#پارت_38
عنوان پارت: "حالا میفهمم"
پلک هاش رو به کندی از هم فاصله داد و ناخودآگاه برای یک لحظه تن گرم بین بازوهاش رو بین حلقه دست هاش فشرد و دم عمیقی گرفت.
نفسش رو به آرومی بیرون داد و بعد دست هاش رو از دور جونگکوک باز کرد و عقب کشید.
درحال بلند شدن از کنار پسر بود که جونگکوک بین خواب و بیداری غر زد:_نرو
تهیونگ سعی کرد نادیده بگیره اما پسرک دوباره نالید:
_نرو تهیونگی!
_زود برمیگردم
ته آروم زمزمه کرد و ایستاد، جونگکوک درحالی که با گیجی از بین پلک های نیمه بازش به اون نگاه میکرد آروم گفت:
_من میترسم، کجا میری؟
پسر بزرگتر نگاه نامحسوسی به ساعتش انداخت.
چیز زیادی تا زمان قرارش با اون وو نمونده بود.
لب هاش رو با زبون تر کرد و دوباره به سمت تخت برگشت.
لب تخت رو به جونگکوک نشست و دست بلند کرد و درحالیکه چند تار نامرتب موهای پسر که روی پیشونیش پخش شده بود کنار میزد گفت:_یه خواب بدی دیدم جونگکوکی.
دلم میخواست برم یکم هوا بخورمکوک چند لحظه با همون نمایش فوق العادهی خوابآلودگیش بهش خیره موند و بعد گفت:
_زود برگرد
پسر بزرگتر فقط سرش رو به آرومی تکون داد و چند لحظه به نوازش موهای جونگکوک ادامه داد.
به محض اینکه پلک های پسر بسته شدن از جا بلند شد و اتاق رو ترک کرد.
نمیخواست ملاقات با اون وو رو از دست بده......................................
دست هاش رو توی جیب های کت چرمش فرو برد و با سری زیر افتاده توی کوچه باریک راه افتاد.
مقابل مغازه کوچیک و بسیار قدیمی رستوران مانند ایستاد و ناخودآگاه نفس عمیقی دم و بازدم کرد.
امان از خاطرات...
دست بلند کرد و در مغازه رو باز کرد و وارد شد.
زنگوله های بالای در به صدا دراومدن و سر پیرمردی که پشت میز ایستاده بود به کندی بالا اومد.
برای چند لحظه با چشم های ریز شده به تهیونگ خیره موند و بعد کم کم لبخند خسته ای روی لبش جا خوش کرد:_چند سالی میشه که به اینجا سر نزدی!
کاملا ناخودآگاه بود که تهیونگ هم لبخند محوی به لب آورد.
مقابل مرد ایستاد و به یاد خاطرات قدیمی رمز رو به زبون اورد:_هشتمین رنگ رنگینکمان سیاهه.
پیرمرد چاقویی که درحال تیز کردنش بود پایین گذاشت و به آرومی دست به زیر میزش برد.
کلیدی رو بیرون کشید و به سمت تهیونگ نگه داشت.
پسر کوچکتر بی حرف کلید رو گرفت و به سمت انتهای مغازه راه افتاد.
پرده رنگ و رو رفته سورمه ای رنگ رو کنار زد و کلید رو توی جای قفلی که بین حکاکی های روی دیوار مخفی شده بود فرو برد.
قفل رو باز کرد و دستش رو روی در گذاشت و به آرومی هل داد.
همه چیز هنوز به همون شکل بود!
نفسش رو صدادار بیرون داد و پله هایی که به سمت زیر زمین میرفتن رو پشت سر گذاشت.
صدای موسیقی ملایم پیانو خیلی محو شنیده میشد.
قدم به راهرو باریکی که تنها با دو لامپ زرد رنگ کوچیک کمی روشن شده بود گذاشت و اونو بی هیچ عجله ای پشت سر گذاشت.
نوار های باریک کریستال رو کنار زد و بلاخره وارد بار مخفی شد.
ایستاد و یک دور کامل نگاهش رو چرخوند.
فضا مثل همیشه با اندک نور زرد رنگی روشن شده بود.
یک میز دایره وار و بزرگ وسط محیط قرار داشت که بارتندر با موهای جوگندمیش در مرکز اون ایستاده بود.
پیانو سیاه رنگ هنوزم مثل قبل گوشه بار جا گرفته بود و نوازنده با حوصله یک قطعه ملایم مینواخت.
چند میز و صندلی دو الی چهار نفره هم به طور پراکنده گذاشته شده بود که درحال حاضر همه اونها به جز یک میز دونفره خالی بود.

YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...