#پارت_49
عنوان پارت: "ثابت کن"
نگاه متعجبش ماشین هایی که تمام محوطه عمارت رو اشغال کرده بودن زیر و رو کرد.
اینجا چه خبر بود؟
به سرعت موتورش رو توی نزدیک ترین جای ممکن متوقف کردو با قدم هایی بلند و سریع وارد عمارت شد.
عمارت درخشان تر از همیشه بنظر میرسید، موسیقی ملایمی نواخته میشد و صدای صحبت افراد باهم تبدیل به یک تن صدای قالب بر موسیقی شده بود.
نگاهش رو به سرعت به دنبال جونگکوک توی جمعیت چرخوند و با ناکام موندنش به سمت اتاق پسر کوچکتر قدم تند کرد.
مسلما توی چنین مراسمی کوک باید به نقش بازی کردن ادامه میداد و حتما اون الک جانسون لعنتی هم حضور داشت.
جونگکوک نباید با اون مرد تنها میموند!
به محض باز کردن در اتاق قامت پسر کوچکتر توی قاب نگاهش قرار گرفت و باعث شد نفس آسوده ای بیرون بده.
کامل وارد اتاق شد و در رو بست و جونگکوک تمام مدت فقط تو سکوت بهش خیره موند.
فلشی که جین بهش داده بود به محض برگشت به عمارت چک کرده بود.
نه اون بخش مربوط به اون وو؛ پوشه شنود رو چک کرده بود و الان...الان دلش میخواست مرد مقابلش رو جوری توی آغوشش داشته باشه و ببوسه که فراموش کنه چه چیزهایی شنیده!
میخواست بشنوه...دوستت دارم هایی رو که تهیونگ توی اون ویس ها بارها به اون وو گفته بود.
میخواست بشنوه... ناله هایی رو که اوج لذتش رو به رخ میکشیدن.
میخواست تبدیل به کسی بشه که تمام تهیونگ رو داره!
قدمی به جلو برداشت و آروم صدا زد:
_تهیونگی؟
پسر بزرگتر تو سکوت بهش خیره موند، میتونست احساس کنه یک چیزی درست نیست.
چشم های جونگکوک به طرز عجیبی تاریک بنظر میرسیدن.
پوشیده توی پیراهن مخمل مشکی رنگ و شلوار پارچه ای همرنگش به شدت دلفریب شده بود و زنجیر ظریف طلایی رنگ دور گردنش میدرخشید.
شبیه به یکی از همون استایل های تجملاتی بود که پیش از این جونگکوک ادعا میکرد باعث و بانی اونها جیمینه!
_دفعه پیش من اسمتو گفتم و تو بوسیدی...
درحالی که نگاهش مستقیما به لب های پسر بزرگتر دوخته شده بود توی فاصله کمتر از یک قدم ازش ایستاد و بعد زمزمه وار ادامه داد:
_ و حالا تو اسممو بگو و من... میبوسم!
تهیونگ مات از چیزی که شنیده بود ناخودآگاه و بی حواس زمزمه کرد:
_جونگکوک
پسر کوچکتر بی درنگ سر جلو برد و بوسیدش.
بوی شراب به حدی واضح و غلیظ بود که مست بودن پسر رو فریاد میزد.
پس این بوسه رو مدیون بیپروایی حاصل از الکل بود!
جونگکوک بعد از چند ثانیه به کندی لبش رو از اون جدا کرد و آهسته دستور داد:
_بگو!
تهیونگ اما به آرومی دست بلند کرد و با پشت انگشت هاش گونه پسر کوچکتر رو لمس کرد و همزمان زمزمه کرد:
ESTÁS LEYENDO
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
