#پارت_77
عنوان پارت: " همه چیز و هیچ چیز"
به آرومی محتوا سوپ رو با قاشق جا به جا کرد تا دمای اون رو تا جایی که به راحتی قابل خوردن بشه پایین بیاره و همزمان نگاهش رو به سمت اون وو کشید.
پسر کوچکتر تکیه زده به بالشت پشت سرش فقط به در اتاق خیره مونده بود و برای دوهوان سخت نبود درک اینکه رئیسش درحال انتظار کشیدنه!
انتظار برای مردی که پا از در اون اتاق داخل بزاره و سه جو نباشه!
حقیقت این بود که تهیونگ دو باری که به بیمارستان اومد، اونوو خواب و بیهوش بود بنابراین سه جو به راحتی رفت و آمد تهیونگ رو از اون وو پنهان کرده بود و از دوهوان هم خواسته بود که حقیقت رو نگه؛ اگرچه که اینطور نبود که دوهوان موظف باشه دستورات سه جو رو اطاعت کنه، با اینحال تصور میکرد که افکار مرد درسته و دور بودن اون وو و تهیونگ از هم باعث میشه رئیسش حال بهتری داشته باشه و دیگه در معرض آسیب قرار نگیره، چه جسما و چه روحا!
با اینحال امروز هم مثل دیروز، لحظه ای که پسر کوچکتر چشم از خواب باز کرد اولین چیزی که به زبون اورد اسم تهیونگ بود و وقتی که دوهوان سری به نشونه منفی تکون داد از همون لحظه نگاه منتظرش به در اتاق خیره مونده بود!
انگار انتظار کشیدن برای دیدن اون مرد براش دردناکتر از زخم های جسمش بود.
با حوصله قاشق رو از سوپ پر کرد و بعد از کشیدن زیر قاشق به لبهی کاسه اون رو با حالت منتظری مقابل لب های اون وو گرفت.
پسر کوچکتر برای لحظه ای نگاهش رو به سمت قاشق کشید و بعد درحالیکه دوباره به در اتاق زل میزد با بی میلی آشکاری گفت:
_نمیخورم
دوهوان برای چند لحظه تو همون حالت بهش خیره موند و بعد پلک هاش رو روی هم گذاشت و نفسش رو با حالت تسلیم شده ای بیرون داد.
اشتباه میکرد، دور بودن اون وو از تهیونگ نه تنها کمکی به حال روحی و جسمیش نمیکرد بلکه بنظر میرسید داره کاملا برعکس عمل میکنه بنابراین درحالیکه دوباره پلک باز میکرد بی مقدمه لب زد:
_اخرین بار که اومد دیدنت خواب بودی
نگاه منتظر اون وو که تا اون لحظه با کسلی به در دوخته شده بود به سرعت و با شگفتی از در بستهی اتاق گذر کرد و به دوهوان دوخته شد و همزمان با لحنی ناباورانه پرسید:
_اون اومد؟
به جای اینکه جوابی به پسر کوچکتر بده قاشق دست نخورده رو به داخل کاسه برگردوند تا محتوای سرد شده داخلش رو با سوپ گرم جایگزین کنه و بعد دوباره قاشق رو مقابل لب های اون وو گرفت.
پسر کوچکتر بی توجه به قاشق سوپ درحالی که مستقیما به اون زل زده بود تاکید وارانه پرسید:
_واقعا تهیونگ اومد؟
پسر بزرگتر خونسردانه درحالیکه متقابلاً به چشم های براق اون وو زل زده بود گفت:
_اول سوپ!
_اول جوابم!
پسر کوچکتر با پافشاری به سرعت و با همون لحن گفت و با چشم هایی که مشتاق دونستن جواب بودن به دوهوان خیره موند.
برای چند لحظه هردو فقط تو سکوت به هم زل زدن و بعد پسر بزرگتر با لجبازی ابرو بالا انداخت:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
