part71: An opportunity

96 10 3
                                        

#پارت_71

عنوان پارت: "یک فرصت"

نگاهش خیره به رد خشک شده خون روی پله های نیمه تاریک کلاب مونده بود و افکارش فرسنگ ها اون طرف تر بود!
ییبو گزارش کامل اتفاق رو براش ارسال کرده بود و یوهان تمام اطلاعات رو طی مدت پرواز بررسی کرده بود.
حالا درحالی که پروازش چهل دقیقه پیش توی سئول فرود اومده بود، پیش از هرچیزی مستقیما خودش رو به صحنه رسوند و دقایقی میشد که اینجا بی حرکت ایستاده بود و فقط در سکوت تماشا میکرد.
نامجون بعد از به پایان رسیدن صحبت هاش با چانگبین با قدم های کوتاهی بهش نزدیک شد و درحالی که شونه به شونه اش می ایستاد و درست مثل اون به رد خون نگاه میکرد به آرومی پرسید:

_به چی فکر میکنی؟

یوهان نفسش رو به آرومی بیرون داد و بعد بی اینکه تغییری توی حالت ایستادن یا خط نگاهش ایجاد کنه متقابلا به آرومی جواب داد:

_از خودم میپرسم اگر تهیونگ الان به جای من توی این موقعیت بود، چی میگفت؟!

نامجون ابروش رو بالا داد و بعد از چند ثانیه سکوت لب باز کرد:

_احتمالا می‌گفت «یه چیزی درست نیست»؟

یوهان سرش رو به نشونه تایید بالا و پایین کرد:

_دقیقا!
چون واقعا یه چیزی درمورد این قضیه درست نیست.

دست هاش رو روی سینه اش جمع کرد و همچنان به خون خشک شده و تیره رنگ خیره موند.
تک به تک صفحات گزارش حادثه جلوی چشم هاش بود!
تیم آلفا به حدی خودکفا بود که تمامی مراحلی که پلیس عادی حین تحقیقات به پزشک قانونی ارجاع میداد، توسط خود اونها بررسی و تعیین میشد بنابراین یوهان بارها و بارها صفحات گزارش پزشکی که توسط شیائوجان نوشته شده بود از اول خونده بود؛ نوشته هایی که انگار با صدای بلند فریاد می‌زدن«یه چیزی درست نیست!»
و بدبختانه یوهان گوش های تیزی برای شنیدن این فریاد داشت!
لبش رو با زبون تر کرد و بعد افکارش رو کاملا صادقانه با نامجون درمیون گذاشت:

_طبق گزارشی که ییبو داد تهیونگ از سه ناحیه زخمی شده، این یعنی مبارزه به حدی جدی بوده که کاپیتان تیم آلفا سه تا زخم برداره!
من و تو قبلا با تهیونگ مبارزه های تن به تن داشتیم و حتی با وجود اینکه اونا تمرینی بودن و یه مبارزه واقعی نبودن بازهم هربار کلی رد کبودی و زخم روی تنمون میموند!
پس اگر این مبارزه انقدر جدی بوده که تهیونگ با این شدت زخمی بشه، طرف مقابلش باید الان ده ها کبودی و کوفتگی و حتی شکستگی داشته باشه!
درحالیکه اون آدم فقط یکی دوتا خراشیدگی کوچیک و چندتا کبودی و کوفتگی سطحی داشته.
همچین چیزی اصلا با عقل جور در نمیاد!
و از سمتی حتی اگر بخوام همچین نکته واضحی روهم نادیده بگیرم، نحوه خودکشیش رو نمیتونم ندید بگیرم

نامجون سر چرخوند و به نیم رخ اون خیره شد و همزمان پرسید:

_منظورت چیه؟

𝑴𝑶𝑳𝑻Where stories live. Discover now