#پارت_92
عنوان پارت: " تو "
اگرچه که یوهان بعد از برگشتن از پیش اون وو از شدت درد و خونریزی بیهوش شده بود اما به محض اینکه به هوش اومد، اولین کاری که انجام داد این بود که خودش رو به این نقطه برسونه؛ پشت شیشهی رفلکس اتاق بازجویی.
جایی که حالا عملا مکانی برای شکنجه بود!
تن برهنه و خونین لی مینهو تنها به لطف زنجیری که مچ دست هاش رو به قلاب روی سقف وصل کرده بود، سرِ پا بود.
چانگبین چند قدم عقب تر، روی صندلی فلزی جا خوش کرده بود و حین اینکه چاقوش رو با خونسردی بین انگشت هاش میچرخوند صبورانه به خونریزی زخم هایی که خودش روی تن مینهو به جا گذاشته بود نگاه میکرد.
زخم هایی که ماهرانه و با حوصله روی تن پسر نقاشی کرده بود کشنده نبودن با اینحال چندان درد و سوزشی رو به اون میبخشیدن که ورای تصور بود!
اما این حرومزاده تمام مدت در برابر درد مقاومت کرده بود؛ دریغ از یک کلمه!
_حوصله ام داره سر میره مینهو، و اگر اینطور بشه ولت میکنم تا از خونریزی بمیری.
اگرچه که سر مینهو دقایقی میشد که با ضعف پایین افتاده بود اما پوزخند شل و ولش از نگاه چانگبین دور نموند!
پوزخندی که انگار توی یک صدم ثانیه آتیش کشید به تمام وجود بازجویی که جلادش شده بود و نیشخند جنونآمیزی روی لباش نقش بست:
_حرومزاده...
حین اینکه با سرعت بیشتری چاقو رو میچرخوند از جا بلند شد و با همون نیشخند ادامه داد:
_حتی نمیتونی سرِ فاکیتو بالا بگیری، اونوقت به من پوزخند میزنی؟
به من؟!
تیکه دوم حرفش همزمان شد با صدای فریاد مینهو و انقباض شدید بدنش چرا که چانگبین در اوج بیرحمی درحال کشیدن تیغهی چاقو از روی پهلو تا وسط شکمش بود!
یوهان خسته از شنیدنِ فریاد مینهو، نفسش رو با ناامیدی بیرون داد و نگاهش رو از صحنهی مقابلش گرفت اما درست توی همون لحظه نویز شدیدی کل لوازم الکترونیکی رو دربر گرفت و در کسری از ثانیه برق به کل قطع شد.
حتی قبل از اینکه مغزش بتونه شرایط رو درک کنه، قلبش ضربانی رو جا انداخت.
مولت...
به سرعت چرخید تا هرچه سریع تر خودش رو به طبقهی بالایی برسونه.
پر واضح بود که مولت دوباره به سیستم امنیتیشون نفوذ کرده و این فقط میتونست یک دلیل داشته باشه، تهیونگ!
همزمان با خروج اون از اتاق، نامجون بهش رسید و نگاه نگران توی چشم هاش به یوهان اثبات کرد که اشتباه نکرده.
پسر بزرگتر رو کنار زد و با قدم های بلند از پله ها بالا رفت.
اعضای تیم با نگاهی نگران و خشمگین مقابل تلویزیون بزرگ روی دیوار ایستاده بودن و اون لحظه به آرومی کنار رفتن تا یوهان جلوتر بیاد.
همونطور که انتظار داشت؛ تصویر، یک قاب ثابت از حوالی شکم تا سر تهیونگ بود درحالی که با زنجیر های کلفت و محکمی به صندلیای که روش نشسته بود بسته شده بود.
چسب سیاه رنگی رو روی دهنش چسبونده بودن تا نتونه حرف بزنه و چشم هاش هم با پارچه همرنگی پوشونده شده بود.
لباسی که به تن داشت همون لباسی بود که برای مأموریت پوشیده بود بنابراین به جز زخم بازوش و رد خاک و پارگی روی بعضی قسمت ها، نمیشد فهمید که آسیب دیگه ای دیده یا نه.
دیوار پشت سرش یک زمینه کاملا سفید بود و هیچ جزییات دیگه ای توی کادر وجود نداشت بنابراین نمیشد حدس زد که کجاست.
خیلی زود صدای مولت درحالی که درست مثل دفعهی قبل با افکت صوتی خاصی تغییر داده شده بود توی تمام خونه پیچید:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
