part53:warning

70 16 0
                                    

#پارت_53

عنوان پارت: "هشدار "

مرد بی هیچ حرف بیشتری موتورش رو راه انداخت و از عمارت خارج شد و جونگکوک با ابروی بالا رفته به پاکت نامه خیره موند.
این نامه به این معنی بود که اون وو هم از هویت اون باخبره!
نیشخند عصبی روی لباش جا خوش کرد و مسیر اتاقش رو در پیش گرفت.
جونگکوک کسی بود که میخواست حرکت اول رو انجام بده اما بنظر می‌رسید اون وو به جای اون اولین حرکت رو انجام داده!
در اتاقش رو پشت سرش به هم کوبید و درحالیکه به سمت تخت قدم برمیداشت شروع به باز کردن پاکت نامه کرد.
چا اون وو چی براش نوشته بود؟
به سرعت کاغذ سفید رنگ رو از داخل پاکت بیرون کشید و تای کاغذ رو باز کرد.
جملاتی که درست در مرکز کاغذ سفید رنگ نوشته شده بود باعث شد چند لحظه بی هیچ حالت خاصی به متن زل بزنه و بعد ناخودآگاه لبهاش با حالت جنون واری به دو طرف کشیده شدن.

_«نامه نوشتن برای کسی که به خون‌ام تشنه است احتمالا احمقانه ترین کاریه که در طی تمام سالهای زندگیم کردم.
اینطور نیست که توی زندگیم کارهای احمقانه زیادی کرده باشم، من معمولا از اون دسته از آدم ها نیستم که به سادگی حماقت کنم؛ فقط وقتی قضیه مربوط به تهیونگ باشه میتونم تا سرحد مرگ احمق باشم و طبق معمول اینبار هم دلیل حماقتم تهیونگه؛ بنابراین حالا دارم این نامه رو برات مینویسم!
بیا همو ببینیم.»

کمی پایین تر هم یک آدرس و ساعت و تاریخ جا گرفته بود که خبر از مکان و زمان مورد نظر اون وو برای ملاقاتشون میداد.
چا اون وو یا خیلی احمق بود یا خیلی شجاع!
کناره های برگه با عصبانیت بین انگشت هاش فشرده شد و خنده جنون زده روی لباش قصد کمرنگ شدن نداشت.
جونگکوک برای بیرون کشیدن اون وو از لونه اش نقشه های زیادی داشت.
میخواست جیهوپ رو مجبور کنه شبیه تهیونگ گریم کنه و بعد چندتا عکس ازش بگیره تا نشون بده جونش درخطره.
یونگی هم قرار بود عکس هارو به دست چا اون وو برسونه و بگه که اگر بی سر و صدا همراهش نیاد تهیونگ کشته میشه درحالیکه جونگکوک توی این مدت تهیونگ رو توی عمارت سرگرم نگه می‌داشت تا متوجه نشه چه اتفاقی درحال وقوعه.
اما حالا اون وو بدون اینکه نیاز باشه چنین کارهای سختی رو انجام بده، توی مشتش بود!
با بازشدن ناگهانی در اتاق به سرعت نگاهش رو بالا کشید و قامت الک جانسون توی قاب در باعث شد نفسش رو با کلافگی بیرون بده.
همینو کم داشت!
قبلا جیمین همیشه مراقب بود تا الک جانسون بهش نزدیک نشه اما حالا اون کنارش نبود، تهیونگ هم نبود.

_جونگکوکِ عزیز.
امشب تماشایی شدی!

مرد درحالی که با لبخند منزجر کننده ای در رو پشت سرش می‌بست گفت و باعث شد پسر کوچکتر با حالت محتاطانه ای از جا بلند بشه و برگه رو کنار پاکت نامه روی تخت رها کنه.
یه پسر بچه هشت ساله باش...یه پسر بچه!
توی ذهنش به خودش تلنگر زد و بعد یک لبخند دروغین روی لبش آورد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now