#پارت_51
عنوان پارت: "به گذشته نگاه کن "
تا سر حد مرگ عصبی بود.
چا اون وو لعنتی نه تنها توی کارش دخالت کرده بود و ویلیام رو فراری داده بود بلکه حمایت تهیونگ روهم داشت!
یونگی با گفتن اینکه تیم آلفا برای محافظت از اون وو توی مسیر های منتهی به آپارتمانش مستقر شدن، دست خالی برگشته بود و جونگکوک در اون لحظه میل عجیبی به این داشت که انگشت هاش رو دور گلوی تهیونگ حلقه کنه و با تمام توانش فشار بده!
تهیونگ با محافظت از اون وو بزرگترین اشتباه عمرش رو انجام داده بود.
شاید اون وو رو موقتا از دست اون نجات داده بود اما خشم و تنفرش رو به حدی افزایش داد که وقتی دستش به این مرد میرسید حتما تیکه تیکه اش میکرد!
سکوتی که توی فضای سینما برقرار بود به خوبی جو سنگین و خشم توی سینه هاشون رو منعکس میکرد.
جین، جیهوپ، مینهو، یونگی و بکهیون طبق معمول مقابلش ایستاده بودن و بنظر میرسید به خوبی نسبت به اینکه جونگکوک توی مرز انفجاره آگاهان چرا که کاملا ساکت بودن، به حدی که بنظر میرسید حتی نفس هم نمیکشن!
_یونگی...
اگرچه که بنظر میرسید با خونسردی اسم پسر رو به زبون آورده اما فقط خودش و یونگی میدونستن پشت این لحن ارومش در زمان هایی که تا سر حد مرگ عصبانیه چه طوفانی جا گرفته.
نگاهش رو به آرومی تا چهره پسر بالا کشید و بعد پرسید:
_برای نجات جیمین حاضری تا کجا پیش بری؟
بدون اینکه منتظر جواب پسر بمونه سرش رو کج کرد و پرسید:
_انقدر میخوایش که مستقیما بری وسط تیم آلفا؟!
_نقشه چیه؟
یونگی حتی بدون لحظه ای مکث پرسید و باعث شد یک طرحی از پوزخند رضایتمندی روی لبای جونگکوک رد بندازه.
نگاهش رو اینبار به سمت جیهوپ برگردوند و پرسید:
_فکر میکنی بتونی خودتو شبیه به تهیونگ گریم کنی؟
پسر بزرگتر چند لحظه رو صرف فکر کردن کرد و بعد شونه هاش رو بالا داد:
_خب، نمیشه گفت غیرممکنه اما قرار نیست راحت باشه
جونگکوک واقعا اهمیتی نمیداد که راحته یا سخت، به هرحال میخواست این اتفاق بی افته پس امکان نداشت بیخیال نقشه اش بشه.
احتمالا تهیونگ وقتی میفهمید چیکار کرده از دستش عصبانی میشد اما کوک اهمیتی نمیداد، کاپیتان زمانی که داشت افرادش رو برای محافظت از اون وو حرومزاده میفرستاد باید به این وضعیت فکر میکرد!
با انگشت هاش روی دسته صندلی ضرب گرفت و پلک هاش رو روی هم گذاشت.
وقتش بود روباه مکار دوباره به صفحهی بازی برگرده!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
درحالی که به کندی از پله های آپارتمان اون وو بالا میرفت به این فکر میکرد که چطور باید باهاش مواجه بشه.
اون وو مرد فوقالعاده ای بود، زمانی که با تهیونگ رابطه داشت تمام عشقی که میتونست رو به کاپیتان داده بود و حتی الان هم بعد از چنین جدایی افتضاحی، جونش رو کف دستش گرفته بود و داشت به تهیونگ برای حل پرونده مولت کمک میکرد!
بنابراین یوهان خجالت میکشید که باهاش مواجه بشه.
اون وو داشت پا به پای تهیونگ می اومد درحالی که این وظیفهی اونها بود که توی حل این پرونده کمک کنن.
نفسش رو به آرومی بیرون داد و با احساس حضور کسی مقابلش سرجاش متوقف شد و به کندی سرش رو بلند کرد.
همونطور که انتظار داشت اون وو با دو قدم فاصله مقابل در آپارتمانش ایستاده بود و توی سکوت به اون نگاه میکرد.
یوهان به آرومی سرش رو به نشونه سلام و احترام خم کرد و اون وو متقابلا کارش رو تکرار کرد.
هانس و جکسون که تا این لحظه پشت سر یوهان از پله ها بالا میاومدن با دیدن سر خم شده پسر به تبعیت از یوهان سر خم کردن و اون وو بعد از صاف کردن سرش اطلاع داد:
BINABASA MO ANG
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
