part93: Ten or a hundred times

44 8 0
                                        

#پارت_93

عنوان پارت: " ده یا صد بار"

با نگاه کوتاهی به سمت ایوان که روی مبل جا خوش کرده بود؛ به سمت جین قدم برداشت و زمزمه کرد:

_میخوام با جونگکوک تنها باشم.

پسر بزرگتر برای لحظه ای با حالت معناداری نگاهش کرد و بعد حین اینکه لپ تاپش رو توی کیفش جا میداد متقابلاً با لحن کنایه آمیزی زمزمه کرد:

_فقط زیادی غرق تنهایی نشید، تا اگر اتفاقی افتاد خبرتون کنم.

تهیونگ به لبخند محوی کفایت کرد و پسر بزرگتر از کنارش گذشت تا ایوان روهم با خودش همراه کنه.
کاپیتان صبور موند تا خونه خالی بشه و بعد چرخید و به سمت تک اتاق خونه قدم برداشت.
اگرچه که به جونگکوک فضا داده بود تا هنگام مکالمه با یونگی تنها باشه اما حالا وقتش بود تا برگرده پیشش و اجازه نده پسرکش تنها و غمگین بمونه.
در اتاق رو بی سر و صدا باز کرد و وارد شد؛ کوک حتی بعد از اتمام تماس هم تمام مدت بی هدف وسط اتاق مونده بود و چنان غرق در خودش بنظر می‌رسید که حتی متوجه ورود تهیونگ نشد!
پسر بزرگتر بدون اینکه درِ بازِ اتاق رو ببنده، نفسش رو به آرومی دم و بازدم کرد و حین اینکه دست هاش رو بالا می‌گرفت تا جونگکوک رو به آغوشش دعوت کنه به آرومی اسم پسر رو صدا زد تا توجه اون رو به سمت خودش جلب کنه.
پسر کوچکتر بعد از مکث کوتاهی به سمتش چرخید و با دیدن دست های منتظرِ تهیونگ، در سکوت به سمتش قدم برداشت و تنش رو بین بازوهای مردش جا داد.
فقط خدا میدونست که در این لحظه چه قدر به تهیونگ و آغوشش احتیاج داشت!
سینه اش رو به سینه‌ی تهیونگ چسبوند و به آرومی پلک بست.
غمِ از دست دادنِ یونگی چنان درحال سنگینی کردن روی سینه‌اش بود که جونگکوک تصور می‌کرد کسی بی وقفه درحال فشردنِ قلبشه!
کاپیتان همزمان با تنگ کردن حلقه دست هاش به دور تن پسر به آرومی شقیقه‌اش رو بوسید اجازه داد اون برای دقایق طولانی بی حرکت توی آغوشش بمونه.
تهیونگ میفهمید...
میدونست که جونگکوک داره توی این لحظات چی میکشه و از اینکه هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد تا درد پسرکش رو کم کنه متنفر بود.
جونگکوک اما از درون درحال فروپاشی بود!
اگر دردِ از دست دادنِ همه‌ی افرادش رو توی یه کفه و درد از دست دادن یونگی رو توی یک کفه از ترازو میذاشت، بازهم مالِ یونگی سنگین تر بود!
نمیدونست که وقتی یونگی به اون آپارتمان بره و جیمین رو اونجا ببینه چه حالی پیدا می‌کنه؛ جونگکوک فقط امیدوار بود که با این کار تونسته باشه سر سوزنی از دِینش به یونگی رو ادا کرده باشه.
امیدوار بود که دیدار با جیمین، یونگی رو برای آخرین بار شاد کنه.
اما این «امید»، هرگز «درد» رو تسکین نمیداد!
دردی که ذره ذره توی وجود جونگکوک جمع شده بود و اون تا به این لحظه انکار و پنهانش کرده بود.
با اینحال یونگی آخرین ضربه به کاسه‌ی لبریز شده اش بود.
آخرین ضربه به سد مقاومتش!

𝑴𝑶𝑳𝑻Stories to obsess over. Discover now