part78:A name

20 4 0
                                        

#پارت_79

عنوان پارت: "مامان و بابا "

بعد از رسیدن توماس و تهیونگ به بیمارستان، از اونجایی که جو بینشون هنوز سنگین و معذب کننده بود تهیونگ جلوتر از توماس قدم برمیداشت و پسر کوچکتر با چند قدم فاصله دنبالش میکرد.
این تعقیب و گریز اونقدر آشکار نبود که توی نگاه اول برای هرکسی قابل تشخیص باشه و اونقدر هم پنهان نبود که از چشم های تیز بین دوهوان دور بمونه!
حین اینکه از پنجره اتاق بیمارستان با دقت ورود تهیونگ و آدم غریبه‌ی پشت سرش رو به داخل ساختمون بیمارستان تماشا میکرد سیگارش رو با دست آزادش از بین لباش برداشت و خطاب به اون وو زمزمه وار اطلاع داد:

_اون اینجاست

پیش از اینکه پسر کوچکتر فرصت ابراز خوشحالی پیدا کنه به عقب چرخید و با لحن هشدار دهنده ای اضافه کرد:

_محتاط باش، یک نفر داره به وضوح تعقیبش می‌کنه

اون وو با اخم هایی که ناخودآگاه به هم نزدیک شده بودن سر تکون داد و دوهوان سیگار نیم سوخته اش رو با بی توجهی زمین انداخت و با سر پنجه پاش خاموشش کرد.
بدون اینکه چیزی بگه چرخید و اتاق رو ترک کرد، اواخر راهرو روی یک ردیف صندلی انتظار نشست و وانمود کرد که درحال صحبت با موبایلشه با اینحال حواسش به ورودی راهرو هم بود!
بنابراین لحظه ای که تهیونگ پا به راهرو گذاشت دوهوان از فاصله زمانی اندکی که بین قدم های اون و توماس وجود داشت استفاده کرد و با لب زدن خطاب به پسر بزرگتر پرسید:

_همه چیز مرتبه؟

تهیونگ متقابلاً نامحسوس لایک نشون داد تا بهش بفهمونه همه چیز خوبه و همزمان لب زد:

_داخل نیا

با ورود توماس به راهرو دوهوان تنها به پلک زدن کوتاهی اکتفا کرد و بعد به نمایش خودش ادامه داد.
تهیونگ خونسردانه پشت در اتاق اون وو ایستاد، چند ضربه کوتاه به در زد و با شنیدن اجازه ورود از سمت پسر کوچکتر پا به اتاق گذاشت.
ته نمیدونست که توماس قراره وارد اتاق بشه یا نه، با اینحال عمیقأ امیدوار بود که اون داخل نیاد و خوشبختانه توماس وارد نشد و پشت در موند.
اون وو تکیه زده به بالشت های پشت سرش به سرعت با نگاهش یک دور کامل سر تا پای پسر رو به دنبال ردی از زخم و درد بررسی کرد و بعد درحالیکه دوباره به چهره اش زل میزد نفس آسوده اش رو همراه با یک لبخند رضایتمند بیرون داد؛ بی خبر از اینکه کاپیتان درد و زخم داشت اما به اندازه کافی توی پنهان کردنش استاد بود!
برخلاف لبخند درخشانِ اون وو که البته تضاد چشمگیری هم با وضعیت اسفناک کبودی و زخم های صورتش داشت؛ تهیونگ به شدت ناراحت و معذب بنظر می‌رسید!
نگاه کردن به کبودی های صورت اون وو و بدن برهنه اش که به جای لباس، عملا با باند پوشیده شده بود باعث شد چیزی توی شکمش با شدت به هم بپیچه.
تهیونگ مقصرِ صد درصدیِ این وضعیت بود!
چیزی که تا قبل از ورودش به این اتاق حتی برای لحظه ای توی ذهنش جا نداشت، با دیدن لبخند صادقانه و دوستانه‌ی اون وو مثل یک تلنگر به روح و روانش کوبیده شد؛ عذاب وجدان!
بدون اینکه بدونه، قدم هاش ناخودآگاه وسط اتاق متوقف شده بود و فقط با نگاه شرمنده و معذبی به اون وو نگاه میکرد.
وقتی مکثش توی اون نقطه طولانی شد، پسر کوچکتر به کندی یک دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد تا اونو به جلو اومدن تشویق کنه و بعد با همون لبخندی که فقط کمی نسبت به لحظه‌ی اول کوچیک تر شده بود گفت:

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now