#پارت_65
عنوان پارت: "رئیس"
یونگی ماشین رو توی فاصله صد متری از رستوران نگه داشت و درحالیکه صورتش رو طبق معمول با ماسک و کلاه کپ مشکی رنگ پنهان کرده بود از ماشین پیاده شد و قدم به سمت صندوق عقب برداشت.
با نگاهی به اطراف کوچهی تاریک و اطمینان از اینکه کسی شاهدش نیست در صندوق رو باز کرد و به جسم مچاله شدهی اون وو پوزخند زد.
به راحتی تن زخمی و کبود پسر رو از صندوق بیرون کشید و روی زمین آسفالت انداخت و حین بیرون کشیدن چاقو جیبیش از داخل کت چرمش روی پنجه پاهاش نشست و شروع به پاره کردن طناب هایی که دور دست و پاهای پسر بسته بود کرد.
اون وو تمام مدت با نگاهی خیره بهش زل زده بود اما میشد لرزش تنش به خاطر سرما و ضعف رو به وضوح دید.
بعد از پاره کردن طناب دور دست های پسر، درحالیکه چاقو جیبیش رو بین انگشت هاش بازی میداد با دست دیگه بدون هیچ رحمی چسب پهن روی دهنش رو با شدت جدا کرد.
پارگی خشک شده لبش دوباره شروع به خونریزی کرد و ناله به شدت محوی از بین لباش بیرون پرید.
یونگی حین رها کردن چسب روی زمین با پوزخند گفت:
_منتظر چی هستی؟ بدو برو و به تهیونگ عزیزت شکایت کن، برو براش ناله کن شاید دلش برات بسوزه!
_حرومزاده
اون وو با تنفر غرید و پسر بزرگتر بی درنگ چاقو توی دستش رو به بازوی پسر کشید.
این زخم از همه زخم های قبلی روی تنش عمیق تر بود!
لب های خونآلودش رو به هم فشرد تا مبادا صدای ناله اش توی آخرین لحظات بلند بشه و یونگی بی هیچ حرف دیگه ای از جا بلند شد و به داخل ماشین برگشت و به سرعت دور شد.
اون وو با نفس آه مانندی نگاهش رو به سمت زخم تازه روی بازوش کشید.
خون با شدت و سرعت از زخم بیرون میزد و اون ناچارا کف دستش رو روی زخم گذاشت و حین اینکه محکم فشار میداد تا سرعت خونریزی رو کم کنه نگاهش رو به اطرافش کشید تا بفهمه یونگی کجا رهاش کرده؛ خوشبختانه فاصلهی زیادی با رستوران نداشت.
به زحمت ایستاد و نفسش رو با درد بیرون داد.
به طرز وحشتناکی احساس میکرد تمام استخوان های تنش به لرزش افتاده!
دستش رو محکم تر به زخم فشار داد و همزمان دندون هاش از شدت درد به هم فشرده شدن.
خون به آرومی از بین انگشت هاش بیرون میزد و هر قدمش سخت تر از قدم قبلی برداشته میشد.
درد جسمش طاقت فرسا بود اما حداقل قلبش آروم بود!
اینکه فهمید همه چیز یک نقشه است و تهیونگ قرار نیست آسیبی ببینه به کل درد هاش میارزید.
چند قدم باقی مونده تا در رستوران رو عملا درحالیکه احساس میکرد هر لحظه ممکنه پخش زمین بشه برداشت و با رسیدن به چهارچوب در رستوران با ضعف به دیوار تکیه زد و عملا نالید:
_سه...جو...
مرد که تا اون لحظه با سر پایین افتاده درحال خرد کردن تکه های گوشت بود به سرعت سر بلند کرد و دیدنِ پسر کوچکتر توی اون وضعیت اسفناک کافی بود تا چاقوی بین انگشت هاش با وحشت روی تخته چوبی رها بشه و با چشم های گرد شده از ترس و نگرانی به سرعت از پشت میزش بیرون بدوه.
تن اون وو با ضعف به جلو خم شد و قبل از اینکه زمین بخوره مرد به سرعت اونو از مقابل توی آغوشش گرفت.
وحشت و شوک دیدن پسر کوچکتر توی این وضعیت مغز و زبونش رو از کار انداخته بود!
سر پسر با ضعف روی شونه اش جا خوش کرده بود و سه جو نمیدونست دست هاش رو باید کجای این بدنِ پر از زخم و کبودی بزاره تا به حفظ تعادلش کمک کنه!
اون وو درحالیکه احساس میکرد فاصلهی زیادی تا بیهوشی نداره ضعیف زمزمه کرد:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
