو از صندوق عقب برمیداشت نگاه بدی به تهیونگ انداخت که چند قدم جلوتر از ماشین ایستاده بود و داشت نخ ظریف سیگارش رو بین لباش میذاشت.
ته فندک رو روشن کرد و زیر سیگارش نگه داشت اما تمام شنواییشو روی صدای قدم های راننده متمرکز کرده بود.
به محض اینکه راننده پا به عمارت گذاشت چرخید و با بیرون کشیدن سیگار از بین لباش به سرعت روی زمین دراز کشید و با چند حرکت کوتاه خودش رو به زیر ماشین کشید.
با نگاهش تمام اونو جست و جو کرد و بلاخره گوشی که با چسب پهنی به زیر ماشین وصل شده بود مقابل نگاهش قرار گرفت.
به سرعت اونو از ماشین جدا کرد و با عجله خودشو از زیر ماشین بیرون کشید.
گوشی رو درحالی که هنوز چسب پهن مشکی رنگ با شلختگی بهش چسبیده بود توی جیب داخلی کتش فرو برد و با عجله تمام لباس هاش رو تکوند.
دوباره یه نخ سیگار بین لباش جا داد و روشنش کرد و شروع به قدم زدن توی محوطه سر سبز عمارت کرد.
این گوشی صرفا یک «گوشی» نبود!
اینا مخصوص تیم آلفا طراحی و تولید شده بودن.
دسترسی به سرور های داخلی ماتیلدا و پایگاه داده های مقر و همچنین خاصیت غیر قابل ردیابی بودنش از پوئن های مثبت این گوشی بود.
توی قطر دو سانتیش، بین اجزای داخلی گوشی یک شنود و دو دوربین اضطراری به همراه دو قطعه جی پی اس وجود داشت که میشد با باز کردن اجزای گوشی اونها رو به راحتی بیرون کشید.
این تعداد برای کل این عمارت کافی نبود اما بهتر از هیچی بود!
شنود و دوربین رو توی اتاق جیمین میگذاشت، اون یکی دوربین رو هم توی اتاق لی هانجون میذاشت.
یکی از جی پی اس ها حتما باید به پارک جیمین وصل میشد.
درحال حاضر اون واجد شرایط ترین فرد به عنوان مولت بود.
دود سیگارش رو آهسته بیرون داد و پلک هاش رو برای چند لحظه روی هم نگه داشت.
چرا پارک جیمین باید دوست پسرش رو توی یه باشگاه زیر زمینی ملاقات میکرد؟
چرا باید خودش رو وابسته به لی هانجون نشون میداد و زمانش رو صرف پسری مثل جونگکوک میکرد؟!
جیمین مترسک لی هانجون بود یا لی هانجون مترسک اون؟!
سیگار رو دوباره بین لباش نگاه داشت و درحالی که به کندی ازش کام میگرفت سرش رو پایین انداخت و با سرپنجه اش سنگ کوچیک زیر پاشو به بازی گرفت.
تا الان خیلی به مولت راحت گرفته بود و بهش اجازه داده بود دورش بزنه اما از حالا به بعد اجازه نمیداد اینطوری باهاش بازی کنه!
اون کیم تهیونگ بود و هیچ کس حق نداشت اینطور به سخره بگیرتش.
پوزخندی زد و دود رو بیرون داد.
اینبار اون کسی میشد که مولت رو بازی میداد!
ته سیگارش رو زمین انداخت و با فشردن کف کفشش روش اتیشش رو خفه کرد و به سمت عمارت راه افتاد.
در سمت دیگه جونگکوک درحالیکه به سرعت لباس هاش رو عوض کرده بود ایستاده پشت پنجره بزرگ عمارت در سکوت به تهیونگ زل زده بود.
احساس عجیبی داشت...
ته بعد از دو بار تلاش ناموفق به همین سرعت تسلیم شده بود؟
اگرچه که احتمالا کاپیتان در روزهای آینده بازهم تلاش میکرد که به تیمش دسترسی پیدا کنه اما برای امشب... تهیونگ خیلی سریع تسلیم شده بود!
سریع تر از چیزی که انتظار داشت.
چیزی از زیر دستش فرار کرده بود؟
از گوشه چشم دید که جیمین در سکوت نزدیک شد و بعد کنارش ایستاد:

YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...