#پارت_47
عنوان پارت: "کارما "
قدم هاش به کندی به سمت زیر زمین برداشته میشدن، پیام جین رو درمورد جیمین دریافت کرده بود و حالا نگرانی برای یونگی باعث شده بود به محض اطمینان از اینکه تهیونگ وارد عمارت شده مستقیما به سمت باشگاه بیاد.
میدونست که میتونه طبق معمول پسر رو اینجا پیدا کنه.
قبل از اینکه خود یونگی به چشمش بیاد، بوی غلیظ سیگارش خبر از وجودش داد.
تاریکی مطلق تنها چیزی بود که وجود داشت البته تا قبل از اینکه جیهوپ لامپ رو روشن کنه.
یونگی درحالیکه سیگارش بین لب هاش خاکستر میشد دستش رو با حالت ناراضی ای مقابل صورتش گرفت و با لحن کشیده ای غر زد:_خاموشش کن
پسر بزرگتر بی حرف توی آستانه در اتاق ایستاد و وضعیتش رو بررسی کرد.
ته سیگار ها و کبریت های سوخته روی میز و زمین افتاده بودن.
دوتا شیشه خالی از شراب روی میز بود و سومی هم تقریبا به آخر رسیده بود.
در یک کلام...یونگی از هم پاشیده بود!
نفسش رو به کندی بیرون داد و جلو رفت و روی صندلی مقابل پسر نشست.
پسر کوچکتر چند لحظه بهش خیره موند اما کاملا مشخص بود که افکارش جای دیگه ای هستن.
سیگار رو از بین لباش برداشت و با لحنی که بخاطر مستیش کشیده شده بود زمزمه کرد:_همیشه... اونجا مینشست...
مشخص بود که جیمین رو میگه، بنابراین جیهوپ همچنان ساکت موند تا باقی حرف هاش روهم به زبون بیاره.
شاید صحبت کردن درمورد جیمین میتونست درد قلبش رو کم کنه._وقتی حوصله اش سر میرفت...با نخ کنار زاپ شلوارش بازی میکرد.
اینجوری هم سرگرم میشد... هم از نگاه خیرهی من فرار میکرد.خنده شل و ولی کرد و سرش به یک سمت خم شد و ادامه داد:
_هردومون، از خیلی قبل تر میدونستیم که یه چیزایی داره بینمون اتفاق میافته اما...من یه قاتل بودم و اون...یه عروسک...
به جلو خم شد و گلاس نیم خورده اش رو برداشت.
تمام چیزی که باقی مونده بود یک نفس فرو داد و بی هدف گلاس خالی رو بین انگشت هاش تاب داد.
اون یه قاتل بود و جیمین تنها یک عروسک خیمه شب بازی که فقط با خواست جونگکوک حرکت میکرد.
هیچ چیز بد و شروری توی وجودش نداشت، نه حتی یک لکه سیاه!
جیمین بیش از اندازه پاک و سفید بود، درست برعکس یونگی که سراپا سیاهی بود.
خاطرات توی سرش به طرز عجیبی از همیشه پررنگ تر بودن!
خاطرات اولین باری که جیمین رو ملاقات کرد.
صدای التماس مظلومانه پسر هنوز به وضوح توی گوش هاش بود.
و تصویر چشم های خیس از اشکش مثل یک قاب ابدی توی سر یونگی حک شده بود!
چطور تونست این کار رو باهاش بکنه؟!
چطور تونست اونجا رهاش کنه و برگرده درحالی که میدونست تیم آلفا قطعا میره سراغش؟
چطور تونست خودش رو قانع کنه؟
چرا؟
اون جیمین رو رها کرده بود چون باور داشت قراره برگرده و خودش و این عشق رو قربانی هدفی کنه که همه سالها براش تلاش کردن اما حالا که جونگکوک ترجیح میداد بمیره به جای اینکه اون کاپیتان لعنتی رو بکشه، فایده اینهمه فداکاری چی بود؟
چرا برگشته بود؟!
چرا؟!
تمام این مدت خودش رو قانع کرده بود تا سراغی از پسر نگیره، از اینکه بشنوه تیم آلفا بلاخره پیداش کرده وحشت داشت!
از اینکه بفهمه جیمین دستگیر شده میترسید، از اینکه دست و پاش بلرزه و تردید کنه میترسید!
برای همین این چند روز رو دوام آورده بود اما حالا داشت دیوونه میشد، از فکر اینکه ممکنه چه بلایی سرش آورده باشن داشت دیوونه میشد.
مبادا که خراشی برمیداشت...
مبادا که قطره ای اشک میریخت!
انگشت هاش ناخودآگاه هر لحظه گلاس رو محکم تر فشردن.
اگرچه که خودش هم میدونست امکان نداره؛ میدونست امکان نداره پسرک سالم از زیر دست اون دوتا جلاد بیرون بیاد.
میدونست...و تنهاش گذاشت!
گلاس زیر فشار انگشت هاش درست بین مشتش از هم پاشید.
بلور درخشانش گوشت و پوست رو از هم درید و قطرات خون شروع به چکیدن کردن.
جیهوپ برای لحظه ای شوک زده به خون سرخ رنگی که روی زمین میچکید خیره موند و بعد نگاهش به کندی بالا کشیده شد.
با دیدن اینکه یونگی هنوز داره مشتش رو به هم فشار میده به خودش اومد و با خیز سریعی مچ پسر کوچکتر رو گرفت و مجبورش کرد انگشت هاش رو از هم باز کنه.
چند تیکه از بلور سرخ شده به سرعت روی زمین سقوط کرد و تعدادی از اونها به طرز دردناکی توی گوشت دستش فرو رفته بودن!
نفسش رو آه مانند بیرون داد و اولین تیکه رو به آرومی از کف دست پسر بیرون کشید.
یونگی با بیحوصلگی مچ دستش رو از بین انگشت های جیهوپ بیرون کشید و آروم زمزمه کرد:

YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...