#پارت_89
عنوان پارت: "خودت میدونی! "
سکوتی که توی مقر تیم آلفا جریان داشت به حدی عمیق بود که صدای فریاد های دردمند لی مینهو به وضوح شنیده میشد؛ اون هم درحالی که اتاق بازجویی عملا زیرِ زمین بود!
اگرچه که درحال حاضر «اتاق بازجویی» اسم درستی برای اون اتاق نبود؛ فعلا اسمِ «اتاق شکنجه» بیشتر بهش می اومد!
نامجون و چانگبین از همون لحظه ای که تیم دوم، بکهیون رو آورده بودن برای بازجویی به بخش مخفی رفتن و حالا ساعت ها بود که بدون حتی یک لحظه استراحت مشغول بازجویی از اون دونفر بودن.
با اینحال، همونطور که از وفاداریِ افرادِ حلقهی داخلی تشکیلاتِ مولت انتظار میرفت، این دونفر حتی یک کلمه هم به زبون نیاورده بودن!
تمام مدت یا سکوت بود، یا فریاد های دردمند!
هیچ حد وسطی وجود نداشت...
حالا نامجون دقایقی میشد که تسلیم شده بود و عقب کشیده بود تا چانگبین به نحوهی خودش بیشترین فشار رو وارد کنه و این دقیقا همون دلیلی بود که فریاد های مینهو تا اینجا به گوش میرسید!
نفسش رو به کندی دم و بازدم کرد و بی توجه به قطرات پراکندهی خونِ تازهی روی لباس و دست هاش کنار یوهان روی مبل وسط خونه نشست.
بی هیچ حرفی به پسر خیره موند که تو سکوت مطلق به آرومی سیگارش رو دود میکرد و بنظر میرسید با چشم های باز، توی دنیای دیگه ای به سر میبره!
_حالت چطوره؟
احتمالا پرسیدن این سوال یکی از احمقانه ترین کارهایی بود که نامجون در طول زندگیش انجام داده بود. با اینحال درحال حاضر هیچ سوال بهتری برای باز کردن سر صحبت پیدا نمیکرد.
نگاه یوهان برای لحظهای از اون نقطه ای که بی هدف بهش دوخته شده بود جدا شد اما به سمت نامجون برنگشت بلکه چند سانتی متر اون طرف تر دوباره به دیوار سفید رنگ دوخته شد با اینحال توجهش دوباره به دنیای واقعی برگشته بود:
_به طرز غیر قابل تحملی درد داره
زمزمهی آرومش توجه نامجون رو جلب کرد.
جمله ای که دو پهلو بیان شده بود باید با یک جملهی دو پهلوی دیگه پاسخ داده میشد!
بنابراین حین اینکه دست به پاکت باز موندهی سیگار یوهان میبرد به آرومی پرسید:
_زخمت یا قلبت؟
_روحم...
یوهان صادقانه جواب داد و سیگار نیم سوخته اش رو بین لب هاش برگردوند و کام گرفت؛ عمیق و طولانی...
دردِ زخمش در برابر دردی که روحش در طی این چند ساعت متحمل شده بود، هیچ بود!
دود رو به کندی بیرون داد و حین اینکه بی هدف موج های ناهماهنگ دود رو با نگاهش دنبال میکرد زمزمه وار اضافه کرد:
_تو درست میگفتی نامجون؛ من اشتباه کرده بودم.
من غرور تهیونگ رو فقط به خاطر یک مشت حدس و گمان دربرابر همتون شکستم و حتی به خاطر این کارم ازش عذرخواهی نکردم!
حق با تو بود و من... هیچ وقت خودمو به خاطر اون قطرهی اشک نمیبخشم...
YOU ARE READING
𝑴𝑶𝑳𝑻
Fanfiction"مولت" نویسنده: "پانیکا" ژانر: "جنایی، معمایی، اکشن، رومنس، انگست، اسمات" کاپل: "تهکوک، یونمین" ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• تیم آلفا، تیمی با تعداد نفرات محدود از بهترین و نخبه ترین نظامیان هر کشور. هویت اونها درست به اندازه رمز پرتاب بمب ها...
