part43: less pain

91 21 6
                                    

#پارت_43

عنوان پارت: "درد کمتر"

نگاهی به ساعت دور مچش انداخت و نفسش رو صدادار بیرون داد.
تهیونگ دیر کرده بود!
برگه هایی که برای بار صدم مرور کرده بود روی میز رها کرد و به پشتی مبل تکیه زد.
نگاهش رو بی هدف توی اتاق چرخوند و سعی کرد افکارش رو نادیده بگیره اما مگه میشد؟
مگه میشد تمام اون خاطرات رو از یاد برد؟
این اتاق...این تخت...این مکان شاهد اونها بود!
شاهد خندیدن ها و عشق بازیهاشون؛ شاهد تک به تک بوسه ها و شنونده تک به تک «دوستت دارم»ها.
اما حالا تهیونگ جوری مقابلش می‌نشست انگار که قبل از این هیچ چیزی بین اونها وجود نداشته و این باعث میشد اون وو مدام از خودش بپرسه که آیا حقیقت داشت؟
لمس های تهیونگ، بوسه ها و دوستت دارم هاش!
آیا فقط اون بود که واقعا عاشق بود؟
فقط اون بود که برای یک ماه هرشب توی این اتاق زار زده بود؟!
فقط اون از اعماق وجودش تا سرحد مرگ درد کشیده بود؟!
پلک هاش رو برای لحظه ای روی هم گذاشت و بعد بلند شد و اتاق رو ترک کرد.
نگاه مختصری به اطراف انداخت، بار خالی بود و سه جو به تنهایی وسط میزش ایستاده بود و جام بلوری رو با حوصله برق می‌انداخت.
اون لحظه با خروج اون وو سر به سمتش چرخوند و یک لبخند بهش تقدیم کرد و درحالی که جام رو به سر جاش برمیگردوند پرسید:

_چیزی میخوری؟

سری به نشونه مخالفت تکون داد و بی حوصله روی صندلی مقابل مرد نشست و بی هدف نگاه روی سطح میز چرخوند.
سه جو درحالی که جام دیگه ای رو برای تمیز کردن برمیداشت آروم زمزمه کرد:

_دوباره داری اشتباهتو تکرار میکنی اون وو

_اشتباهم؟

پسر کوچکتر خیره به مرد با گیجی پرسید و سه جو درحالی که به جام زل زده بود تا از مواجه شدن با چشم های اون وو فرار کنه گفت:

_دوباره داری تمام وجودت رو براش می‌زاری درحالی که تهیونگ این بارهم رهات می‌کنه و میره!

کاملا ناخودآگاه بود که یک لبخند تلخ لبای پسر رو به دوطرف کشید.
میدونست!
تهیونگ عملا بهش از احساساتش به یک نفر دیگه گفته بود پس اون وو کاملا نسبت به این قضیه آگاهی داشت که به محض اینکه احتیاجش به اون به پایان برسه دوباره غیبش میزنه.
اون وو میدونست که دیگه هیچ جایی توی قلب تهیونگ نداره اما این به این معنی نبود که خودش هم نسبت به ته احساساتی نداره!
حتی اگر احمقانه بود، حتی اگر ترحم انگیز بود براش اهمیتی نداشت که به این عشق یک طرفه ادامه بده.
تهیونگ اجازه داشت احساسات خودش رو داشته باشه اما حق نداشت جلوی احساسات اونو بگیره!
ته اجازه داشت عاشق اون پسر جونگکوک نام باشه و با اون وو به سردترین حالت ممکن رفتار کنه اما اجازه نداشت به اون بگه که عاشقش نباشه!
اجاره نداشت جلوی تپش های ساده لوحانه قلبش رو بگیره.
اون وو میخواست که تا آخر عمرش احمق و عاشق باشه و این به هیچ کس ربطی نداشت؛ حتی به سه جو!
با صدای قدم هایی که نزدیک میشد هردو ناخودآگاه سر به سمت راهرو چرخوندن.
تهیونگ با صورتی رنگ پریده و قدم هایی نامتعادل پا به بار گذاشت و اون وو ناخودآگاه ایستاد و با نگرانی سر تا پای پسر رو به دنبال ردی از زخم و آسیب دیدگی زیر و رو کرد.
اما هیچی به چشمش نیومد بنابراین خیره به تهیونگ که بی حرف نزدیک میشد پرسید:

𝑴𝑶𝑳𝑻Où les histoires vivent. Découvrez maintenant