part75:More than...

29 4 0
                                        

#پارت_75

عنوان پارت: "بیشتر از..."

«هشدار پارت کاملا اسمات🔞»

جونگکوک فقط با نگاهی سرگرم شده بهش خیره موند و تهیونگ رو با نگاهش تا اون سمت اتاق دنبال کرد.
پسر بزرگتر مقابل میز سه کشو‌ی کنار اتاق ایستاد و اسلحه ای که تمام مدت پشت کمرش بود رو روی اون گذاشت و حین اینکه کشو‌ی دوم رو باز میکرد تا چیزی که میخواست رو از قسمت مخفی کشو بیرون بیاره ادامه داد:

_و تو باید بهتر از هرکسی منو بشناسی جونگکوک، وقتی به چالش کشیده بشم به هر قیمتی که باشه تا اخرش میرم!

پسر کوچکتر میدونست که طبق معمول داره بازی بدی رو شروع می‌کنه با اینحال اون عاشق دیدن وجه لجباز و مصمم  تهیونگ بود:

_پس...

آرنجش رو روی زانوش ستون کرد و چونه‌اش رو به کف دستش تکیه داد و با لحنی که عمدا برای راه رفتن روی اعصاب پسر بزرگتر انتخاب کرده بود گفت:

_اگر میتونی تا آخرش برو!

از اونجایی که تهیونگ به گفتن کلمه«اگر» واکنش داده بود اینبار هم کوک عمدا اون کلمه رو انتخاب کرد و اتفاقا موقع بیانش حوصله‌ی بیشتری هم به خرج داد!
پسر بزرگتر با پیدا کردن چیزی که دنبالش بود اونو توی مشتش پنهان کرد و با پوزخند شیطانی‌ای به سمت جونگکوک چرخید.
پسر کوچکتر رو از به چالش کشیدنش پشیمون میکرد!
در سکوت مطلق قدم به جلو برداشت و درحالی که دست مشت شده اش رو پشت کمرش همچنان پنهان نگه داشته بود دستش آزادش رو با حالت دعوت کننده ای به سمت کوک گرفت.
پسر کوچکتر برای چند لحظه با هیجانی شهوانی بهش خیره موند و بعد دستش رو توی دست منتظر تهیونگ گذاشت و بلند شد.
پسر بزرگتر با هدایت دستش اونو چرخوند تا پشت به تهیونگ بایسته و حین اینکه یک پوزخند مفرحانه تمام مدت روی لب هاش بود دست پسر رو به سمت پشت کمرش آورد و دستبندی که تمام مدت پنهان نگه داشته بود جلو آورد و قبل از اینکه جونگکوک درک کنه چه خبره به سرعت مچ دستی که نگه داشته بود توی حلقه نسبتا تنگ دستبند اسیر کرد.
پسر کوچکتر با احساس سردی فلز دستبند به دور مچش به سرعت تقلا کرد تا از دست تهیونگ فرار کنه اما دیر بود!
خیلی زود مچ دست دیگه اش هم پشت کمرش اسیر فلز دستبند شد و باعث شد ناخودآگاه از شدت حسِ هیجان غیر منطقی توی وجودش بخنده.
تهیونگ اول با فشار دستش به روی شونه چپ اون وادارش کرد مقابل تخت زانو بزنه و بعد انگشت های کشیده و باریکش پشت گردن پسر کوچکتر رو چنگ زدن و بعد از چند لحظه با یک فشار ناگهانی اونو همزمان به جلو و پایین هل داد؛ سمت راست صورت و سینه و قسمت بالایی شکمش به تشک نرم تخت فشرده شد و دوباره جونگکوکو به خنده وا داشت.
تهیونگ بعد از چند لحظه گردنش رو رها کرد و عقب کشید و کوک کنجکاوانه صورتش رو از سطح تخت جدا کرد تا پسر بزرگتر رو دنبال کنه.
کاپیتان زیر نگاه خیره جونگکوک از کشو کنار تختش لوب و کاندوم رو بیرون کشید و حین قدم برداشتن به سمت پسر کوچکتر نگاهی به ساعت روی میز کارش انداخت:

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now