part59: Emergency code

70 15 2
                                        

#پارت_59

عنوان پارت: "کد اضطراری "

با دست های به سینه زده شده پشت شیشه رفلکس اتاق بازجویی که تبدیل به زندان موقت جیمین شده بود ایستاده بود و به بنظر می‌رسید که درحال تماشا کردن جیمینه اما افکار و حواسش خیلی دورتر بود!
افکارش جایی حول محور تهیونگ می‌چرخید و قصد ثابت شدن هم نداشت!
کاپیتان رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفته بود...
تهیونگی که در تمام این سالها شناخته بود فرق زیادی با تهیونگ فعلی داشت!
تغییر ته از چه زمانی شروع شده بود؟
از اون لحظه ای که برای بازجویی پارک جیمین رفت؟
لحظه ای که به دیدن اون وو رفت؟!
زمانی که دستور داد کسی از جیمین بازجویی نکنه؟
شاید هم از زمانی که به جای مشورت با یوهان برای گرفتن هر تصمیم، همه چیز رو فقط با گفتن«دستوره» به پایان رسونده بود؟
هربار که به خاطرش می اومد حال بدی پیدا میکرد...«یه دستوره» همین؟
برای یوهان شرایط رفتاری اخیر تهیونگ اصلا قابل هضم نبود؛ چون قبلا هیچ وقت اینطوری نبود!
تهیونگ حتی با وجود اینکه در تمام این سالها لقب «کاپیتان» بودن رو به دوش می‌کشید بازم هیچ وقت این حس رو نداده بود که درحال دستور دادن به عنوان کاپیتانه.
همیشه جوری بود انگار که تهیونگ بعد از به توافق رسیدن با بقیه اعضا تیم صرفا نتیجه گیری نهایی رو بیان می‌کنه. اگرچه که در همون زمان یوهان به حدی قبولش داشت که اگر تهیونگ بدون مشورت هم کاری رو تعیین میکرد یوهان بی وقفه تایید میکرد!
این مرد قبل از این حتی اگر بهش میگفت برف سیاهه یوهان بدون لحظه ای مکث ازش میپذیرفت اما الان... دیگه همچین احساسی نداشت.
کاپیتان کیم از چه زمانی تغییر کرد؟!
به چه دلیل تغییر کرد؟!
چیزی شبیه به یک زنگ خطر مدام توی مغز یوهان جولان میداد.
چیزی که انگار می‌گفت: چشم هات رو باز کن یوهان اسمیت!
چشماتو باز کن و حقیقتو ببین!
تهیونگ اول دستور میداد برای محافظت از جون اون وو برن چون درخطره و مدتی بعد تماس می‌گرفت تا بگه خطر رفع شده و اونا باید برگردن به مقر.
این چه خطری بود که تهیونگ به این سادگی نسبت  وجودش و بعد رفع شدنش آگاه بود؟
از سمت دیگه اونا این همه تلاش می‌کردن تا از ماتیلدا مخفی بمونن چون تحت کنترل مولت بود پس چرا ناگهان تهیونگ به سادگی و بی توجه به این شرایط تماس می‌گرفت و واضحا دستوراتش رو بیان میکرد؟
پرونده مولت هنوز بسته نشده بود و تهیونگ انقدر آسوده بنظر می‌رسید...
چرا؟!
صداها به طرز معناداری پشت سرهم توی سرش تکرار میشدن، صدای تهیونگ که می‌گفت:

«_زخم هاش رو پانسمان کنید و یه چیزی برای خوردن بهش بدید، تا زمانی که خودم برنگشتم ازش بازجویی نمیکنید، مفهوم بود؟»

چرا؟!
چرا تهیونگ باید نسبت به این آدم انقدر ملایم می‌بود؟
چرا کسی جز خودش نباید اجازه بازجویی از پارک جیمین رو می‌داشت؟ اونم درصورتی که چانگبین و نامجون لقب «بازجو» های تیم رو به دوش میکشیدن!
شاید تهیونگ میترسید که جیمین زیر شکنجه ها به چیزی اعتراف کنه که نباید!
چیزی که باید از تیم آلفا مخفی میموند...
اینبار صدای خودش بود:

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora