part46: my name

108 19 4
                                    

#پارت_46

عنوان پارت: "اسم من "

چند دقیقه‌ی پیش جیهوپ خبر داده بود که تهیونگ بلاخره در راه عمارته و صادقانه... جونگکوک میترسید!
چی در انتظارش بود؟
جیهوپ گفته بود بعد از برگشت دوباره اش به بار، به دیدن افرادش رفته و جونگکوک تقریبا اماده بود که تهیونگ همراه با افرادش به عمارت برگرده و همه چیز رو خاتمه بده اما حالا کاپیتان تیم آلفا داشت به تنهایی به عمارت برمیگشت!
آیا بازی هنوز ادامه داشت؟
نفسش رو به کندی بیرون داد و نگاهش رو به سمت شیشه شراب روی میز کشید.
چند جرعه نوشیده بود.
تنها چند جرعه برای آروم کردن قلب تپنده اش و لرزش محو دست هاش.
به این امید نوشیده بود تا الکل توی خونش بهش شهامت ایستادگی و مبارزه کردن بده اما خودش هم خوب میدونست که بی فایده است!
میدونست که اگر تهیونگ یک بار دیگه اونجوری گیرش بندازه و زبونش رو بند بیاره، جونگکوک بی شک خودش رو لو میده و این بازی رو تموم میکنه!
دست دراز کرد و جام نیم خورده رو برداشت و اونو به لبش رسوند؛ جرعه ای نوشید و نگاهش رو توی عمارت چرخوند.
ساعت حوالی ده صبح بود اما عمارت ساکت و تاریک بنظر می‌رسید.
جونگکوک اجازه برگشت خدمتکار هارو نداده بود و لی هانجون روهم از بیرون اومدن از اتاقش منع کرده بود تا تنها باشه؛ تنها با خودش و تهیونگ!
با شنیدن صدای موتور برای چند لحظه پلک هاش رو روی هم گذاشت و بعد حین پایین گذاشتن جام آب دهنش رو قورت داد.
به کندی از جا بلند شد و بعد به سمت اتاقش قدم برداشت.
لرزش دست هاش دوباره داشت خودنمایی می‌کرد!
در اتاق رو پشت سرش بست و چند قدم بی هدف به گوشه و کنار اتاق برداشت.
نمیتونست پیش بینی کنه قراره چه اتفاقی بی افته و همین داشت عصبانیش میکرد.
لب تخت نشست و نگاهش رو برای چند لحظه به خرس قهوه ای رنگ گوشه اتاق دوخت.
تهیونگ برگشته بود تا همه چیز رو نابود کنه یا...از نو بسازه؟!
صدای بازشدن در باعث شد ناخودآگاه ملافه زیر دستش رو مشت کنه و سرش رو به کندی به عقب بچرخونه.
ثانیه ها به طرز دیوانه واری کند میگذشتن، انگار وسط یک فیلم با پایین ترین سرعت پخش گیر افتاده بود!
پسر بزرگتر درحالی که انگار چیزی رو پشت سرش پنهان کرده بود، با دست آزادش در اتاق رو بست و با نگاه خیره ای به جونگکوک در سکوت قدم به قدم جلو اومد.
کاملا ناخودآگاه بود که مشت های پسر کوچکتر با هر قدم تهیونگ محکم تر ملافه رو بین خودشون میفشردن و ضربان قلبش بالاتر می‌رفت.
آیا تهیونگ اسلحه اش رو پشت سرش پنهان کرده بود؟!
پسر بزرگتر مقابلش ایستاد و برای چند لحظه به چهره جونگکوک زل زد و بعد دستی که تا الان پشت سرش نگه داشته بود جلو آورد.‌
کوک با تصور اینکه توی دستش اسلحه است ناخودآگاه پلک هاش رو روی هم گذاشت و نفسش رو حبس کرد اما وقتی چند ثانیه گذشت و هیچ دردی احساس نکرد با اکراه پلک هاش رو از هم فاصله داد و نفس حبس شده اش رو به آرومی بیرون داد.
جعبه قرمز رنگ و نسبتا بزرگی که با یک پاپیون طلایی رنگ تزئین شده بود مقابلش قرار داشت و تهیونگ با نگاه معناداری بهش زل زده بود.
گیج شده بود!
نگاهش به کندی از جعبه جدا و به سمت چهره پسر بزرگتر کشیده شد و انگشت هاش بی اینکه اختیاری روشون داشته باشه بالا اومدن تا جعبه رو بگیره.
«چی تو سرت میگذره؟» این چیزی بود که خیره به تهیونگ توی سرش پرسید.
چرا نمیتونست دیگه این مرد رو بخونه؟
چرا نمیتونست قدم بعدیش رو حدس بزنه؟!

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now