#پارت_72
عنوان پارت: " فقط بخواد"
با صدای زنگ گوشیش ناخودآگاه هوشیار شد و بدون اینکه پلک باز کنه با لمس دستش به دنبال موبایلش گشت و تماس رو بی توجه به مخاطب پشت خط وصل کرد و کنار گوشش نگه داشت:
_بله؟
یونگی بدون اینکه اهمیتی به لحن خوابآلودش بده پرسید:
_باید باهاش چیکار کنم؟
پسر کوچکتر درحالیکه عملا توی مرز باریکی از خواب و بیداری سر میکرد بین ملافه ها غلتید و با گیجی پرسید:
_با کی؟!
یونگی با سری کج شده به پسر بیهوشی که چند دقیقه پیش شخصا به صندلی بسته بود خیره موند و همزمان جواب داد:
_با چوی سوبین
همزمان با بیرون اومدن اون اسم از بین لبهای پسر بزرگتر توجه جونگکوک به جای خالی تهیونگ روی تخت جلب شد و حین اینکه سرجاش مینشست تا اتاق رو با نگاهش به دنبال ردی از تهیونگ رصد کنه با گیجی تکرار کرد:
_کی؟
یونگی با کلافگی نفسش رو صدادار بیرون داد و با لحنی که کمی تهاجمی بنظر میرسید گفت:
_چت شده؟ مستی؟!
پسر کوچکتر بیتوجه به عصبانیت و کلافگی یونگی به سرعت تخت رو ترک کرد تا سرویس و حمام روهم چک کنه و همزمان جواب داد:
_مست نیستم
_پس چت شده؟
دیشب بهم زنگ زدی و به محض اینکه تماسو وصل کردم با عصبانیت گفتی: «چوی سوبینو میخوام»
اما حالا داری یه جوری رفتار میکنی انگار اصلا نمیدونی اون کی هست!
یونگی با همون پرخاشگری گفت و جونگکوک ناامید از پیدا کردن تهیونگ برای چند لحظه بی هدف وسط اتاق ایستاد، نفس عمیقی دم و بازدم کرد و سعی کرد روی حرف های یونگی تمرکز کنه؛ تنها چند لحظه سکوت کافی بود تا هویت چوی سوبین رو به یاد بیاره.
پسری که به تن تهیونگ زخم زده بود!
خوشبختانه یا بدبختانه یونگی تماس دیشبش رو زمانی پاسخ داده بود که کوک موقع مکالمه با تهیونگ از کلمه «سر» توی ابتدا جمله اش گذر کرده بوده وگرنه محتوا تماسِ الان به جای اینکه کسب تکلیف باشه، تبدیل به یک گزارش کوتاه دو کلمه ای میشد: «انجام شد»
اگرچه که این یک حقیقت بود که جونگکوک اگر به جای این تماس، اون گزارش رو دریافت میکرد خیلی راضی تر میبود با اینحال به جای اینکه دوباره مثل دیشب دستور بده«سرِ جوی سوبینو میخوام» به کندی جواب داد:
_فعلا کاری بهش نداشته باش، میخوام خودم ببینمش.
_باشه
یونگی کوتاه گفت و کوک بی حوصله تماس رو پایان داد و گوشیش رو پایین آورد، دوباره بیهدف نگاهش رو توی اتاق چرخوند و لبش رو برای چند لحظه محکم زیر دندونش نگه داشت، تهیونگ با وجود اون زخما کجا بود؟
چند لحظه بعد ناخودآگاه توجهش به برگه روی میز جلب شد و بعد از یک مکث کوتاه با قدم های سریعی به همون سمت رفت؛ مداد روی کاغذ رو کنار زد و برگه رو برداشت و چرخوند، همونطور که انتظار داشت این یک نامه از سمت تهیونگ بود!
خطوط قهوه ای رنگ نامه رو به سرعت با نگاهش رصد کرد:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
