part83: Eyes

32 4 3
                                        

#پارت_83

عنوان پارت: "چشم ها "

جونگکوک حین اینکه از جا بلند میشد خطاب به ایوان گفت:

_باید باهات حرف بزنم، تنها!

جلوتر به سمت دیوار شیشه ای اتاق قدم برداشت و ایوان بعد از فشردن ته سیگارش به روی میز، حین اینکه از جا بلند میشد برای آخرین بار دود رو بیرون داد؛ دست هاش رو توی جیب های شلوار طوسی رنگش فرو برد و به سمت جونگکوک قدم برداشت.
جی با اخم دور شدن ایوان رو تماشا کرد و بعد با کلافگی دست دراز کرد جعبه سیگار ایوان رو برداشت تا دونه ای برای خودش روشن کنه.
پیش از اینکه سیگار رو بین لباش بزاره زمزمه وار غر زد:

_اصلا ازش خوشم نیومد!

جیک بدون اینکه نگاهش رو از جونگکوک که اون سمت اتاق مقابل دیوار شیشه ای ایستاده بود بگیره با لحن هیجان زده ای گفت:

_لعنت! اون دقیقا تایپِ منه!

جی حین اینکه از سیگارش کام می‌گرفت بهش چشم غره رفت و پسر کوچکتر ناخودآگاه خیره به قاب تماشایی مقابلش لب پایینش رو به دندون گرفت.
تصویر قامت ایوان و جونگکوک که با فاصله اندکی از هم مقابل دیوار شیشه ای ایستاده بودن به دلایل نامشخصی اون رو به وجد آورد!
حالا جیک برای این همکاری از هروقت دیگه ای مشتاق تر بود.

جونگکوک درحالی که از درون از شدت خشم و آشفتگی می‌سوخت منتظر موند تا ایوان کنارش بایسته و به محض اینکه حضور پسر رو کنارش احساس کرد بدون اینکه نگاهش رو از بیرون بگیره با لحنی که ترکیبی از پرخاشگری و بی حوصلگی بود گفت:

_من وقتی برای مسخره بازی های افرادت ندارم؛ اگر نمیتونن با من کنار بیان، نیازشون ندارم!

ایوان درحالیکه متقابلا به بیرون زل زده بود برای چند لحظه ساکت موند.
یه چیزی درمورد این پسر درست نبود!
این آدم پرخاشگر و بی حوصله که انگار منتظر یک بهانه برای منفجر شدن بود هیچ شباهتی به پسری که اون توی این پنج روز اخیر باهاش سر و کله زده بود نداشت.
جونگکوکی که ایوان طی همین مدت کوتاه شناخته بود همه رفتار هاش حساب شده بود، واکنش های هیجانی و مخرب نشون نمی‌داد و به حدی روی افکارش تمرکز و تعادل داشت که می‌تونست توی بدترین شرایط خونسردی خودشو حفظ کنه و یک بازی روانی رو به راه بندازه تا خودش رو پیروز میدون کنه.
دقیقا شبیه به همون کاری که پنج روز پیش توی خونه اون کرد؛
اما امروز...امروز آشفتگی از سر و روش می‌بارید!
ایوان نمیدونست که چی و یا کی باعث شده پسرک اینطور تمرکز خودش رو از دست بده و بی محابا پرخاشگری کنه اما اون به حالت عادی برش میگردوند قبل از اینکه آشفتگی این پسر کار دستش بده!
وزنش رو روی یک پاش انداخت و بعد با صدایی نزدیک به زمزمه پرسید:

_چه اتفاقی برات افتاده؟

_منظورت چیه؟

پسر کوچکتر با سردی، درحالی که لحنش هنوز رگه هایی از پرخاشگری داشت پرسید و ایوان به سادگی جواب داد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now