#پارت_60
عنوان پارت: "میدونم"
ایستاده مقابل پسر بیهوشی که به محکم ترین شکل ممکن به صندلی فلزی بسته بود به آرومی از سیگار نیم سوخته اش کام گرفت.
ای کاش به جای اینکه چا اون وو اینجا باشه، تهیونگ روی این صندلی بود!
یونگی دلش میخواست اون مرد رو جوری زیر مشت هاش بگیره که به بدترین شکل ممکن بمیره.
قضیه قبلا برای اون شخصی نبود، صرفا فقط دستورات جونگکوک رو دنبال میکرد اما از بعد گیر افتادن جیمین، دشمنی با تهیونگ براش تبدیل به یه مسئله شخصی شد!
ای کاش میتونست تهیونگ رو تیکه پاره کنه!
اما حالا که دستش به اون نمیرسید، زجر دادن چا اون وو بهتر از هیچی بود.
حین پایین انداختن ته سیگارش پوزخندی زد و بدون اینکه اونو خاموش کنه به سمت سطل فلزی کنار انبار قدم برداشت و اونو درحالی که پر از آب سرد بود بلند کرد و به سمت اون وو برگشت و طی یک حرکت ناگهانی تمام آب داخل سطل رو به پسر پاشید.
اون وو با نفس تیزی به هوش اومد و تمام تنش برای چند لحظه توی منقبض ترین حالت موند.
نفس حبس شده اش تیکه تیکه رها شد و درحالی که از سر موهای سیاه رنگش آب چکه میکرد سرش رو برای چند لحظه پایین نگه داشت.
تلاش کرد نفس کشیدنش رو مرتب کنه تا تپش نامنظم قلبش کنترل بشه و بعد به آرومی سرش رو بالا آورد و از پشت رشته های نامنظم موهای خیسش به یونگی چشم دوخت.
موقعیت براش کاملا شفاف بود، دست و پاهای بسته شده اش به صندلی و مرد مقابلش که با نگاه تیره ای بهش زل زده بود خبر از وقوع اتفاقات دردناکی طی دقایق و ساعت های آینده میداد!
نفسش رو صدادار بیرون داد و بعد خونسردانه لب باز کرد:
_بیا یه معامله بکنیم
یونگی پوزخندی تحویلش داد و درحالی که دست به جیبش میبرد تا یک نخ سیگار جدید برای خودش بیرون بکشه تمسخر آمیز گفت:
_تو توی شرایطی نیستی که معامله کنی!
_اما تو هستی!
اون وو خیره به پسر بزرگتر که سیگار رو بین لب هاش گذاشته بود و درحال باز کردن جعبه کوچیک کبریت بود به سرعت گفت و به محض اینکه نگاه یونگی حین بیرون کشیدن یک کبریت به سمتش برگشت با اعتماد با نفس ادامه داد:
_میتونی با تهیونگ معامله کنی؛ منو در ازای جیمین.
به محض اینکه اسم جیمین از بین لبای اون وو بیرون اومد دست یونگی حین کشیدن کبریت به روی پوسته مخصوص جعبه خشک شد!
این پیشنهاد تا سر حد مرگ وسوسه کننده بود.
اون وو بی شک به حدی برای تهیونگ اهمیت داشت که در ازای جونش جیمین رو آزاد کنه.
یونگی اگر میگفت وسوسه نشده کاملا دروغ بود؛ وسوسه شده بود... حتی دلش لرزیده بود اما عقلش نه!
حتی اگر قلبش تیکه تیکه میشد پا روی عقلش نمیذاشت!
نگاهش رو از اون وو گرفت و به جعبه کبریت بین انگشت هاش دوخت و حین به حرکت انداختن دوباره دستش به آرومی گفت:
ESTÁS LEYENDO
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
