part56: wherever you want

98 15 2
                                        

#پارت_56

عنوان پارت: " هرجایی که بخوای"

با احساس نور پشت پلک هاش کم کم هوشیار شد و با اکراه پلک باز کرد.
احساس ضعف و خستگی توی تنش به طرز عجیبی از بین نرفته بود!
دم و بازدم آرومی انجام داد و چند بار چشم هاش رو باز و بسته کرد تا اثرات خوابی که قصد داشت دوباره اونو توی خودش غرق کنه از بین ببره اما نفس های گرم تهیونگ پشت گردنش و آغوش تنگ و گرمی که اونو حبس کرده بود داشت دوباره جونگکوکو به سمت خواب سوق میداد بنابراین به آرومی توی آغوش پسر چرخید و برای چند لحظه صورت پر از آرامشش رو با نگاهش زیر و رو کرد.
اتفاقات دیشب شبیه به یک رویای دلنشین بود!
دست بلند کرد و به آرومی سر انگشت هاشو نوازش وار از شقیقه پسر تا چونه اش کشید و به آرومی انگشت اشاره اش رو روی لب نیمه باز تهیونگ حرکت داد.
لب هایی که دیشب بوسیده بود و بوسیده بودنش به طرز عجیبی در این لحظه وسوسه انگیز بنظر می‌رسیدن!
چی میشد اگر فاصله چند سانتیمتری صورت هاشون رو از بین میبرد و پسر رو می‌بوسید؟
آیا امروز یک صبح متفاوت بود یا همه چیز توی همون شب قبل به پایان رسیده بود؟
به حدی توی افکارش غرق بود که متوجه نشد پسر بزرگتر چه زمانی پلک بازکرد و متقابلا به اون خیره شد.
فقط لحظه ای به خودش اومد که زمزمه ملایم تهیونگ سکوت اتاق رو درهم شکست:

_به چی انقدر عمیق فکر میکنی؟

_خیلی چیزا

آروم جواب داد و نگاهش رو توی صورت پسر بزرگتر چرخوند.
تهیونگ درحالیکه حلقه دست هاش رو به دور کمر پسر تنگ تر میکرد و تن برهنه اون رو محکم تر از قبل به خودش می‌فشرد پرسید:

_مثلا چی؟

_جیمین خیلی آسیب دیده؟

_نه، فقط یه چندتا کبودی ساده داره که نهایتا دو هفته ای خوب میشه.

_باورم نمیشه، اون دوتا جلاد تیم آلفا و چندتا کبودی ساده؟

جونگکوک با لحن کنایه آمیزی گفت و تهیونگ با جدیت بهش خیره موند:

_من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم جونگکوک، اگرچه که درمورد وضعیت ویلیام بهم دروغ گفتی و این خیلی ناراحتم کرد!

پسر کوچکتر به سرعت و البته به دروغ از خودش دفاع کرد:

_باور کن من نمی‌دونستم چه اتفاقی براش افتاده

_بهم دروغ نگو جونگکوک، لطفا!

تهیونگ با لحن ملایم و پر از خواهشی توی فاصله کم صورت هاشون زمزمه کرد و درحالی که سر انگشت هاش کمر برهنه پسر رو نوازش میکردن اضافه کرد:

_من احمق نیستم، تو رئیسشونی و افرادت همه چیزو بهت گزارش میدن بنابراین امکان نداره به اون شلیک کرده باشن و تو بی خبر باشی.

بدون اینکه سرش رو از بالشت جدا کنه به آرومی صورتش رو به پسر کوچکتر نزدیک کرد و یک بوسه ملایم روی لب های باریکش نشوند و بعد عقب کشید و ادامه داد:

_باهام صادق باش، حتی اگر عصبانیم میکنه، حتی اگر ناراحتم می‌کنه بازم باهام صادق باش!

𝑴𝑶𝑳𝑻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora