#پارت_84
عنوان پارت: "بازی"
رکابی سیاه رنگش رد زخم بازوش رو به وضوح به نمایش گذاشته بود و کاپیتان بیتوجه به قدم هایی که نزدیک میشد آخرین یادداشت ها رو روی تابلو وایت برد نوشت.
چند دقیقه بیشتر از پنج ساعتی که برای استراحت داده بود باقی نمونده بود بنابراین تهیونگ انتظارش رو داشت که هر لحظه یوهان و یا ییبو از راه برسن.
از اونجایی که تصور میکرد این شخص باید یکی از اون دو نفر باشه در کمال بی توجهی به نوشتن اسامی روی تابلو ادامه داد و شخصی که پشت سرش بود هیچ حرفی نزد؛ فقط چند قدم دور تر ایستاد و به اون خیره موند.
کاپیتان به تکمیل کردن اطلاعات روی تابلو ادامه داد تا اینکه صدایی آروم از همون فاصله چند قدمی سکوت بینشون رو شکست:
_دلم برات تنگ شده بود.
ماژیک بین انگشت هاش متوقف شد. نگاهش بی حرکت روی اسم نصفه نیمه بکهیون موند و چیزی سنگین به سینه اش فشار آورد.
ویلیام با همون لحن صادقانه ادامه داد:
_حتی یک لحظه ام باور نکردم که به تیم خیانت کرده باشی!
مردی که من میشناسم همچین کاری نمیکنه.
کاملا ناخودآگاه بود که تهیونگ پوزخند زد.
مردی که ویلیام میشناخت؟!
اون مرد دیگه وجود نداشت!
تهیونگی که در این لحظه اینجا ایستاده بود حتی سر سوزنی شبیه به کاپیتان کیمی نبود که دیگران به یاد میآوردن.
بدون اینکه چیزی بگه به سمت تابلویی که دوقدم دورتر بود چرخید و وانمود کرد مشغول بررسی نوشته هاشه و تمرکز کافی برای مکالمه با ویلیام نداره و متاسفانه سکوت پسر کوچکتر باعث شد تصور کنه موفق شده اما تنها چند لحظه بعد برخورد ملایم سینه ویلیام با کمرش و دست هایی که بلافاصله دور تنش حلقه شدن باعث شد ناخودآگاه برای دور شدن از آغوش پسر قدم تندی به جلو برداره.
دست های ویلیام بی هدف توی هوا موندن و تهیونگ زیر نگاه شوکه و گیج شده اش، با اخم محوی بین ابروهاش به سمت پسر کوچکتر چرخید و با صدای نسبتا سردی هشدار داد:
_دیگه این کارو نکن!
ویلیام حین اینکه به کندی دست های ناکام مونده اش رو پایین میآورد با حالت گیج و دلخور شده ای پرسید:
_اما...چرا؟
_حرفمو دوبار تکرار نمیکنم ویلیام!
تهیونگ با جدیت گفت و دوباره به سمت تابلو چرخید.
پسر کوچکتر برای چند لحظه توی یک سکوت گیج و مات شده به شونه های پهن کاپیتان خیره موند.
تهیونگ ازش دلخور بود؟
اما چرا؟ اون که دیگه هیچ کار اشتباهی نکرده بود!
لبش رو با زبونش تر کرد و بعد به آرومی پرسید:
_من کاری کردم که ناراحتت کرده؟
تهیونگ حین اینکه دوباره شروع به نوشتن چیزهایی کرده بود خیلی خشک جواب داد:
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
