part87: Order

11 4 0
                                        

#پارت_87

عنوان پارت: "دستور"

عقربه های ساعت دیواری روی عدد دو و نیم متوقف شده بود.
اعضای تیم دقایقی میشد که کاملا حاضر و آماده منتظر تهیونگ ایستاده بودن و کاپیتان بلاخره از اتاقش بیرون اومد؛ درست مثل اعضای تیم مجهز به جلیقه‌ی ضد گلوله و باقی تجهیزات نظامی بود.
تهیونگ درست توی مرکز ایستاد تا طبق معمول به همه‌ی اعضا دید داشته باشه و بعد خیلی کوتاه درست مثل یک روتین همیشگی گفت:

_ آسیب نبینید؛ موفق باشید!

احترام نظامی افرادش رو متقابلاً با نگه داشتن دستش کنار ابروش پاسخ داد و بعد چرخید و جلوتر از بقیه از خونه خارج شد.
اعضا به سرعت پشت سرش خارج شدن و طبق گروه‌بندی که توسط خود تهیونگ انجام شده بود به سمت دو ون مشکی رنگ مقابل خونه قدم برداشتن.
ته اما مستقیما به سمت موتورش حرکت کرد، کلاه کاسکت رو روی سرش تنظیم کرد و منتظر موند تا اعضا توی هر دو ون جا بگیرن.
زمانی که هردو ماشین استارت خورد تهیونگ به سرعت موتورش رو روشن کرد و حرکت کرد.
هردو ون با فاصله اندکی دنبالش میکردن و این وضعیت تا یک چهار راه ادامه داشت.
ون دوم که متعلق به تیمی بود که توسط یوهان هدایت میشد توی چهار راه از اونها جدا شد تا به سمت خونه لی مینهو بره و تهیونگ برای لحظه ای دور شدن ون رو از توی آینه دنبال کرد و بعد سرعت موتور رو بیشتر کرد.
بی اغراق ردی از اضطراب و ترس درحال لولیدن زیر پوستش بود!
اگر چیزی اشتباه پیش می‌رفت چی؟
اگر بکهیون یا مینهو اونقدری که جونگکوک فکر میکرد وفادار نبودن چی؟!
اگر لب باز میکردن...همه چیز توی یک لحظه به پایان می‌رسید!
اصلا بکهیون و مینهو خبر داشتن که امشب قراره توسط اونها دستگیر بشن؟ نمیدونست، چون طبق معمول پیامش از سمت جین بی جواب مونده بود!
نفسش رو آه مانند توی کلاه کاسکتش رها کرد و سعی کرد تمرکز کنه.
باید همه چیز رو به دست سرنوشت می‌سپارد.
چند دقیقه بعد بلاخره به مقصد رسیدن و برای جلوگیری از جلب توجه دو کوچه پایین تر ون و موتور رو متوقف کردن.
تهیونگ منتظر موند تا همه‌ی افرادش از ون خارج بشن و بعد کوتاه گفت:

_تمرکزتون رو بزارید روی پاکسازی، خودم میرم سراغ بیون.

_بله کاپیتان.

با دریافت جواب مورد نظرش جلوتر حرکت کرد.
خوشبختانه افرادش به حدی توی کارهای تیمی هماهنگی داشتن که نیاز نباشه اون همه چیز رو مرحله به مرحله گوشزد کنه.
خونه از هر چهار طرف با دیوار های سنگی سیقلی و بلند محاصره شده بود بنابراین تهیونگ به سرعت به سمت چند خونه پایین تر قدم برداشت.
دیوار کوتاه و سیمانیش رو با نگاه کوتاهی بررسی کرد و قلاب متصل به کمرش رو جدا کرد.
ماهرانه اون رو توی هوا تاب داد و بعد با یه پرتاب دقیق اون رو لب دیوار گیر انداخت.
بعد از چک کردن وضعیت قلاب، به سرعت اون رو بین هردو دستش گیر انداخت و همزمان با فشار سرپنجه هاش به دیوار و اتکا به قدرت بازوهاش تنش رو بالا کشید.
روی لبه باریک دیوار ایستاد و حین اینکه قلابش رو جمع میکرد و دوباره به سرعت به گیره کمرش وصل میکرد نگاهش رو به اطراف کشید.
افرادش درست مثل اون بدون اتلاف وقت با روش های مختلفی خودشون رو به روی دیوار ها میرسوندن و باعث شدن تهیونگ ناخودآگاه سرش رو به نشونه رضایت تکون بده.
برای لحظه ای مسیری که باید طی میکرد تا خودش رو به خونه بکهیون برسونه با نگاهش بررسی کرد و بعد با قدم های سریع و سبک حرکت کرد.
قدم هاش چنان ماهرانه و بی خطا بود انگار که یک گربه درحال راه رفتن روی این دیوار ها بود و نه یک انسان!
خیلی زود به همراه چهارده نفر دیگه درست روی لبه دیوار خونه‌ی بزرگ بکهیون بود.
نگاهش رو به سرعت توی محیط داخلی چرخوند، حیاط بزرگ و پارکینگی که چهارتا ماشین متخلف توش بود اولین چیزی بود که جلب توجه میکرد و با یک نگاه ساده میشد توی همین محیط ده تا نگهبان دید!
خونه دوطبقه بود و احتمالا هشت تا ده بادیگارد هم باید داخل می‌بود.
خوشبختانه همون‌طور که پیش بینی کرده بود نگهبان ها گیج و خواب‌آلود بودن و تهیونگ لب باز کرد تا دستوراتش رو بیان کنه اما درست توی همون لحظه فیلیپ، عضو اسپانیایی گروه با فریاد بی‌هوا و دردمندی تعادلش رو از دست داد و چیزی به سقوطش از روی دیوار نمونده بود که ییبو به سرعت به بازوش چنگ زد و اونو بین زمین و هوا نگه داشت.
صدای فریاد فیلیپ توی سکوت سنگین شب، نگهبان هایی که نزدیک تر بودن رو هوشیار کرد و درحالیکه چراغ قوه هاشون رو به سمت دیوار بلند میکردن اسلحه هاشون رو هم بالا گرفتن.
نور خیلی زود روشون افتاد و پیش از اینکه تهیونگ بتونه درک کنه چه چیزی در جریانه اینبار صدای فریاد خفه‌ی گابریل، عضو فرانسوی گروه بلند شد و بعد به سرعت خودش به بازوی خودش چنگ زد و حین اینکه محکم می‌فشرد خطاب به تهیونگ با لحن شتاب زده ای اطلاع داد:

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora