#پارت_57
عنوان پارت: " کِی؟"
با بلند شدن شیائوجان از لب تختی که ویلیام روش دراز کشیده بود، به آرومی تکیه اش رو از چهارچوب در گرفت و زمزمه وار پرسید:
_اوضاعش چطوره؟
جان درحالی که لوازم پانسمان رو از روی تخت جمع میکرد توضیح داد:
_تبش تا حد قابل توجهی پایین اومده، عفونت زخمش هم تقریبا کنترل شده
سرش رو به نشونه رضایت تکون داد و قدم هاش رو به داخل اتاق کشید.
ویلیام بین مرز باریک خواب و بیداری که این مدت به لطف داروها مدام درحال تجربه کردنش بود لب زد:
_من خوبم، نگرانم نباشید
پسر بزرگتر به آرومی رو بهش لب تخت نشست و دست بلند کرد و پشت انگشت هاش رو به پیشونی ویلیام چسبوند تا شخصا دمای بدن اون رو چک کنه.
ویلیام با پلک هایی که به زور نیمه باز نگه داشته بود پرسید:
_کاپیتان...حالش چطوره؟
یوهان درحالی که دستش رو عقب میکشید خیلی کوتاه جواب داد:
_خوبه
قبل از اینکه اجازه بده پسر کوچکتر برای پرسیدن سوال دیگه ای لب باز کنه از لب تخت بلند شد و حین قدم برداشتن به سمت در اضافه کرد:
_استراحت کن
ویلیام با بیحالی نفسش رو بیرون داد و پلک هاش بی اینکه اختیاری روشون داشته باشه روی هم افتادن.
آنتیبیوتیک های قوی و داروهای مسکن تمام مدت اونو گیج، ضعیف و خوابآلود نگه میداشتن.
روزهای اول بنگ چان به وضعیت زخمش رسیدگی میکرد، اگرچه که به خاطر دلخوریش از اون نه باهاش حرف میزد و نه پانسمان کردن رو با ملایمت انجام میداد اما درهرصورت مراقب وضعیت زخمش بود!
اما از یک جایی به بعد ویلیام هرچقدر انتظار کشید کریس برنگشت و هیچ کس دیگه هم برای تعویض پانسمانش نیومد.
زخم خیلی سریع تر از چیزی که انتظار داشت عفونت کرد و وضعیت سلامتیش به حدی بد شد که نفهمید کی و چطور نجات پیدا کرده، فقط وقتی که پلک باز کرد و برخلاف روزهای قبل به حدی هوشیار بود که بفهمه اطرافش چی میگذره متوجه شد که توی اون اتاق نمور همیشگی نیست و ییبو کنارشه.
ای کاش هرچه سریع تر میتونست سر پا بشه و کنار تیمش برگرده، موندن توی تخت داشت حالش رو به هم میزد!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بعد از نوشیدن آخرین جرعه از شراب داخل جامش اونو روی میز گذاشت و با نگاهی به سه جو که با حوصله برای مرد غریبه مقابلش نوشیدنی آماده میکرد آرنجش رو روی میز گذاشت و چونه اش رو به دستش تکیه زد.
جونگکوک...این پسر حتی برای لحظه ای از ذهنش بیرون نمیرفت!
اون وو تنها یک هدف برای ملاقات باهاش داشت اما نمیدونست که درنهایت زنده از مکان قرار بیرون میاد یا مرده.
اگرچه که امیدوار بود جونگکوک تبدیل به دلیل مرگش نشه اما تقریبا مطمئن بود این اتفاق می افته برای همین حالا اینجا بود.
اینجا بود تا آخرین نشونه از رابطه اش با تهیونگ رو پیش این مرد به امانت بزاره و بره...
سه جو بعد از تحویل دادن نوشیدنی به مرد اون سمت میز به آرومی قدم برداشت و مقابل اون وو ایستاد، درحالی که از قفسه پشت سرش شیشه شرابی که پسر کوچکتر معمولا مینوشید بیرون میکشید گفت:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
