part50: We both know

153 19 3
                                        

#پارت_50

عنوان پارت: "هردو میدونیم "

نگاهش رو از پسر بیهوش روی تخت گرفت و به دکتر شخصیش دوخت که درحال جمع کردن لوازم پزشکیش بود:

_حالش چطوره؟

مرد حین بستن قفل های کیفش جواب داد:

_به خاطر عفونت زخمش شرایطش کمی بحرانیه.
تب شدیدش ممکنه حادثه ساز بشه بنابراین بهتره تا زمانی که داروها اثر می‌کنه سعی کنید دمای بدنش رو پایین بیارید.

اون وو آهسته سر تکون داد و دوباره نگاهش رو به سمت ویلیام کشید.
صورتش رنگ پریده بود و قطرات درشت عرق پوستش رو پوشونده بودن، تنها کمی دقت کافی بود تا متوجه لرزش محو بدنش بشی.

_در دسترس میمونم، اگر اتفاقی افتاد خبرم کنید رئیس

مرد درحالی که کیفش رو به دست گرفته بود و آماده رفتن بنظر می‌رسید گفت و پسر کوچکتر به نشونه تایید سر تکون داد و با نگاهش مرد رو تا لحظه خروجش از اتاق دنبال کرد.
دست هاش رو روی سینه اش جمع کرد و نفسش رو صدادار بیرون داد.
ساعت های طولانی با خودش کلنجار رفته بود که باید این کار رو بکنه یا نه و درنهایت تصمیم گرفت عملیش کنه.
به تهیونگ قول داده بود هرکاری برای حل کردن این پرونده و کم کردن بار روی شونه هاش بکنه.
امیدوار بود نجات دادن یکی از اعضا تیمش کمک محسوب بشه.

_رئیس؟

به عقب چرخید و با نگاه سوالی به دستیار ارشدش خیره موند.
مرد بعد از تعظیم کوتاهی چند عکسی که توی دستش بود به سمت اون گرفت و توضیح داد:

_متوجه شدیم یه تعداد افراد ناشناس توی مسیر های منتهی به آپارتمان مستقر شدن، بنظر نمیاد قصد حمله داشته باشن، بیشتر شبیه اینه که قصد دارن از این منطقه محافظت کنن.

اون وو با اخم هایی درهم عکس هارو جا به جا کرد و به ناگهان با دیدن چهره آشنایی قلبش ضربانی رو جا انداخت و ناخودآگاه اسم پسر رو زمزمه کرد:

_یوهان؟

همون چند سال پیش که با تهیونگ رابطه داشت این پسر رو شناخته بود.
تهیونگ اون زمان گفته بود اون دوست نزدیکشه اما حالا میدونست که این پسر یکی از اعضا تیم آلفاست.
این یعنی ته افرادش رو برای محافظت از اون فرستاده بود!
ناخودآگاه لبخندی لب هاش رو به دوطرف کشید، حتما پسر بزرگتر فهمیده بود اون چیکار کرده برای همین افرادش رو فرستاده بود تا از اون در برابر خطرات احتمالی محافظت کنه.

_اونا خودی ان، کاری بهشون نداشته باشید

با همون لبخند گفت و مرد بعد از تعظیم کوتاهی راه افتاد تا اتاق رو ترک کنه اما با صدای اون وو بین راه متوقف شد:

_وقتی که تهیونگ اومد مستقیم بفرستینش بالا

_اطاعت رئیس

با حرکت دست اجازه داد که مرد آپارتمان رو ترک کنه و بعد عکس هارو روی میز نزدیکش گذاشت و راه افتاد و وارد حمام شد، حوله کوچیک و تمیزی برداشت و اونو خیس کرد و بعد به اتاق برگشت.
لب تخت نشست و به آرومی شروع به کشیدن حوله روی صورت و گردن عرق کرده پسر کرد.
مدت کوتاهی بعد حوله رو عوض کرد و درست زمانی که داشت برای دومین بار از جا بلند میشد تا دوباره حوله رو خیس کنه صدای قدم های کسی باعث شد متوقف بشه و نگاهش رو به در اتاق بدوزه.
همون‌طور که انتظار داشت ثانیه ای بعد قامت تهیونگ توی چهار چوب در نمایان شد.
نگاه نگرانش به سرعت بین اون و ویلیام که روی تخت بود جا به جا شد و بعد درحالی که وارد اتاق میشد با کلافگی و نگرانی پرسید:

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora