#پارت_88
عنوان پارت: "آخرین سیگار"
پرتو های صبحگاهی خورشید، خونهی کوچیک و جدیدش رو روشن کرده بودن.
جین چند قدم عقب تر روی مبل های طوسی رنگ جا خوش کرده بود و جونگکوک...جونگکوک تنها توی یک سکوت سنگین، ایستاده پشتِ پنجرهی کوچیک خونه انتظار میکشید.
و آخرین سیگار، درحال سوختن بین انگشت هاش بود!
پاکتِ خالی مهر تاییدِ به پایان رسیدنِ زمانه دوری بود اما جونگکوک نه با شادی، بلکه با احساساتی به هم پیچیده اینجا ایستاده بود!
اینطور نبود که از دوباره رسیدن به تهیونگ شاد نباشه، بود؛ اما در کنار شادی حس تلخی بی وقفه درحال فشردن سینه اش بود.
حسی که جونگکوک تلاش میکرد نادیده اش بگیره و فقط روی دیدارش با تهیونگ تمرکز کنه.
در ابتدای این نقشه قصد نداشت که امشب کاپیتان رو به این نحو پیش خودش برگردونه اما این حقیقت محض بود که دوری از تهیونگ دیگه داشت بیش از حد طاقت فرسا میشد و جونگکوک بیش از این تحملش رو نداشت.
بنابراین درست توی آخرین دقایق، حتی با وجود رد الکل توی خونش، این نقشهی بی نقص رو طراحی کرد!
نقشه ساده بود، یک ضد حملهی عالی، ایجاد حواس پرتی برای تیم آلفا و بعد گروگان گرفتن تهیونگ بدون اینکه آسیبی ببینه.
از اونجایی که نمیخواست هیچ کس از هویت واقعی تهیونگ باخبر بشه افرادش فقط دستور داشتن که این مرد رو بدون اینکه آسیبی ببینه گروگان بگیرن و به یکی از انبار های حومه شهر ببرن و بعد خودشون اونجا رو ترک کنن؛ بعد از اون یونگی میرفت و تهیونگ رو به این خونهی جدید میآورد تا از جلوی چشم تیم آلفا دور باشن.
به باقی مراحل نقشه فکر نکرده بود، البته فعلا!
درحال حاضر تنها چیزی که مایل بود بهش فکر کنه فقط و فقط حضور و آغوش تهیونگ بود.
از اونجایی که جین دقایقی پیش اعلام کرده بود که یونگی به انبار رسیده، جونگکوک حدس میزد که چیز زیادی نمونده باشه تا به اینجا برسن اما این دقایق پایانی انگار واقعا قصد به پایان رسیدن نداشت!
ثانیه های لعنتی به طرز عجیبی درحال کِش اومدن بود!
نفسش رو آه مانند بیرون داد و بی هدف خاکستر سیگار رو با ضربهی انگشتش تکوند؛ جین برای بار چندم طی یک ساعت اخیر، نگاهش رو مضطربانه به سمت اون کشید و بعد دوباره سرش رو به سمت دیگه ای چرخوند.
زخمی شدن تهیونگ رو از پسر کوچکتر پنهان کرده بود و حالا استرس واکنش جونگکوک موقع مواجهه با تهیونگِ زخمی و بیهوش داشت از درون اون رو میخورد!
صدای ترمز ماشین یونگی مقابل خونه باعث شد جین پلک هاش رو برای لحظه ای به هم فشار بده و بعد به کندی از جا بلند بشه، میدونست که یونگی برای جا به جا کردن تهیونگ به کمک احتیاج داره.
جونگکوک نپرسید که کجا میره، در اصل کوک حتی متوجه رفتنش هم نشد چرا که به عقب برنگشت!
تنها با قلبی که خیلی سریعتر از دقایقی پیش میتپید به همون نقطهی نامعلوم از آسمون خیره موند.
شعلهی کم جون سیگار درحال فتح کردنِ فیلتر سیگار بود!
صدای قدم هایی روی پارکت های چوبی خونه همزمان شد با بالا اومدنِ بی اختیارِ دستش؛ نگاهش با مکث به آخرین نفس های نخ ظریف سیگار خیره موند و ناخودآگاه لب هاش طرحی از یک لبخند محو گرفت؛ بلاخره به پایان رسیده بود!
ته سیگار رو به لبهی باریک و سنگی پنجره فشرد و همونجا رهاش کرد و بلاخره با همون لبخند به عقب چرخید اما تنها یک لحظه زمان برد تا اون لبخند محو بشه!
جین و یونگی با نگه داشتن دست های تهیونگ دور گردنشون تن بیهوش پسر رو محتاطانه داخل میآوردن و بازویی که به دور گردن یونگی بود به وضوح خونی بود!
تن بیهوش تهیونگ رو روی مبل سه نفره خوابوندن و تمام مدت جونگکوک بدون حتی میلیمتری جا به جایی توی همون نقطه خشکش زده بود!
نگاهش به تهیونگ ترکیبی از دلتنگی، نگرانی، ترس و خشم بود.
به تن خشک شده اش دستور حرکت داد و قدم هاش بلاخره به سمت تهیونگ برداشته شدن؛ به آرومی کنار مبل زانو زد و انگشت هاش محتاطانه پارچهی خونی آستین پسر بزرگتر رو لمس کردن تا عمق زخم رو ببینه.
اگرچه که زخم چندان عمیق بنظر نمیرسید اما دردش به قلب جونگکوک چنان عمیق فرو رفت که نفسش برای لحظه ای گرفت!
کی جرات کرده بود خراش بندازه به تنِ مردِ اون؟
کی از جونش تا این حد سیر شده بود؟!
بدون اینکه نگاهش از زخم جدا بشه با لحن سردی پرسید:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
