part85: Step one

27 4 2
                                        

#پارت_85

عنوان پارت: "قدم اول "

جلوتر از ایوان وارد لابی برج شد و با رسیدن به آسانسور دکمه آخرین طبقه رو فشرد.
زمانی که درها مقابل صورتش بسته شد ایوان که پشت سرش ایستاده بود به آرومی گفت:

_اگر مشکلی پیش اومد سعی کن تا زمانی که اتاقو پاکسازی میکنم مخفی بشی.
ترجیحا پشت چیزایی مثل مبل و ستون پناه بگیر

جونگکوک تو سکوت سرش رو به نشونه تایید تکون داد و همون لحظات بود که درب های آسانسور از هم فاصله گرفتن.
ترکیب آدم های شیک پوش، نور کم محیط و موسیقی زنده پیانو سراسر تجملات بود!
بازی از همین لحظه شروع شده بود.
نفسش رو نامحسوس بیرون دادو با گردنی افراشته به جلو قدم برداشت.
این مکان یک بار معمولی نبود؛ یکی از خاص ترین ها بود!
افرادی که اینجا حضور داشتن، همه جزو تجار، سیاستمدار و ثروتمند ترین قشر کره بودن.
ایوان درحالیکه پشت سر اون قدم برمیداشت نگاهش رو با هوشیاری به اطراف میچرخوند.
مهم ترین اصول کاری برای آدم هایی مثل اون شناخت نقاط ضعف و قدرت محیط، تعداد افراد حاضر توی مکان و نقاط کور بود.
اگر قرار بود اینجا یک درگیری به راه بیافته اون باید از قبل همه‌ی مسیر هارو توی ذهنش می‌داشت!
برخلاف انتظارش جونگکوک به سمت هیچ کدوم از میز های موجود توی فضای بزرگ بار قدم برنداشت و در عوض مستقیم به سمت پله هایی که فضای اصلی بار رو به نیم طبقه بالایی وصل میکرد رفت.
دو بادیگارد درشت اندامی که دو سمت پله ها ایستاده بودن با نزدیک تر شدن اونها هوشیار تر شدن.
پسر کوچکتر درست مقابل اونها متوقف شد و خطاب به بادیگاردی که منتظر نگاهش میکرد اطلاع داد:

_یه قرار ملاقات با آقای کیم دارم

مرد که کمی عبوث و بی حوصله بنظر می‌رسید تبلتی که تمام مدت بین انگشت هاش بود به سمت جونگکوک گرفت:

_هویت خودتون رو تایید کنید

پسر کوچکتر نیم نگاهی به صفحه تبلت انداخت، تنها یک نماد برای اسکن اثر انگشت.
با مکث کوتاهی دست بلند کرد و انگشت اشاره اش رو روی صفحه گذاشت؛ همزمان با سبز شدن صفحه تبلت بادیگارد اون رو به سمت خودش چرخوند و خیلی کوتاه اطلاعات قرار ملاقات داخلش رو بررسی کرد و بعد بی حرف با دست به سمت پله ها اشاره کرد.
کوک دوباره جلوتر قدم برداشت و ایوان حین اینکه پشت سرش بالا می‌رفت برای لحظه ای سر چرخوند و دوباره محیط بار رو از بالا بررسی کرد.
پسر کوچکتر بعد از بالا رفتن از آخرین پله برای لحظه ای متوقف شد و راهرو رو برانداز کرد.
هر دو طرف راهرو دو الی سه تا اتاق وجود داشت و جلوی تمام اتاق ها بادیگارد های مسلح صف کشیده بودن.
در برابر اونها که مجهز به سلاح های بزرگ بودن، ایوان درست مثل یک کوه پشت سر جونگکوک ایستاده بود درحالیکه حتی یک خنجر به همراه نداشت!
پسر جوانی پوشیده توی کت و شلوار طوسی رنگ حین اینکه عینکش رو روی صورتش جا به جا میکرد از انتهایی ترین اتاق توی راهرو بیرون اومد و مستقیما به سمت اونها قدم برداشت.
با دیدن اونها برای لحظه ای شگفت زده بی حرکت ایستاد و بعد درحالیکه به سرعت به تعجبش مسلط میشد با احترام به سمت جونگکوک تعظیم کرد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang