part74: Cheers to the end.

79 9 0
                                        

#پارت_74

عنوان پارت: " به سلامتیِ پایان "

فضای سینما خالی و تاریک بود و نورپردازی اندک قرمز رنگ روی سقف هم چندان کمکی به رفع تاریکی نمی‌کرد.
پرده سفید رنگ سینما چیزی رو نمایش نمی‌داد اما جونگکوک ناخودآگاه به اون خیره مونده بود.
بارها اینجا روی این صندلی نشست و مرگ آدم هایی که خانواده اش رو از هم پاشیدن تماشا کرد.
تصور میکرد بعد از اون دیگه هیچ درد و دغدغه ای نخواهد داشت اما دنیا جوری اون و نقشه هاش رو به بازی گرفت که جونگکوک حتی تصورشم نمی‌کرد.
حالا با جام شراب قرمزی که بی هدف بین انگشت هاش مونده بود غرق در چیزهای مختلفی بود!
غرق در نگرانی برای مردش که با تن زخمی عمارت رو ترک کرده بود.
غرق در تلخی غیر منطقی توی سینه اش برای بکهیونی که هنوز به سینما نرسیده بود و حتی کمی غم برای جیهوپی که مرگ رو به پذیرش خیانت ترجیح داده بود!
بازشدن در سینما ردی از نور رو روی پرده سفید رنگ انداخت و خیلی زود سایه قامت بکهیون رو به نمایش گذاشت.
نگاهش خیره به حرکت سایه بود و انگشت هاش لحظه به لحظه به دور بلور ظریف جام محکم تر میشدن.
پیش از اینکه جام بین انگشت هاش خرد بشه بکهیون روی صندلی کنارش جا گرفت و فقط مثل اون به پرده سفید رنگ زل زد.
با بسته شدن در تاریکی دوباره فضا رو دربر گرفت و به سنگین موندن جو کمک کرد.
نفسش رو به آرومی دم و بازدم کرد و بعد بی اینکه سر بچرخونه خیره به رو به رو بدون هیچ زمینه سازی زمزمه وار پرسید:

_اماده ای تا آخرین دستورمو اطاعت کنی؟

کلمه «اخرین» توی جمله اش به بکهیون فهموند که بلاخره زمانش از راه رسیده!
لب هاش با لبخند تلخ و کنایه آمیزی کش اومدن و درحالیکه جواب رو میدونست، به آرومی پرسید:

_باید چیکار کنم؟

جام بین انگشت های جونگکوک با چنان شدتی فشرده شد که چیزی تا فروپاشی بلور شفافش باقی نمونده بود وقتی که با لحن سردی که کاملا با احساس تیره‌ی توی سینه اش در تضاد بود کوتاه گفت:

_برام بمیر!

لبخند کنایه آمیز بکهیون بزرگتر شد و پلک هاش برای چند لحظه ناخودآگاه بسته شدن.
میخواست به یاد بیاره که هربار این لحظه رو به چه شکل تصور کرده بود؛ توی تصوراتش هیچ چیز شبیه به این واقعیت نبود!
توی تصوراتش جونگکوک غمگین بنظر می‌رسید اما حالا لحن سرد پسر هیچ شباهتی به اون چیزی که تصور میکرد نداشت.
بکهیون امیدوار بود که در ازای تمام این سالها حداقل توی چنین لحظه ای جونگکوک کمی قدرشناسی و احساس از خودش نشون بده اما ثابت شد که تمام مدت به چیز اشتباهی امیدوار بوده!
صادقانه، احساساتش جریحه‌دار شد.
تمام آرامشی که این همه سال نشون داده بود، تمام اون مطیع بودن و پنهان کردن طولانی مدتِ ترس و تنفرش، تمام  خشم سرکوب شده اش از خودش و جونگکوک به ناگهان توی سینه اش موج گرفت و در کسری از ثانیه تمام تنش رو دربر گرفت؛ پلک هاش به کندی از هم فاصله گرفتن و بعد خیره به رو به رو پرسید:

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now