#پارت_45
عنوان پارت: "بادیگارد "
نگاه کوتاهی از آینه به پشت سرش انداخت و انگشت هاش دسته های موتور رو فشردن.
ماشین مشکی رنگ با فاصله نسبتا چشمگیری دنبالش میکرد.
اون آدم بی شک توی تعقیب کردن حرفه ای بود!
همونطور که توی گریم کردن حرفه ای بود!
لبش رو با زبون تر کرد و با نگاه کوتاهی به لاین مخالف و خالی دیدن خیابون به سرعت دور زد.
تهیونگ زمانی که برای وقت گذروندن با اون وو به دنبال یه جای مناسب و پنهان از شورا میگشت بار سه جو رو پیدا کرد و اون محله رو برای چندین ماه زیر نظر گرفته بود تا از امنیتش مطمئن بشه بنابراین تمام ساکنین اون منطقه رو شناخته بود.
و امشب با وجود تمام حال بدی که داشت اون پیرمرد رو دیده بود که داشت همزمان با اون از کوچه رد میشد و تهیونگ کاملا مطمئن بود که اون پیرمرد رو قبل از این هیچ وقت توی اون محله ندیده.
و از لحظه خروجش از اون محله هم این ماشین به طرز کاملا حرفه ای دنبالش کرده بود.
بی شک این آدم از افراد مولت بود و این به این معنی بود که حالا مولت میدونه ته با اون وو ملاقات میکنه و این اصلا خوب نبود!
اگر اتفاقی برای اون وو می افتاد...
لباش رو به هم فشرد و نگاه از ماشین سیاه رنگ پشت سرش گرفت و سرعتش رو بیشتر کرد.
امیدوار بود پسرک هنوز بار رو ترک نکرده باشه......................................
قدم به راهرو بار گذاشت و با چند قدم سریع خودش رو به پرده کریستالی رسوند و کنارش زد و به سرعت پا به بار گذاشت.
اون وو با دیدنش جامی که درحال بالا بردنش بود با تعجب پایین آورد و تهیونگ درحالی که به سرعت نزدیکش میشد پرسید:_امروز موقع اومدن احساس نکردی داری تعقیب میشی؟
پسر کوچکتر به سرعت سری به نشونه مخالفت تکون داد و بعد با نگرانی پرسید:
_قضیه چیه؟
تهیونگ بی اینکه به سوالش جواب بده یه سوال دیگه پرسید:
_یه پیرمرد چی؟! موقع اومدن به بار یه پیرمرد با عصای چوبی و لباس پشمی قهوه ای ندیدی؟
اون وو تو سکوت نگاهش رو به سطح میز دوخت و بنظر میرسید داره خاطراتش رو زیر و رو میکنه.
چند لحظه بعد نگاه پسر به سرعت بالا کشیده شد:_دیدمش، وقتی داشتم میاومدم توی کوچه پایینی از کنارم رد شد.
تهیونگ به وضوح برای یک لحظه نفس نکشید!
اون آدم واقعا از افراد مولت بود._مولت...پیدامون کرده؟!
پسر کوچکتر با تردید پرسید و سکوت معنادار ته مهر حقیقت به تصورش کوبید.
جام بین انگشت هاش فشرده شد و آب دهنش رو با مکث قورت داد.
اینکه مولت اینجا رو پیدا کرده بود نشون میداد که حالا همه اونها درخطرن.
سه جو، پیرمرد و خود اون وو!
اگرچه که نگرانی بابت خودش نداشت.
اون به عنوان وارث مافیای والری شناخته شده بود و بیشتر اوقات تنها نبود؛ اینجا تنها نقطه ای بود که اون وو به تنهایی پا بهش میذاشت.
بنابراین درحال حاضر فقط نگران وضعیت سه جو و پیرمرد آشپز بود!
جامو به کندی روی میز گذاشت و نگاهش رو دوباره به سمت تهیونگ برگردوند:

YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...