part66:damn karma

64 10 0
                                        

#پارت_66

عنوان پارت: "کارمای لعنتی "

ته تنها به فاصله یک پلک زدن کوتاه خودش رو درحالی پیدا کرد که دو نفر به تنش جلیقه ضد گلوله میپوشوندن، یک نفر درحال بستن یک غلاف خنجر به دور رون پاش بود، یکی بعد از اطمینان از فعال بودن ضامن کلت اونو به دستش داد و دیگری حین اینکه تا حد امکان سرش رو به گوش تهیونگ نزدیک کرده بود تا جملاتش بین صدای سرسام آور موسیقی به گوش پسر برسن توضیح داد:

_ما تمام مدت پشت در می‌مونیم، هیچ راه فراری براش وجود نداره.
اگر به کمک احتیاج داشتید کافیه یک تیر هوایی شلیک کنید رئیس.

کاملا ناخودآگاه بود که سر ته با حالت معذبی به سمت پسر نسبتا جوان پشت سرش کشیده شد، «رئیس»؟
شنیدن لفظ «رئیس» براش به شدت جدید و غریبه بود!
تهیونگ به شنیدن «کاپیتان» عادت داشت و نه کلمه «رئیس»!
پروردگارا...چه حس غریبی داشت!
در این لحظه به طرز عجیبی تا سر حد مرگ دلتنگ حضور یوهان و باقی افراد تیمش بود؛ محتاج به شنیدن لفظ «کاپیتان» از زبونشون و دیدن چهره های مصمم به پیروزیشون!
پسر ناآگاه از آشوبی که در کسری از ثانیه توی قلب و مغز تهیونگ به راه انداخته بود با صداقت تمام ادامه داد:

_اگر شرایط حیاتی شد، از مبارزه ای که باعث آسیب دیدنتون بشه اجتناب کنید و زمین گیر کردنش رو به ما بسپارید رئیس.

دوباره...دوباره «رئیسِ»‌ لعنتی!
ولی اون الان فقط «کاپیتان» بودن رو میخواست!
اما...آیا هنوزم لیاقتش رو داشت؟ هنوزم لیاقت «کاپیتان» بودنو داشت؟
در یک آن تهیونگ بین صدها نفر آدم بی خبر توی کلاب و پنج نفری که دورش ایستاده بودن و اونو «رئیس» خطاب میکردن خودش رو به شدت یکه و تنها پیدا کرد!
از سمتی خدمتگزاری افراد جونگکوک رو نمی‌خواست و از سمت دیگه لیاقت اعتماد افراد خودش رو هم دیگه نداشت.
احساس تنهایی در این لحظه داشت به شدت روی سینه اش فشار وارد میکرد اما... پشیمون نبود!
از اینکه حتی به قیمت پشت کردن به خودش جونگکوک رو انتخاب کرد پشیمون نبود.
پلک هاش رو روی هم گذاشت و نفسش رو به کندی بیرون داد تا تمرکز از دست رفته اش رو برگردونه و بعد حین بازکردن چشم هاش بی هیچ حرفی به سمت در پشتی کلاب قدم برداشت، الان وقت حسرت خوردن برای چیزهای از دست رفته اش نبود بلکه زمان تلاش برای حفظ کردن چیزهایی بود که به خاطرش روی جونش قمار کرد!

در سمت دیگه جیهوپ که در اوج خونسردی پله هارو پشت سر گذاشته بود با دیدن در بسته مقابلش برای لحظه ای توی آخرین پله متوقف شد؛ قرار بود این در باز باشه!
بعد از لحظه ای شونه هاش رو با بی‌خیالی بالا انداخت، شاید یکی از کارکنای بار اشتباهی در رو بسته بود.
در اوج خوش خیالی دست دراز کرد و سعی کرد دستگیره گرد و فلزی رو بچرخونه تا در رو باز کنه اما دستگیره قبل از اینکه کامل توی جاش بچرخه با صدای تیک ضعیفی متوقف شد.
در کسری از ثانیه چیزی شبیه به یک تلنگر حباب خوش خیالی رو ترکوند!
مغزش درست توی همون لحظه کاملا درک کرد و پذیرفت که چه اتفاقی در جریانه اما دستش در طی یک تقلای بیهوده برای انکار افکار توی مغزش برای بار دوم دستگیره رو با شدت و سرعت بیشتری چرخوند اما بازهم دستگیره توی نیمه راه متوقف شد و در به طرز بیرحمانه ای بسته موند!
صدای دویدن کسی توی پله ها همزمان شد با رها شدن دستگیره سرد و فلزی از بین انگشت هاش.‌
نگاهش به در بسته مقابلش خیره موند و صدای تیک ضعیف آزاد شدن ضامن اسلحه ای که تهیونگ به سمتش نشونه رفته بود باعث شد بی اینکه اختیاری روی لبهاش داشته باشه شروع به لبخند زدن کنه.
همه چیز چنان واضح بود که نه جای انکار داشت و نه جای فرار!

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora