part61: in car

112 8 0
                                        

#پارت_61

عنوان پارت: "توی ماشین"

دقایقی میشد که توی ماشین جا گرفته بودن تا برای هماهنگی نقشه با جین ملاقات کنن و کوک عملا از این سکوت حوصله اش سر رفته بود؛ بنابراین نگاهش رو بی هدف از شیشه ماشین به بیرون دوخته بود و به طرز کودکانه ای تلاش میکرد تابلو های مغازه هارو به سرعت با نگاهش بخونه.
با احساس انگشت های پسر بزرگتر روی رون پاش با مکث نگاهش رو از بیرون گرفت و ناخودآگاه اول به تصویر دست تهیونگ روی پاش و بعد به نیم رخ پسر بزرگتر زل زد.
ته بدون اینکه نگاه از خیابون بگیره درحالی که با یک دست فرمون رو کنترل میکرد انگشت های دستی که روی پای پسر کوچکتر گذاشته بود به کار انداخت و شروع به نوازش و لمس اون ناحیه کرد و همزمان پرسید:

_به چی فکر میکنی؟

_هیچی.

کوک آروم جواب داد و پسر بزرگتر درحالی که با مهارت فرمون رو با کف دستش کنترل میکرد تا میدان رو دور بزنه لب باز کرد:

_یه جوری از شیشه به بیرون زل زده بودی که فکر کردم عمیقأ داری به چیزی فکر می‌کنی!

_نه فقط حوصله ام سر رفته بود و سعی داشتم تابلو هارو بخونم تا سرگرم بشم

پسر کوچکتر صادقانه جواب داد و تهیونگ ناخودآگاه خندید و همزمان کمی رون پسر رو بین انگشت هاش فشرد.
جونگکوک باعث میشد همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشته باشه!
یه موقع هایی درست مثل چند دقیقه پیش با افکار دیوانه وار و ترسناکش تورو میترسوند و یه موقع هایی با کارهای کودکانه اش باعث خندیدنت میشد؛ انگار که سالها وانمود کردن به اینکه یه پسر بچه بانمکه ناخودآگاه روی رفتار و افکارش تاثیر گذاشته بود و گاهی در اوج بی حواسی خودنمایی میکرد.
درحالیکه توی لحنش هنوز ردی از این خنده بود گفت:

_تو بامزه ای.

_ و تو ام جذابی!
مخصوصا توی این لحظه!

پسر کوچکتر به سرعت در جوابش گفت و باعث شد نگاه تهیونگ ناخودآگاه برای چند لحظه به سمتش بچرخه؛ هنوز به این ابراز احساسات ناگهانی جونگکوک عادت نکرده بود!

🔞

و از سمتی، منظورش چی بود که توی این لحظه جذابه؟
قبل از اینکه نگاهش رو دوباره به سمت خیابون بچرخونه پرسید:

_منظورت چیه؟

پسر کوچکتر درحالی که به وضوح لحظه به لحظه گرم تر شدن تنش و بالا رفتن ضربان قلبش رو احساس میکرد گفت:

_واضح نیست؟
آستین هاتو تا آرنج بالا زدی، فرمون فاکی رو با یک دست داری میچرخونی؛ انگشت هات دارن رون پامو به طرز وسوسه انگیزی فشار میدن و ترکیب همه‌ی اینا در کنار تصویر نیم رخت به طرز غیر منطقی ای داره تحریکم می‌کنه!

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora