part54: do it

203 26 6
                                        

#پارت_54

عنوان پارت: "انجامش بده "

نخ باریک سیگار بین انگشت هاش کاملا بی هدف خاکستر میشد.
افکارش به حدی مشغولش کرده بودن که حتی کام گرفتن از سیگار رو از یاد برده بود.
همه چیز داشت هر لحظه پیچیده تر میشد و تهیونگ... خسته بود
از اینکه درست وسط این ماجرا باشه خسته شده بود.
فشار سنگینی از همه طرف روش بود و جونگکوک نه تنها بهش کمکی برای کم کردن این فشار نمی‌کرد بلکه داشت بیشتر و بیشترش هم میکرد.‌
برخلاف اون وو که برای کمک به اون عملیات نجات ویلیام رو به تنهایی رهبری کرد.
جونگکوک می‌گفت عاشقشه اما... آیا واقعا بود؟!
تهیونگ همه چیزش رو برای اون وسط گذاشت پس چرا کافی نمیشد؟
چرا جونگکوک هربار یه چیز جدید ازش میخواست؟
چرا هربار از عشق اون به عنوان نقطه ضعفش استفاده میکرد؟!
آیا تهیونگ به اندازه کافی عشقش رو ثابت نکرده بود؟
چطور میشد که جونگکوک درست مثل اون ادعای عاشقی کنه اما موقع عمل کردن عقب بکشه؟
تهیونگ هم همینو ازش خواسته بود« ثابت کن»!
وقتی از جونگکوک به عنوان اثبات عشقی که ازش دم میزد درخواست کرد ویلیام رو آزاد کنه اون بهانه آورد، وقتی ازش خواست به اون وو آسیب نزنه بهانه آورد، وقتی ازش خواست از تلافی دشمنی قدیمیش با اون وو دست بکشه هم بهانه آورده بود!
جونگکوک هیچ تلاشی برای اثبات کردن عشقش نکرد...
اما تهیونگ همین الان هم از همه چیزش مایه گذاشته بود!
از جون لعنتیش!
ولی کافی نبود... جونگکوک هنوزم اثبات بیشتری میخواست و تهیونگ خسته بود...
با احساس سوزش بین انگشت هاش ناخودآگاه به خودش اومد و با بیحواسی نگاهش رو به سمت دستش کشید.
سیگار درست تا مابین انگشت هاش سوخته بود!
به سرعت سیگار رو رها کرد و دستش رو با هیس کلافه ای برای چند لحظه توی هوا تکون داد و نگاه بی‌حوصله اش رو از پنجره اتاق به حیاط خالی عمارت دوخت.
مهمونی سرسام آور بلاخره دقایقی پیش به پایان رسیده بود. اگرچه که تهیونگ توی تمام این مدت بعد از رفتن جونگکوک اتاق رو ترک نکرده بود اما خالی شدن حیاط و سکوت عمارت نشون میداد که بلاخره به پایان رسیده.
نفسش رو به آرومی بیرون داد و درحالی که دست به جیبش میبرد تا گوشیش رو بیرون بکشه با دست دیگه پیشونی دردمندش رو ماساژ داد.
شماره‌ی یوهان رو گرفت و حین نگه داشتن موبایل کنار گوشش پلک هاش رو بست و شروع به فشار دادن بین دو چشمش کرد.
به هرحال دیگه اهمیتی به این نمی‌داد که شنود میشه یا نه.
وقتی یوهان تماس رو جواب داد کاملا شوکه و گیج بنظر می‌رسید چرا که به محض وصل کردن تماس با حالت ماتی زمزمه کرد:

_پس ماتیلدا...

_کجایی؟

تهیونگ بی توجه به نگرانی یوهان با لحن بی‌حوصله ای پرسید و پسر کوچکتر بعد از مکث کوتاهی جواب داد:

_همونجایی که خودت خواستی مراقبش باشم

خونه اون وو، یوهان هنوزم سعی داشت رمزی حرف بزنه.

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now