part58: My heart

74 13 2
                                        

#پارت_58

عنوان پارت: "قلب من"

درحالیکه تنش رو روی تخت رها کرده بود نگاهش رو بی هدف به سقف اتاق دوخت و نفسش رو به آرومی بیرون داد.
بعد از ملاقات با جین مستقیما به سمت عمارت برگشته بود تا با جونگکوک صحبت کنه اما حالا ساعت ها بود که داشت توی این اتاق به تنهایی انتظار برگشت پسر کوچکتر رو میکشید.
چیزای زیادی روی شونه اش سنگینی میکرد و حالا خواسته‌ی جین هم بهش اضافه شده بود!
حقیقت این بود که تهیونگ کاملا نسبت به این قضیه آگاهی داشت که از این به بعد وجود شورا یک خطر کاملا جدی برای خودش و اطرافیانشه؛ بنابراین اگر خواسته جین رو اجرا میکرد و از شر اونها خلاص میشد همه چیز به درستی سر جای خودش قرار می‌گرفت!
نابودی ماتیلدا میتونست نقش به شدت پررنگی توی حفظ جون اون وو و پنهان موندن مدارک برعلیه جونگکوک باشه.
بنابراین تهیونگ میخواست انجامش بده اما به کمک جونگکوک احتیاج داشت!
باید به کمک اون راهی برای پایین کشیدن اعضا شورا پیدا میکرد.
دستش رو به آرومی تا مقابل صورتش بالا آورد تا ساعتش رو چک کنه و بعد با بی‌حوصلگی آه کشید.
از انتظار کشیدن متنفر بود!
درست همون لحظات بود که صدای به شدت محوی از قدم برداشتن به گوشش رسید.
با مکث تنش رو از تخت جدا کرد و ساکت و بی حرکت لب تخت نشست تا متوجه بشه صدا رو درست شنیده یا نه.
به طرز عجیبی صدای قدم هارو از زیر زمین احساس میکرد!
با اخم هایی که از سر دقت به هم نزدیک شده بودن از روی تخت بلند شد و به آرومی روی زمین زانو زد، گوشش رو به سطح زمین چسبوند و با شدت گرفتن صدای قدم ها ابروش ناخودآگاه بالا پرید.
صدا به وضوح اکو میشد، طولانی و بم! بنابراین اولین چیزی که به ذهنش رسید وجود یک تونل زیر زمینی بود.
از جا بلند شد و دوباره روی تخت نشست؛ پاهاش رو روی هم انداخت و با حالت منتظری به سطح زمین زل زد.
حالا که بهش فکر میکرد این سوال همیشه توی ذهنش باقی موند که جونگکوک چطور اونشب زودتر از اون به اتاق رسید!
تهیونگ مطمئن بود که کوک اوشب با لی مینهو توی ماشین بود؛ وقتی که به عمارت بر میگشت مدام اینه اش رو چک میکرد تا مطمئن بشه ماشین دنبالش میاد یا نه و چند متر اول ماشین لی رو دیده بود اما بعد از اون تا رسیدنش به عمارت دیگه ماشین رو پشت سر خودش ندید!
حالا میفهمید پسر کوچکتر چطور زودتر از اون و به دور از چشم تهیونگ به این اتاق رسیده بود!
تنها چند لحظه دیگه زمان برد تا همون‌طور که انتظار داشت یکی از کف پوش ها با فشاری از زیر، از جای خودش خارج بشه و جونگکوک بی خبر از حضور اون توی اتاق، با اتکا به قدرت دست هاش خودش رو از تونل بیرون بکشه.
تهیونگ همچنان ساکت و ساکن خیره به کمر پسر کوچکتر مونده بود و کوک درحالیکه روی یک زانوش نشسته بود توی جاش چرخید تا کف پوش رو به سر جاش برگردونه و درست همون لحظه بود که با تهیونگ چشم تو چشم شد و ناخودآگاه از جا پرید.
نگاه شگفت زده و ترسیده اش به تهیونگ خیره موند و با گذاشتن کف دستش روی سینه اش، نفس حبس شده اش رو به زحمت بیرون داد.
پسر بزرگتر بی توجه به اینکه اونو با حضور غیر منتظره اش ترسونده، قامت پوشیده در کت و شلوار مجلل پسر رو از نظر گذروند و بعد با سری کج شده گفت:

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now