part68: I didn't want to

61 9 1
                                        

#پارت_68

عنوان پارت: "نمی‌خواستم "

شیائوجان بعد از فیکس کردن باند دور بازوش قدمی به عقب برداشت و کوتاه زمزمه کرد:

_تمومه

سرش رو با رضایت تکون داد و بعد پرسید:

_لباسی که به ییبو گفته بودم بیاره کجاست؟

پسر کوچکتر خیلی زود کوله سیاه رنگی رو براش آورد و خودش شخصا پیراهن مشکی رنگ رو بیرون کشید و به تهیونگ کمک کرد تا اون رو بپوشه.
بعد از بستن دکمه ها بی هیچ خجالتی دست به دکمه شلوار پسر بزرگتر برد تا توی تعویض اون هم بهش کمک کنه اما تهیونگ با بالا گرفتن دستش متوقفش کرد:

_خودم از پسش برمیام.

شیائوجان بی هیچ حرفی عقب کشید و شروع به جمع کردن وسایلش کرد و تهیونگ به کندی شلوارش رو عوض کرد و نفسش رو با درد نسبی بیرون داد.
درست توی همون زمان ییبو با قدم های بلند پا به راهرو گذاشت و به محض رسیدن به یک قدمی ته شروع به گزارش دادن کرد:

_اون دونفر رو توی بیمارستان هامسانگ پیدا کردیم، کارهای انتقال بیمار به یکی از اتاق های وی آی پی رو انجام دادم و به اعضای تیم سپردم اونجا بمونن.

تهیونگ با رضایت سر تکون داد و بعد پرسید:

_و یوهان؟

ییبو با مکث کوتاهی جواب داد:

_پیغام فرستادم و خواستم که در اسرع وقت برگرده، قرار شد تا دو ساعت دیگه حرکت کنن به سمت کره.

_خوبه، اول بریم بیمارستان بعد از اون باید برگردم عمارت لی.

ییبو با نگرانی این پا و اون پا کرد:

_اگر مولت اونجا سعی کنه دوباره بهت آسیب بزنه چی؟

_اتفاقی برام نمی‌افته، میدونم باید چیکار کنم!

تهیونگ گفت و بعد جلوتر از ییبو راه افتاد.
اول باید به بیمارستان سر می‌زد تا از شرایط اون وو مطمئن بشه و اوضاع رو برای سه جو توجیه کنه، بعد از اون باید می‌رفت سراغ جونگکوک، نه چون باید مرگ جیهوپ و شکست خوردن نقشه رو بهش اطلاع میداد بلکه این کار رو میکرد چون عمیقا خسته بود.
درحال حاضر فقط میخواست خودش رو به آغوش اون پسر برسونه و تا جون داره عطر تنش رو نفس بکشه.
ییبو با چند قدم سریع از تهیونگ گذشت تا در ماشین رو براش باز کنه و کاپیتان به کندی توی ماشین نشست.
زخم روی سینه اش با هر حرکت میسوخت و باعث میشد ناخودآگاه به یاد تن پر از زخم اون وو بی افته.
حالا که از تمامی لحظات پر تنش این قضیه گذر کرده بود میتونست به این فکر کنه که اون پسر چه حجم از دردی رو پشت سر گذاشته؛ امیدوار بود که هرچه سریع تر بهبود پیدا کنه.
در سمت دیگه افکار ییبو کاملا به هم ریخته بودن، هزاران سوال توی سرش داشت که میخواست هرچه سریع تر برای تمام اونها جواب پیدا کنه اما نگران بود که اونها رو از تهیونگ بپرسه؛ اصلا پرسیدن اونها درست بود؟
اون هم وقتی که تهیونگ طی چند ساعت اخیر از مرگ فرار کرده بود؟
با اینحال سکوتش تنها چند دقیقه ادامه داشت، بی طاقتیش نسب به دونستن حقیقت درنهایت باعث شد با حالت مرددی لب باز کنه:

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now