part70: deja vu

46 9 3
                                        

#پارت_70

عنوان پارت: "دژاوو"

_امشب چه اتفاقی افتاد؟
چرا تا این حد پیش رفتی؟!

_همه چیز رو بهت توضیح میدم اما اول باید آروم باشی.

تهیونگ با ملاحظه گفت و جونگکوک نفس عمیقی دم و بازدم کرد و درحالیکه سعی میکرد خونسرد بنظر برسه لب زد:

_ارومم، بگو.

_اینجوری نه، اول بیا اینجا.

ته تیکه دوم حرفش رو درحالیکه دست هاش رو به نشونه آغوش باز میکرد گفت و جونگکوک برای لحظه ای نگاهش رو با تردید بین باند های روی سینه پسر که از بین پیراهن بازش نمایان بود و آغوش منتظرش جا به جا کرد.
تهیونگ که به وضوح احساس کرده بود پسر کوچکتر قصد نداره دوباره به آغوشش برگرده نفسش رو به آرومی بیرون داد و خودش قدمی به جلو برداشت، دست هاش رو بی توجه به بازوی خونین و دردمندش دور تن پسر حلقه کرد و اونو به سمت سینه اش کشید اما جونگکوک با فشار دادن کف دست هاش به حوالی شونه های پهن تهیونگ مانع از این شد که سینه اش به سینه زخمی پسر بزرگتر فشرده بشه.
ته که به وضوح متوجه شده بود کوک با ملاحظه‌ی زخمش از آغوش امتناع می‌کنه به آرومی سرش رو به سر جونگکوک چسبوند و با ملایمت اطمینان داد:

_من خوبم عزیزم.

_مزخرف نگو.

جونگکوک با دلخوری گفت چرا که تهیونگ فکر میکرد اون یه بچه‌ی احمقه که با چند کلمه خام میشه!
کوک میتونست تصور کنه زخم های روی تن کاپیتان تا چه حد دردناک هستن بنابراین میدونست که تهیونگ فقط برای آروم کردن اون میگه که حالش خوبه و دردی نداره.
چند لحظه صبوری به خرج داد و بعد با اخم هایی از سر نگرانی گفت:

_تمومش کن، خونریزیت بیشتر میشه.

تهیونگ مثل یه گربه گونه و گوشش رو به صورت کوک مالید و بعد با نفس آسوده ای زمزمه کرد:

_بیا فقط چند دقیقه همینطوری بمونیم

تهیونگ فقط به چند دقیقه آرامش قبل از شروع موج دوم طوفان احتیاج داشت!
فقط چند دقیقه...

.....................................

آغوشی که برای چند دقیقه در سکوت مطلق ادامه دار شده بود بلاخره با نفس صدادار تهیونگ به پایان رسید و پسر بزرگتر به کندی تن هاشون رو از هم فاصله داد؛ لبخندی تقدیم چهره جونگکوک کرد و قدمی به عقب برداشت.
نگاه پسر کوچکتر مستقیما به باند روی سینه پسر که حالا لکه واضح خون داشت خیره موند و بعد به کندی به سمت پارچه سیاه رنگ حوالی بازوش کشیده شد که از خیسی خون برق میزد!
چطور تهیونگ میتونست توی همچین شرایطی لبخند بزنه؟
جونگکوک داشت درد میکشید!
از تماشای زخم و درد این مرد داشت دیوونه میشد.
توی ذهنش حداقل صد بار به صد روش متفاوت چوی سوبین رو شکنجه داده و کشته بود؛ حتی با وجود اینکه تهیونگ رسماً اعلام کرد که دستور خودش بوده اما بازهم کوک میخواست تک به تک انگشت های اون حرومزاده ای رو که به تن مردش زخم زده بود به بدترین شکل ممکن خرد کنه!
پسر بزرگتر که متوجه رد نگاه خیره اش شده بود دست سالمش رو بلند کرد و با نگه داشتن چونه پسر بین انگشت شست و اشاره اش، با ملایمت سرش رو بالا کشید تا اونو وادار کنه به جای لکه خون به صورتش نگاه کنه و بعد لبخندی دلگرم کننده تقدیمش کرد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang