#پارت_80
عنوان پارت: "آس پیک "
« یک هفته بعد»
بی حوصله حوله سفید رنگ رو به دور پایین تنه اش پیچید و از حمام بیرون زد.
از همون هفت روز پیش که به خاطر سه جو بیمارستان رو ترک کرد و به خونه برگشت، تا به همین لحظه خونه اش رو ترک نکرده بود!
اعضای تیم آلفا طبق معمول به صورت شیفتی اطراف خونه اش نگهبانی میدادن با این تفاوت که بعد از سو قصدی که بهش شد نسبت به وضعیت امنیتش به شدت محتاط تر شده بودن.
تعداد افرادی رو که نگهبانی میدادن از سه نفر به پنج نفر رسونده بودن و وقتی تهیونگ از بیرون غذا سفارش داده بود اجازه ندادن که تحویلش بگیره و در عوض مرتب غذاهایی که ویلیام درست میکرد به دستش رسونده میشد.
دو بارهم شیائوجان اومده بود تا وضعیت زخم هاش رو بررسی کنه و چون توی این یک هفته هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن انجام نمیداد زخم های بدنش به طرز چشمگیری بهبود پیدا کرده بود.
و درمورد جونگکوک... تهیونگ تا سرحد مرگ دلتنگش بود!
توی سه روزِ اول از این یک هفته، جونگکوک به هیچ کدوم از پیام ها و تماس هاش جواب نداد و وقتی علت رو از جین جویا شد تنها چیزی که دریافت کرد یک جمله کوتاه بود: «سرش شلوغه»
و بعد از اون حتی با جین هم نتونست ارتباطی برقرار کنه!
یک هفتهی کامل دوری از جونگکوک و ناآگاهی نسبت به تمامی مسائلی که اون بیرون اتفاق می افتاد به شدت خسته و کلافه اش کرده بود.
بی خبری و دلتنگی داشت اونو میکشت و تهیونگ بارها وسوسه شده بود تا چشم به روی همه چیز ببنده و به عمارت برگرده تا اونو ببینه اما بازهم دوام آورده بود!
یک هفته کامل حبس بودن توی این خونه رو دوام آورد چون به جونگکوک اعتماد داشت.
به روباه مکارش اعتماد داشت!
بی توجه به قطرات آبی که بعضاً از موهاش به روی زمین چکه میکرد خودش رو به آشپزخونه رسوند و لیوان آب سردی برای خودش پر کرد و یک نفس نوشید.
لیوان خالی رو توی سینک ظرفشویی گذاشت و راه افتاد تا به اتاقش برگرده اما صدای زنگ در خونه باعث شد با مکث کوتاهی بچرخه و به سمت در بره.
از مانیتور فرد پشت در رو چک کرد و با دیدن یوهان ابروهاش ناخودآگاه بالا پرید.
بدون اینکه حتی برای لحظه ای درنگ کنه در رو باز کرد اما از جلوی در کنار نرفت و فقط برای چند لحظه به پسر کوچکتر خیره موند.
موهای نامرتب، ریش های شیو نشده و چشم های سرخ و گود رفته اش خبر از چندین شب متوالی بیخوابی میداد!
یوهان متقابلا برای چند لحظه تو سکوت بهش خیره موند و بعد آروم پرسید:
_میتونم بیام تو؟
تهیونگ تو سکوت از جلوی در کنار رفت تا پسر کوچکتر وارد بشه و بعد در رو بست و حین اینکه جلوتر از یوهان به سمت اتاقش قدم برمیداشت گفت:
_صبر کن تا لباس بپوشم
پسر کوچکتر تنها با حرکت کوتاه سرش بی تعارف روی اولین مبل نشست و چند پرونده ای که همراه خودش آورده بود رو روی میز مقابلش گذاشت.
سرش رو به پشتی مبل تکیه زد و پلک هاش رو با خستگی روی هم گذاشت.
یک هفتهی گذشته عملا جهنم بود!
بارِ سنگینِ رهبری تیم و پیش بردن پرونده به یک سمت، فشار عذاب وجدان و کشمکش با خودش هم از یک سمت دیگه مدام بهش فشار آورده بود.
با صدای قدم های تهیونگ به کندی پلک باز کرد و سرش رو از مبل فاصله داد.
پسر بزرگتر حین اینکه حوله کوچیکی رو روی موهای خیسش تاب میداد روی مبل مقابل یوهان نشست و با نگاه سوالی بهش خیره موند.
پسر کوچکتر لب هاش رو با زبونش تر کرد و بعد تکیه اش رو از پشتی مبل گرفت و یکی از چند پرونده ای که با خودش آورده بود با دو انگشت روی میز به سمت تهیونگ هل داد و همزمان توضیح داد:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
